« | Main | »

از اینجا که هستم خوشم می آید. به آینده دور فکر نمی کنم. برای همین روزهای حاضر می گویم. صبح که از خواب بیدار می شوم توی دلم نمی گویم "اه , هنوز اینجا هستم" . فعلا هم که گوش شیطان کر هوا حسابی خوب است و شبیه بهار است و برفی هم در کار نیست. می شود گفت این شهر زنده است. خانه مان طبقه اول و است و یک ایوان دارد , یک کمی چمن و بعدش هم خیابان .پشت میز که بنشینی خیابان را می بینی و خانه ها را و آدمهایی که می آیند و می روند , طرفهای عصر بچه ها از مدرسه می آیند , گاهی ماشین پست رد می شود , گاهی هم پیرزن پیرمردهای همسایه با عصا و واکر , با قدم های کوتاه و آرام.
توی مترو و اتوبوس بیشتر وقتها هر کسی سرش به کار خودش است. گاهی بچه ها شلوغ می کنند , با صدای بلند می خندند و با هم شوخی می کنند یا با موبایل حرف می زنند , مثل خیلی جاهای دیگر اما تا به حال ندیدم کسی با کسی دعوا کند. البته دلیلی هم ندارد. حداکثر زمانی که پشت چراغ قرمز می ایستی یک چراغ است , در بدترین وضعیت هم پانزده تا ماشین پشت چراغند , اتوبوس و مترو سریع می آید همیشه نوبت به تو می رسد که سوار شوی پس هیچ جایی برای عصبانیت وجود ندارد. شاید اینها هم اگر یکساعت منتظر می شدند و ممکن بود جا بهشان نرسد با هم دعوا می کردند و توی صف می زدند.
توی مغازه ها هم همینطور است. معمولا کسی بداخلاقی نمی کند , هر کسی هم هر چقدر دلش خواست می تواند بریزد و بپاشد که البته من این را خیلی دوست ندارم چون فکر می کنم من اگر جای مغازه دار بودم حتما عصبانی می شدم. چه می دانم شاید او هم بشود اما نمی تواند نشانش بدهد.
اینجا یک سکوت خاصی توی هوا موج می زند. کافی است اراده کنی , یا حتی اراده هم نکنی , از هیج جا و هیچ کس خبر نخواهی داشت , اگر نخواهی نه چیزی می بینی و نه می شنوی. می توانی کاملا غرق در زندگی خودت شوی.
فکرم می رود سمت تهران. به ایران زیاد فکر نمی کنم. آن چیزی که ذهتم را مشغول می کند تهران است . تهران تصورات من , تهران امروز نیست , تهران بچگی ام هم شاید نباشد , خنده دار است ؟ تهران من , تهران بچگی , نوجوانی و جوانی مادرم است , تهرانی است که توی کتابهای داستان خوانده ام , هوای تمیز و دماوند و خیابان ولیعصر. نوستالژی من دیدنی نیست , شنیدنی است. بعد از سالها امروز یاد خانه محبوبم افتادم , مال زمان دبیرستان, از پنجره کلاس پیدا بود , سعد آباد , یک خانه قدیمی بزرگ وسط یک باغ , متروک بود , من هم در خیالم صاحبش بودم , سران را که ساختند آنجا را هم خراب کردند .
در تهران من , خیابان ها خلوتند و خانه ها به هم نزدیک , آدمها با حوصله و عصر که می شود دست خانواده را می گیرند و خانه های هم مهمان می شوند.آرامشی که توی تصوراتم موج می زند را دوست دارم. این تصویر زندگی رویایی را این روزها هیچ کجا نمی شود پیاده کرد. اما هنوز ته دلم یک درصدی امید دارم که شاید تهران دوباره همان شود. خیال باطلی است حتما
با پدرم حرف می زنم , از اتفاقهایی که افتاده می گوید و از کارهایی که کرده اند , از اوضاع و اینکه فردا می خواهند رای بدهند و چند درصد امید هست که بهتر شود و بدتر نشود یا همین که هست بماند. من هم تمام این مدت به این فکر می کردم که کاش یک ماشین زمان داشتم که می شد حداقل برای چند وقت بر می گشتم به آنچه که قبلا بوده. این روزها به سبک دلخواه زندگیم زیاد فکر می کنم و تهران هم جزو زندگی ایده آل من است.

Comments

توي كتابش گفته بود مهم نيست به جايي برسم مهم اين است از جايي كه هستم بروم.

من هم چند روز پیش دلم برای یک حوض عمیق پر از ماهی تنگ شده بود. حتی آبش سبز بود. اصلا یادم نمی آید این حوض از کجاآمد توی تصورات من. شاید خیلی بچه گی دیده بودم. یا شاید اصلا فقط شنیده بودم یا جایی خوانده بودم.

sage خانم عزیز من ... من به هر جایی که این گونه تو را و قلمت را شکوفا کنه آفرین می گم .. بسیار بسیار قشنگ نوشتی ... من امروز با خواندن نوشته قشنگ تو فهمیدم چرا دست از سر تهران خوبم بر نمی دارم .. تهران من هم شنیدنی است .. مثل تهران تو .. دیدنش دیگر لطفی ندارد ...

مریم گلی جانم ... خوش برگشتی

آره مريم گلي اين يكي خيلي ناناز گفتي
-----------------------------------------
به فروغ خانوم : بله گرفتيم چيچي شد خيلي ممنون

منم هميشه به يه تهران رويايي فکر ميکنم که هر روز صبح ببيني خورشيد توي آسمون آبي از پشت دماوند سر در بياره، کوچه هاي باغ فردوس و هزار تا نوستالژي ديگه باورت ميشه من هر وقت خواب خيابون و اينا رو ميبينم همش تو همون مدلاي بچه گيمه تهرون اوايل دهه 50 فک کنم باحال بوده کاش يه ماشين زمان داشتيم...

چه سخته غربت !!!!!!!!!!!!!!.....دنيا!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

شبای تابستون که رو پشت بوم می خوابیدیم توآسمون ده میلیون تا ستاره بود کافی بود دستتودراز کنی بچینی! کجا رفتن اون ستاره ها؟
روبروی سینما رادیو سیتی، نزدیک عصر، ده ها هزارسار روی چنارها یکی یکی ازراه می رسیدند شلوغش میکردند. کجارفتن اون سارها؟

موج دوم اصلاحات
- پایان عصر اصلاح طلبی نسل انقلاب و آغاز عصر اصلاح طلبی نسل جدید
- از بین رفتن مشروعیّت نظام و مشروعیّت قانون اساسی با استناد به سخنان امام خمینی و با استناد به آیاتی از قرآن
- ارائه راهکاری کوتاه مدّت جهت وادار کردن حاکمان به اصلاح قانون اساسی با هدف خارج کردن قدرت از دست گروه و طبقه ای خاص و فراهم کردن شرایط حضور مساوی و مؤثر همه مردم در سرنوشتشان
- ضرورت حضور خبرگان غیر فقیه و غیر روحانی در مجلس خبرگان رهبری با استناد به آیاتی از قرآن
- پیشنهاد اداره امور کشور با سیستم شورایی بجای سیستم پارلمانی، ریاست جمهوری
- زمستان سرد و تاریک انقلاب
در وبلاگ:http://bahar1347.blogfa.com
در ضمن: 76 درس از قرآن در وبلاگ
http://ghaemi2.blogfa.com
نوشته شده در سحرگاه 23 ماه مبارک رمضان سال 1427

این تهران نیست بهشته