" /> مریم گلی: February 2007 Archives

« January 2007 | Main | March 2007 »

February 23, 2007

حالا ایشاله بعد از اینکه همه مشکلات حل شد و همه چی گل و بلبل شد و خطر حمله آمریکا هم رفع شد و چه و چه ...یک فکری به حال مردای ایرانی عزب ساکن آمریکای شمالی که قصد ازدواج دارن هم بکنین . معضلی اند به خدا!

February 22, 2007

مریم گلی جان !

حالم را اگر پرسیده باشی ... راستش آدم گاهی هیچ کلمه ای پیدا نمی کند برای تعریف حال و روزش..........

February 21, 2007

اعصاب ندارم به خدا
آقا من هی میام یک کمی غر بزنم واسه اطرافیان! که کارم ال و بل و دلم شور می زنه که هنوز درست نشده و فلان و بیسار و حرص هم می خورم بعد همچین حالمو می گیرن که تو هم چیه خودتو لوس می کنی مشکل مشکل! بعد هم انقدر از مشکلات بقیه حرف می زنن که آدم شرمنده خودش و مثلا مشکلش می شه! خلاصه که تصمیم گرفتم دیگه نه حرفشو بزنم نه فکرشو بکنم , هر چی پیش اومد, اومد دیگه!
فلسفه وجودی وبلاگم رفته زیر سوال ! پریروزا کانترمو داشتم چک می کردم .یک آدرس جدید دیدم توش که آشنا نبود. باز کردم دیدم یک وبلاگه با پست " کسب درآمد از اینترنت در ایران " .خودتون که تو باغ این چیزا هستین.
حالا کلا به 5 تا وبلاگ لینک داده یکی اش هم من. به جز این لینک ها البته لینک های جالب دیگه هم هست. یک سری عکس گذاشتن با این مضمون ها که مثلا " بین پاهای خانوم رو دید بزن " یا " دختر جون شلوارتو بکش بالا " , بعد زیر عکسها بخش زنگ تفریح هم داره با لینک هایی از قبیل " عکس دو دختر کاملا بی حجاب در یکی از خیابانهای اصفهان " (چه می کنن این همشهری ها !) " فوتبال به سبک دخترانه " , " عکسهای صکصی سپیده دختر ایرانی " , " این سایت را به صفحه علاقه مندی های خود اضافه کنید " , " عکسهای سه دختر هم ج ن س باز " , " آخوند نماینده مجلس در حال بازی با موبایل " , " عکسهای عروسی لیلا فروهر " , " جوانان با خواستگاری دختر از پسر موافقند " , دوباره " این سایت را به صفحه علاقه مندی های خود اضافه کنید " , " صکص گروهی با یک دختر خجالتی" ...از شما چه پنهان واقعا لذت بردم از این همه حسن سلیقه. فقط اینکه وبلاگ من اون وسط کم بود که به حمداله اون هم اضافه شده.
حالا تا اینجا به اندازه کافی دیونه شده بودم بعد دارم وبلاگ می خونم می بینم یارو نوشته خطر حمله به ایران جدیه و باید یک کاری کرد و این جور چیزا. نظرخواهی رو باز می کنی می بینی شصت نفر نظر گذاشتن همش یا فحش خواهر مادره یا پیچیدن به پر و پای طرف که تو ال و بل حالا یک چند تا هم اون وسط خوشحالی ! کردن که این ملت حقشونه هر چی سرشون بیاد و بذار آمریکا حمله کنه و چی و چی. ای سگ برینه به قبر پدرتون. هیچ قدمی که بر نمی دارین اقلا اون گاله رو ببندین خفه بشین دیگه. همچین راجع به حمله آمریکا حرف می زنن انگار قراره خاله شون با بچه ها بیان نهار خونشون مهمونی. این هم می گه من می رم تو اتاق در رو هم می بندم یا با دوستام می رم بیرون. حرص می دن آدمو ها. حال به هم زنین به خدا.
یک کمی قر و قاطی شد نوشته هام. حسابی کلافه ام. انگار قرار ما ها همیشه ذهنمون مشغول هزار تا چیز باشه. خدا رو صدهزار مرتبه شکر که مشکلاتمون در سطوح مختلف پخش شده. از مشکل ریز بگیر , از اینکه چرا ازدواج نکردی یا کردی طلاق گرفتی یا بچه چرا نداری یا با دوست پسرت می خوای چکار کنی , بعد برو جلو که چرا داری درس می خونی یا چرا کار می کنی تا چرا می خوای بمونی یا چرا می خوای برگردی یا چرا رفتی رای دادی یا ندادی یا چرا فلان چیزو نوشتی تو وبلاگت یا چرا ننوشتی , بعد اینکه چرا هوای تهران آلوده است یا چرا وضعیت بودجه اینطوریه یا چرا این مردک در دهنشو نمی بنده یا چرا همه چیز انقدر گرون شده , چرا حقوق آدمها لگد مال می شه , چرا زندان میرن , چرا کتاب چاپ نمی شه , چرا روزنامه نیست , چرا انقدر ریخت و پاش می شه , چرا محرم شده کارناوال , چرا آمریکا داره به ما حمله می کنه ....سرمون گرمه دیگه. خدا رو شکر


February 15, 2007

توی راهرو قدم می زنم. قدمهایم هدفدار است . دارم می روم وسایلم را از دفتر بردارم و بروم خانه. ساعت نزدیک نه شده. بیرون دارد برف می آید. باد هم می زند و برفها را پخش و پلا می کند. راهرو ساکت و سرد و قدیمی است. وسایلم را بر می دارم. دوباره که وارد راهرو می شوم حسش می کنم. خودش را نشان می دهد. همان یکی که دارد با من نفس می کشد.
هر چقدر من نگرانم او بی خیال است. هر چقدر من استرس دارم او بی خیال است. هر چقدر من خجالتیم او بی خیال است. هر چقدر من می ترسم او بی خیال است. هر چقدر من رمانتیک نیستم او هم نیست. هر چقدر حوصله حاشیه روی را ندارم او هم ندارد. هر چقدر به حرف آدمها اهمیت می دهم او بی خیال است. هر چقدر دست و پایم را گم می کنم و هول می شوم و همیشه به بدترین ها فکر می کنم او بی خیال است. هر چقدر من به اصول و حساب و کتاب و خط و خطوط علاقه مندم او بی خیال است. هر چقدر من آرامش دوست دارم او هم دارد. هر چقدر با چیزهای کوچک خوشحال می شود او خوشحالتر است. هر چقدر من از آدمها توقع دارم که چه و چه او بی خیال است و مدام سراغ همه را می گیرد.
هر چقدر سخت گرفته شود باز هم ما خوشحالیم. خیلی وقتها جایمان عوض می شود. ولی همیشه سر بزنگا پیدایش می شود. پیشم که هست خوشحالترم. این بی خیالیش را دوست دارم. وقتی که شانه هایش را می اندازد بالا « خوب که چه»
با هم از پله ها پایین می رویم. بیرون برف می آید . باد هم می زند و همه را پخش و پلا می کند. توی شب برفها برق می زنند. دودستی می چسبمش . حداقل تا خانه بی خیالی اش را احتیاج دارم

February 04, 2007

سرم حسابی گرم دنیای خودم است. احساس می کنم دنیایم روز به روز کوچک تر و جمع تر می شود. محدود شده به دو تا خیابان و چند تا طبقه. تماما وقتم را همانجا می گذرانم و بیشتر ذهنم هم همانجاست. فقط یک قسمتی هنوز نگران کارهایی است که درست نشده و اینکه بالاخره برنامه ام درست می شود و می توانم اینجا بمانم یا نه.
دیگر به چیز زیادی فکر نمی کنم. نه که نخواهم , انگار نمی شود. همه آرزوهای بزرگ و کوچک , افکار زشت و زیبا , تصمیمها , بالا و پایین پریدنها , حرص و جوش خورنها و این حرص پایان ناپذیر "چه خبر؟" از وجودم رفته. پاک خالی شده ام. حتی روزهایی که پشت میز می نشینم و از پنجره خیره می شوم به جایی در دورها , به آدمهایی که از آن بالا ریز می بینمشان و سروصورتشان را پوشانده اند و به طرف مترو می روند , هیچ چیزی توی سرم وول نمی خورد , ساکت شده ام.
باید برای کتی بگویم که فقط یک مدل زندگی خاص مغز آدم را پوک نمی کند , استعداد که داشته باشی خیلی راحت پوک می شوی. لا به لای صفحه های وبلاگها می چرخم و زندگی ها را می بینم. نمی دانم چه مرگم است. ناراحت نیستم , فشار خاصی هم بهم وارد نمی شود , به مرحله جرخوردگی هم نرسیده ام که به قول نویسنده آماتورمان برای خودش عالمی دارد. در همین دنیای کوچک اطرافم برای خودم شادم.
می دانم یکسری از قابلیتهایم را از دست داده ام. انگار دیگر نمی شود با کسی احساس نزدیکی کنم , با آدمها زندگی می کنم , دوستشان هم دارم اما دوست داشنی که دلم بتپد را دیگر نمی توانم انگار. قطعه هایم گم شده و فکر نکنم پیدایشان کنم . همه چیزم , حتی محبتم , مصنوعی شده. ماشینی شاید.
این هم زندگی من است دیگر. همینطوری برای خودش پیش می رود. من هم جز فکرهایی اضافی کاری برایش نکرده ام. ایمانم را که مدتهاست از دست داده ام , تکه پاره های مذهبم هم یکی یکی دارد می پرد. از آن خیمه ای که بالاسرم زده بودم و خنزر پنزری که زیرش جمع کرده بودم همه شان را باد برده , فقط مانده تیرکش که بهش وصلم , باد بعدی که محکم تر بیاید آن هم می پرد , توی هوا شناور می شوم به گمانم.
دلم برای حال و هوای قدیمم تنگ شده. نوشته فرناز , رفیق جانمان را هم بخوانید. جای همه پنجشنبه ظهر ها یا شبهایی که دور هم جمع می شدیم و یک دل سیر در مورد همه چیز حرف می زدیم و می خندیدیم حسابی برایم خالی است. از همان نخهایی بود که آدم را به جایی روی زمین وصل می کرد.
همین ها دیگر. ملالی نیست جز...نمی دانم چه , اصلا شاید هیچ ملالی هم نباشد.