« | Main | بازی یلدا »

آقا ٫ خانم کسی درون مرا ندیده؟ گمش کرده ام!


کم کم دارد بهم فشار می آيد. آن هم وقتی که همه چيز تازه دارد شروع می شود. باز هم مثل هر روز آمده ام همان جای هميشگی. فرقش اين است که حالا خيلی خلوت تر شده. تعطيلات دارد می رسد و خيلی ها رفته اند. برای من که زياد فرقی نمی کند اما قرار است من هم چند روزی بروم جايی مثلا تعطيلات.
امروز هم کلاس دارم. بايد تمرين حل کنم . حوصله ندارم. به جايش نشسته ام وبلاگ می خوانم و سايت ها را زير و رو می کنم و خودکاوی ! می کنم. دلم دارد تنگ می شود کم کم. برای همه چيزهايی که پشت سرم گذاشته ام و آمده ام. سخت است ديگر. هنوز نمی توانم فرانسه حرف بزنم و فکر هم نمی کنم پيشرفت چندانی کرده باشم. دليلش هم روشن است چون حرف نمی زنم. يک جور عجيبی شده. دهانم باز نمی شود برای حرف زدن اما انگار تک تک عضلاتم حرف که نه فرياد می زنند. اصلا آرامش ندارم.
ظاهرم خوب است . همه چيز سر جايش است اما فقط همان عکس برگردان روی ديوار باقی مانده. هيچ بويی از آسودگی از اين درون بی صاحب در نمی آيد. نمی دانم چه مرگم شده .
به آدمهای رو به روم نگاه می کنم. قيافه هايشان آرام است. دارند کارشان را می کنند. روی پلور زن يک منظره است. چند تا گوزن با چند تا گل قرمز و يک کمی برف و چند تا تکه سبز که به گمانم درخت کاج باشد. چشمم بهتر از اين نمی بيند.
اين دلشوره آخرش مرا می کشد. بين اين همه خصوصيت اخلاقی ريز و درشت اين يکی نمی دانم چرا يقه مرا ول نمی کند؟ همه چيز در عرض يک ثانيه می پيچد به هم ٫ همينطور می آيد بالا تا برسد به گلوم. همانجا می ماند. هيچ تکان نمی خورد. انقدر آنجا می ماند تا رسوب کند و ته نشين شود. سنگين شده ام به خدا. روی همه چيز غبار گرفته. ديگر حتی به کسی هم فکر نمی کنم. می دانيد ديگر که آدمهای دست نيافتنی هميشه بخشی از زندگی ام بودند حالا اين را هم ديگر ندارم.
روی پلور زن گوزن نيست . چيزی شبيه يک کلبه است. يعنی دو تا. حالا چرا من گوزن ديده بودمش خدا می داند. ولی کاج ها را درست ديدم. گلهای ريز سفيد هم دارد. خيلی شلوغ است. فکر کنم کلی زحمت کشيده هر کسی اينها را دوخته . دستش درد نکند.
انگشترم دور انگشتم می پیچد. یک کمی گشاد است. مثل خودم که مدتهاست هیچ فشاری را تحمل نکرده ام. برای همین الان سختم است. دوستم فکر می کند آدم تا سختی نکشد برای چیزی ٫ آنرا خوب نمی فهمد. اگر اینطور باشد که کلاهم پس معرکه است.
اینکه آمده تو گلویم حال تهوع درست می کند. دستم را گذاشته ام زیر چونه و زل زده ام به میل باکسم. نمی دانم ٫ منتظر نامه کسی هستم؟ یک نامه رسیده اما آن نیست که من منتظرش هستم. بدتر استرسم را بیشتر می کند. لعنت به این بلا تکلیفی
چیزهایی که در موردش خیلی حرف می زدم و رویشان مانور می دادم که من فلان و بهمان دیگر اثری ازشان نمانده. همیشه فکر می کردم به آدمها خیلی اهمیت می دهم اما به گمانم که نه. نگاه دقیق که می اندازم می بینم هیچ چیز برایم مهم نیست. به خودم اهمیت نمی دهم چه برسد به دیگری ٫ به دیگران
دلم برای دوستانم تنگ شده. که بریم با هم کافه ای جایی بشینیم ٫ چیزی بخوریم ٫ حرفی بزنیم ٫ با هم سینمایی برویم ٫ تئاتری بینیم ٫ حتی داستانی بخوانیم. دلم برای روزهای سه شنبه تنگ شده. نمی دانم چه شد یا چه کردم که کم کم جایم توی گروه را از دست دادم. گذشت دیگر
زن با پلور طرح دار رفته است. دیگر کسی رویش به من نیست. پشتشان به من است. هیچ کسی کار جدی نمی کند. از صفحه کامپیوترشان پیداست. دلم برای اتاقم تنگ شده. برای اینکه توی تختم بخوابم و آفتاب زمستان بیفتد رویم.
خیلی حرف زدم و ناله کردم. اعصاب ندارم دیگر. وقتی فشار می آید می آیم اینجا که یک کمی سبک تر شوم. با شماها راحتم. حداقل دو ساعت دیگر مانده تا بروم طرف کلاس. نمی دانم چه کار کنم. دلم می خواهد بخوابم که اصلا نشانه خوبی نیست. میل خوابیدن وقتی خسته نیستی و خوابت نمی آید اصلا خوشحالم نمی کند. .......

Comments

دلم برات تنگ شده دخمر گل :)
خیلی خیلی

مریم جان عزیزم
کمی به خودت برس. می فهمم چه حالی داری. تجربه اش می کنم. اگر وم را درش رها کنم کارم به جاهای باریک می کشد و این خطرناک است
اینها حرفهایی است که شخصیت سازنده درونم با خودم می زند وقتی به این حال می افتم. عزیزکم.، گلم، خانمم، تو خیلی ماهی تو باید زندگی کنی با شور با نشاط باید پر بزنی باید باشی تو می توانی تو از پسش بر می ای
دنیا به پیش میره این تو باش که دنیا رو به پیش می بری
از دور روی ماهت رو می بوسم

azizam in iadet bashe ke to avalin va akhareen kasi nisty ke inha ro tajrobe mikone,ghabl az to ham kheilia in rooza ro gozaroondan .nakhab ke kheili chagh mishi inam az tajrobeie man

هی گلی ، وقت بده باز به خودت ، نبری‌ها!