« | Main | »

خسته شده بودم. خسته جسمی که نه , یک جور مچاله شده بودم انگار. زن ژاپنی توی فیلم تمام ذهنم را پر کرده بود . فیلم بابل را دیدم. این دختر خیلی اذیتم کرد. یک جورهایی مرا یاد خودم می انداخت. این حرف نزدن , اینکه نشنوی , فقط ببینی , نتوانی آنچه را می خواهی بگویی , ترسیدم از اینکه آدم چه راههایی ممکن است انتخاب کند. نمی دانم شاید یک کمی عصبانی شده بودم. به احمد و یوسف هم فکر کردم. به اینکه دیگر عادت شده که آنها که ندارند و در بدبختی به سر می برند مرده و زنده شان زیاد فرقی نکند
یاد خودم افتادم که تا چند سال پیش فکر می کردم وقتی بچه های خانواده های پرجمعیت یا فقیر می میرند پدر و مادرشان چه فکری می کنند؟ به نظرم می آمد که شاید حس چندانی ندارند , انگار که مرگ برایشان راحت تر است. عادت کردیم همیشه برای قهرمان های چشم آبی و موبور هورا بکشیم و از زنده ماندنشان ذوق کنیم. وگرنه آنکه کثیف و خاکی است و صورتش پینه بسته و برای زندگی زحمت می کشد مردنش خیلی تراژدی نیست.
خفه شدم. تا آخر فیلم دلم می خواست دختر کسی را پیدا کند. پدرش را پیدا کرد ولی چیز دیگری می خواستم شاید . نمی دانم. کلافه شدم. دلم خواست کسی باشد , کنارم , دستش را بگیرم شاید , یا دستش را بگذارد دور شانه ام , که شاید خیالم راحت شود ؟
همانطور آشفته برگشتم خانه. دلم آشوب بود . چشمم افتاد به پاهایم , که کثیف بود , لبخندم آمد . دیگر آشوب نیست. همه چیز بهتر است .

Comments

با سلام
من می خواهم یک رمان بنویسم در این خصوص مایلم به داشتن یک راهنما می باشم لطفا کمک کنید

سلام. ارادتمندم. شاد باشی.

اینا رو که خوندم یه جور بدی دلهره گرفتم.
نه مرگ هیچ کسی عادی نیست.

پس تو هم ديدي... زيیا یود همه فيلم...

مریم جون سلام خوبی؟؟؟ قالب جدید خیلی قشنگه. دلم باز شد. موفق باشی.

قالب جدیدت خیییییلی زیباست... منم فیلم رو یکشنبه شب دیدم... باهات موافقم.