" /> مریم گلی: January 2007 Archives

« December 2006 | Main | February 2007 »

January 31, 2007

کاغذی بر می دارم
بالایش
برسد به دست مریم
امضا می کنم
یک غریبه
یک ناشناس
که درونت زندگی می کند
می رود توی صندوق پست

پاکت رسیده را باز می کنم
بالایش
برسد به دست یک غریبه
یک ناشناس
که درونت زندگی می کند
"لعنتی
خزیده ای زیر پوست آدمها
که چه شود؟
از بهشت به درشان کنی؟
لعنتی , لعنت , لعن .... "
امضا شده
مریم

January 21, 2007

انقدر این لوا قطب قطب کرد تا آخرش هوا سرد شد. البته برفی که چندان نیامده , هوا هم کمابیش آفتابی است اما بد سوزی می زند. من هم که حساس ! از این شلوار سفیدهای پدر بزرگی زیر شلوارم می پوشم , جورابم را هم می کشم رویش , شلوار البته برایم بلند است , (مال خودم نیست آخر قرض گرفته ام) اضافی کمرش را هم بر می گردانم روی کمر شلوار رویی , البته خیلی به چشم نمی آید چون لباس پوشیدنشان تقریبا همینطور است.
کلاس هم کماکان برقرار است , با اعتماد به نفس کامل می روم و وقتی استاد حرف می زند و مرا نگاه می کند , توی چشمهایش نگاه می کنم , لبخند می زنم و سرم را تکان می دهم که بله شما درست می فرمایید. خیلی خوب است که همین یک درس را بیشتر ندارم. برای همین هم البته کار تزم را شروع کرده ام. الان هم به تنها چیزی که فکر می کنم آخر ترم است و اینکه قرار است بروم ایران (البته اگر تا آن موقع کارم درست شده باشد)
باید خیلی بیشتر از اینها کار کنم , وگرنه نمی رسم , نه که کار زیاد باشد , من آمادگی ندارم , همین زبان نفهمی کلی آدم را عقب می اندازد , باید چند برابر کار کنم , خیلی چیزها که همه بلدند را من بلد نیستم , مثل نوشتن یک گزارش ساده , لامصب وقت آدم را می گیرد , فعلا این یک ترم اول (حداقل) کلی وقت اضافی سر یاد گرفتن یک سری بدیهیات باید بگذارم.
دلم برای پدر و مادرم تنگ شده. معمولا عادت ندارم این حرفها را بهشان بزنم , کلا خیلی به هم ابراز احساسات نمی کنیم اما دیروز که برای پدرم میل زدم آخرش توی پرانتز نوشتم " دلم برایتان تنگ شده , خیلی"
فعلا روزها دارد مثل برق و باد می گذرد. یک کمی اوضاعم بهتر شده ولی. از آن حالت بی وزنی انگار آمده ام بیرون. دو بعدی تر شده ام. خواب هم زیاد می بینم این روزها. خوابهای زنده و روشن. اینها برایم نشانه های خوبیست.
امروز کلی لا به لای پروفایل های آدمهای توی ارکات گشتم. آدمهایی که می شناسم را می توان راحت در دو دسته جا داد. دوستهای دبیرستانم را نگاه می کردم , زندگی همه اشان روی روال است , همان چیزی که از آدمها انتظار می رود , همه زندگی خودشان را دارند , چند سال است ازدواج کرده اند , یکی دو تا بچه دارند , همه چیزشان هم خدا را شکر خوب است , آن یکی دسته که معاشرین این چند سال اخیرم بوده اند , همه شان مثل خودم , تکلیفشان با زندگی معلوم نیست , یک جورهایی سرگشته ایم , از این شاخه به آن شاخه , از اینجا به آنجا .... یک لحظه فکر کردم اگر من هم روی روال رفته بودم الان چه زندگی داشتم ؟ ...حالا نه که خارج روال باشم , کار خاصی نکرده ام , اما از یک جایی به بعد انگار دکمه توقف را زده باشند , مثل بقیه نشدم , نمی دانم کدامش برایم بهتر بوده , اینکه الان هستم یا آنکه می توانستم باشم. از این فکر هایی است که به نتیجه نمی رسد فقط آدم را به فکر می اندازد که نکند اشتباه کرده باشم.

January 12, 2007

امروز آمديم مدرسه که کتاب بگيريم. خودمان که کارت نداريم هنوز برای همين مثل بيشتر وقتها که آويزان می شويم خودمان را نزديک کرديم به خانوم برادرمان که با کارتش برايمان کتاب بگيرد.
کتاب پيدا شد. یک کتاب بزرگ سیاه. سیاه که نه سبز تیره که به سیاهی می زند. شیرازه اش را هم با چسب زرد چسبانده اند. خانوم برادرمان فرمودند پنداری کتاب جادوی سياه است.
کتاب را باز کردیم مال قبل از تولد ماست. اولین بار هم به سنه ۱۹۹۶ میلادی از کتابخانه قرض گرفته شده. آخرین بار هم سال ۲۰۰۰ میلادی بوده است. به گمانشان آخر زمان شده بوده کتاب را گرفته اند که نخوانده از دنیا نروند!
کتاب را تورق کردیم تمام آمار و ارقام مال سال ۱۹۴۴ و همان حول و حوش بوده است. باید همه کتاب را بخوانیم. فکر کنم بتوانم جادوی سیاه یا شاید هم سفیدی پیدا کنم بلکه این کار ما درست شود.

پی نوشت : بعد از سه ماه معطلی و سه دفعه تماس تلفنی تازه امروز ابلاغ کردند بهمان که مدارکمان را به آدرس اشتباه فرستاده ایم. البته هنوز هم مطمئن نبودند زیرا اثری از مدارکمان نیست! باید دوباره درخواست بدهیم. دعا کنید زودتر درست شود وگرنه باز باید ... ناله های ما را اینجا بخوانید!

January 11, 2007

روز اول

امروز روز اول بود. چه بهشان می گویند؟ هان کلاس اولی ها. ما هم از همان ها بودیم امروز. بالاخره امروز رسما وارد مدرسه هاگوارتز شدیم. حالا خدمتتان عرض می کنم. نه که قرار باشد ان جا درس جادوگری بهمان بدهند. البته فرض این است که کمی بلد هستیم وگرنه چطور قرار است آنجا دوام بیاوریم.
الغرض , از در که وارد می شوی به قاعده پنج طبقه باید با پله برقی بالا بروی. هر طبقه هم یک رنگی دارد از کف و دیوار و سقف. خاکستری و قرمز و نارنجی و سبز و آبی پر رنگ یا شاید هم سورمه ای کمرنگ! تازه می رسی به یک تونل خروجی که بعضا برای روزهایی که سوز می زند تا فلان جایتان (مثل همین امروز) یا برف آمده تا فلان جا (که این یکی به لطف ! گلوبال وارمینگ و این حرفهای خارجی فعلا نیامده) به آن یکی مدرسه بروی. که مدرسه اصلی است و ساختمانش کهنه تر است و باز هم شش طبقه پله برقی دارد اما شبیه هاگوارتز نیست.
ما یکبار خودمان از مدرسه دوم آمدیم توی حیاط و از راه پله های اضطراری تا پایین مدرسه اول آمدیم , شمردیم تقریبا صد و پنجاه تا پله بود , این ها جدا از پله هایی است که از حیاط اول ! تا خیابان برسی باید رد کنی که آنها هم چهل پنجاه تایی می شود. خلاصه اینکه توی این شهر یک تپه بیشتر وجود ندارد اینها هم صاف آمده اند مدرسه را روی آن ساخته اند و تو همش باید از پله ها بالا و پایین بروی و گهکداری هم پله برقیشان خراب می شود!
کلاس اول و آخرمان یکی است , یعنی یک کلاس بیشتر بهمان ندادند چون بقیه کلاس ها همه در پاییز تشکیل می شود و پنداری زمستانشان برای استراحت است. ما هم که مستعد , هی دلمان شور می زد که کلاسمان چطوری است و چه کار قرار است بکنیم و از همین حرفها. معمولا بیشتر کلاس اولی ها همینطورند. عین ابر بهار گریه می کنند که می خواهند پیش مادرشان بمانند. ما که مادرمان پیشمان نیست , رویمان هم نمی شد که اشک بریزیم , دیدیم چاره دیگری نیست جز سر کلاس رفتن.
آقا یا خانمی که شما باشید یکی کمی زودتر رفتیم , کسی نیامده بود, پشت در کلاس ایستادیم تا همه دانه دانه آمدند , عرض به حضورتان که کلا هفت نفر شدیم , شانس ما همه همشهری . کبکی خالص. فرانسه حرف می زدند از همانجور ها که آدم نمی فهمد چه می گویند. همه اشان هم از دایره مکانیک. فقط ما عمران خوانده ایم آنجا . استادمان هم آمد , فقط همانجا شکر خدا را کردیم که ظاهرا اصلیتشان فرانسوی است و فرانسه را به لهجه کبکی بلغور نمی کنند. به اندازه دو ساعت نشستیم سر کلاس , گوش به حرف استاد و زل زدیم با تابلو بلکه بفهمیم این فرانسه هایی که می گویند در مورد چیست.
باز هم جای شکرش باقیست که در کل متوجه شدیم موضوع چیست. حالا وارد جزئیات نشدیم. مثلا فهمیدیم که موضوع در مورد آب دریا است و شوری و غلظت و عمق و درجه حرارت و این چیزها اما اینکه ربطشان به هم چیست و بقیه حرفها چه بود ماند برای وقتی که بیاییم خانه , کاغذ ها را بگذاریم جلویمان , کلمه ها را ترجمه کنیم ببینیم حرف حساب چه بوده. وسط کلاس هم که تنفس دادند! رفتیم خدمت استاد که ما جدید آمده ایم و زبان بلد نیستیم و ایشان هم فرمودند اصلا مهم نیست , هر جا نفهمیدید علامت بدهید دوباره توضیح می دهم , نمی دانم لابد فکر کردند به فاصله چند ثانیه بنده زبانم خوب می شود. پرسیدیم اشکال ندارد ما به انگلیسی بلغور کنیم , فرمودند خیر , اما جوابتان را به فرانسه می دهیم چون انگلیسی بلد نیستیم , البته آرامتر حرف می زنیم که شما بفهمید. خدا خودش حفظمان کند.
فقط خوبیش این بود که امتحان نداریم , مقادیر متعنابهی مشق می دهند که باید انجام دهیم , موضوع می دهند که تحقیق کنیم و بعد هم نتایج تحقیقاتمان را برایشان پرزنت کنیم! باز هم خدا خودش زبانمان را باز کند.
حالا هم یک کتاب در باب مهندسی اقیانوس شناسی بستند به ریشمان که بخوانیم بفهمیم دنیا دست کیست. نمی دانیم به درگاه خدا چه کرده بودیم که سر از اینجا در آوردیم.
حالا هم قرار است زندگیمان وارد مرحله جدیدی بشود. باید برنامه نویسی هم یاد بگیریم , سر پیری چه چیزهایی از آدم می خواهند. برویم به کارمان برسیم که زندگی دارد دشوار می شود.

January 05, 2007

زن روزهای ابری جان
خبری ازت ندارم. حتما حالت خوب است و یک گوشه مشغول زندگیت هستی. چیزکی می نویسی و می خوانی و با خوشی های کوچک زندگی می کنی.
اگر حال مرا هم بپرسی می گویم خوبم. من هم یک گوشه درگیر زندگی شده ام. چیزی نمی خوانم, چیزی هم نمی نویسم و هنوز خوشی های کوچک زندگیم را اینجا پیدا نکرده ام. سخت است بخواهی با نا آشناها خوشی کنی. امروز دلم برای ماگ زرد و پتوی چهارخانه بنفش تنگ شد . می دانی از روزهایی که بعضی چیزها مال من بود خیلی دور شده ام , الان دیگر چیزی مال من نیست , یا امروز هست و فردا نیست , ماگ خردلی و شرابی و سفید , نه آنها مال من اند نه من مال آنها ....
اینجا توی خیابان راه می روم و مردم را نگاه می کنم. حتما آنها هم خوشی های خودشان را دارند. توی مغازه لا به لای لباسها می چرخم , شلوارهای تنگ با پاچه هایی که مثل لوله تفگ است , یک چیزهایی که نه بلوز است نه پیراهن و پایین اش تور دارد , بلوزهایی که کلاه دارد , بلوزهایی که رنگ وارنگ اند و روی هم پوشیده می شوند , چکمه هایی که پشم دارد , شال گردن های رنگی , گردنبند های مهره دار , کلاه های منگوله دار , بعضی هایشان را دوست دارم , شاید این هم یک خوشی باشد که چرخی بزنی و رنگها را ببینی .
یادت هست می گفتم آدم باید به دلش احترام بگذارد ؟ خودم یادم رفته بود. نه که احترام نگذاشته باشم , گاهی وقتها اصلا یادم می رود که چه جور احترام می گذارند. خوشی دیگرم لا به لای قفسه های خوراکی پیدا می شود . بین قفسه ها می چرخم و روی بسته ها را می خوانم , گاهی هم یکی را بر می دارم , اما زیاد نه. می دانی دیگر مصرف نمی شود. زمانی که لای قفسه ها می چرخم مرا یاد خانه می اندازد , خانه چه کسی را نمی دانم , یک جایی که بشود خانه صدایش کرد . دختر جان نمی دانی چه دردی دارد وقتی احساس تعلق نکنی , وقتی چیزی مال تو نباشد , می دانم که چیزها از این راه می آیند و از آن یکی می روند اما همین زمان بودنشان هم یک دلخوشی است دیگر.
می دانی انگار توی یک سمساری ایستاده باشی و اصلا ندانی که چه چیز را انتخاب کنی. وقتی دور و برت شلوغ باشد قشنگی هیچ چیز را نمی بینی , دیگر ماگ زرد معنی پیدا نمی کند از بس که جلویت ماگ چیده اند.
دارم دنبال ساعتهای گمشده ام می گردم , یکساعت اینجا , یکساعت آنجا , ساعتهای مرده ای که زنده اشان می کردم , با حرفی , سخنی , شعری ؛ حسی ...حالا همه چیز ماشینی شده انگار , برای من , نه که اینجا ؛ چند وقت است که اینطور شده. دلم برای سادگی ام تنگ شده.
این روزها هم می گذرد , مثل بقیه که گذشته , چند خطی هم اینجا می نویسم , ثبت می شود برایم , برای بعد ها که برگردم نگاهشان کنم .
بقیه حرفها باشد برای دیرتر , شاید چیزکی پیدا کنم که مال من باشد و ازش برایت بنویسم , از دلشوره های شیرین دیر آمدن و زود رفتن , از چه کنم هام , از انتظار کشیدن و توی راه دویدن. از چند خطی که برایم این گوشه و آن گوشه نوشته شود و از دهانی که اسمم را صدا کند.
به مادرت سلام مرا برسان. مواظب خودت باش و وقتی باران روی شیروانی می زند توی بالکن بایست و برایم دعا کن

مریم گلی

January 03, 2007

صد دفعه نوشتم و پاک کردم. یک هفته نبودم. مهمان آدمهایی که ندیده بودمشان اما بهم محبت کردند. حالا غریبه شده ام. با خودم. با اینجا. همه چیز را زود فراموش می کنم. هر چیز جدید جذبم می کند. حافظه تاریخی ام پاک ناپدید شده. کتی را دوباره دیدم. با هم حرف زدیم. جای دوست اینجا خالی است. آیدا را هم دیدم. یک دوست جدید به دوستانم اضافه شد. لیستم هی اضافه می شود و گهگداری یکی دو تا خط می خورند. هر کدامشان یک طرفند. هفته دیگر کلاسهایم شروع می شود. دلم شور می زند . برای چیزهایی که در پیش است. برای زبانی که باز نمی شود. برای روزهای مانده تا بهار. برای آنکه دارد می رود. برای خودم. برای همه چیز. من مادر دلشوره های زمینم. وسطش خنده ام هم می گیرد. از روزهایی که گذشت. از خنده های ته دلمان. از چراغهای زرد و قرمزی که پشت سر گذاشتیمشان. از صندلی های چرمی ماشین که سرد بود و گرم می شد. از صدای بلند آدمها و دستهایی که روی میز کوبیده می شد , از دور هم نشستنها و بازی کردنها و لذت بردنها. من اصلا به دلشوره عادت دارم. انگار نباشد زندگی هم بهم نمی چسبد.