« | Main | »

نگاهم روی کاغذ است
چشمم بین خط ها می س ر د
نه بالا
نه پایین
هیچ نیست
سپید می بینم
سپید می خوانم
سیب زمینی ها را پوست می کنم
حلقه می کنم , نازک
رو به چراغ
نور می زند
هیچ نیست
سپید می بینم
سپید می خندم
هسته خرما را توی بشقاب می گذارم
نمی بینمش
گلها کنار می روند
هیچ نیست
سپید می بینم
سپید می فهمم
می نشینم
دراز می کشم
رها می شوم
هیچ نیست
هیچ نمی بینم
سپید می شوم
سپید
.
.

Comments

چه قالب قشنگی

در مورد پست قبلت منم دقیقا بعضی وقت تصور می کنم که اگه زمانی برگردم ایران دلم می خواد تو یه خونه قدیمی وسط یه باغ تو تجریش زندگی کنم البته شاید خونه رو بشه پیدا کرد و اونجوری که دوست دارم درستش کنم اما خود شهر و آدمها و .... فقط می تونم امیدوارم بشم بدتر از اینی که هر روز می شنوم نشه بهتر که فکر نمی کنم

سلام
قالبتو
خیلی خوشگله

مريم قشنگم ، ممكنه يه نمه بيشتر توضيح بدي ببينيم كه داري چيچي ميگي؟!

نور سفید رو اگه بشکنی ازش کلی رنگ در میاد و در ضمن اگه همه رنگها با هم جمع بشن میشن سفید.
اما این دو تا با هم فرق دارن نور سفید اول بدون خاطره رنگی است اما سفید دوم کلی خاطره رنگی داره!
به نظرم تو دومیش هستی.

سلام وبلاگ زیبایی دارید آیا با تبادل لینک کوافقید من به شما لینک دادم ممنون میشم که به من لینک دهید به ما سر بزنید خدا نگدار

سلام بر مریم سپید!
بین خط ها هیچی نیست. روی خط بنویس! سیاه و خاکستری نه، سپید بنویس.

سفید که بشی همه چی رو می بینی