« | Main | »


به اسم درس خواندن , به رسم درس خواندن , به هر کوفتی که بخواهی اسمش را بگذاری یک گوشه ای پیدا کرده ام که بیشتر روزم را آنجا می گذرانم. جایی است چسبیده به پنجره , نزدیک دیوار , با منظره جایی مثل یک حیاط پشتی که آدمها از تویش می روند و می آیند و از پله ها بالا پایین می شوند. گاهی آفتابی است و گاهی هم مثل امروز هر از گاهی برفی می گیرد و قطع می شود. کتابهایم را روی میز فلزی نسبتا کثیف بزرگ پهن می کنم و برای امتحان شنبه ام مثلا می خواهم درس بخوانم.
زیاد حواسم را نمی توانم جمع کنم که البته چیز جدیدی نیست , از بس که فکر می کنم و رویا می بافم , البته هر از گاهی هم حواسم جمع می شود که چند خطی بخوانم آن هم فقط به این خاطر که وقت زودتر بگذرد و وسایلم را جمع کنم و بروم سر کلاس. خوشبختانه کلاس ام را دوست دارم. سعی می کنم حواسم را بیشتر جمع کنم , دیروز که داشتم دنبال اصطلاحات فرانسه می گشتم و آنها را می خواندم حواسم خیلی جمع بود تقریبا یک ساعتی بدون هیچ فکر و خیالی سرم توی کتاب بود. این برای من یک قدم بزرگ است.
گشنه ام هم شده است , چند تا بیسکوییت و یک پرتقال با خودم دارم , دو تا گاز بیشتر نزده ام که یکی فین می کند. باید به این یکی هم عادت کنم. ظاهرا اینجا مرسوم است. پدرسگ فین که نمی کند شیپور می کشد. نمی دانم کجا نشسته , روی میزها پر از آدم است و نمی فهمم کار کدامشان است. به صورت مردم هم که نمی شود زل زد اینجا , می گویند ادب نداری , گاهی که وسط درس خواندنهای گاه به گاه استراحت می دهم به خودم یک آهنگی هم گوش می کنم. شاید به خاطر اینکه صدا کمتر بشنوم یا اینکه راحت تر خیالبافی کنم. البته امروز مردک یا شاید هم زنک با این شیپورش رویاهایم را هم به گند کشیده. نمی دانم کار درستی بود آمدنم یا نه. فکر می کنم اگر کارم درست نشود چه کنم , برگردم؟ بروم جای دیگر ؟ اصلا ته دلم چه می خواهد؟ یک کمی با ته دلم مشکل پیدا کرده ام. فکر نمی کنم دلش بخواهد بماند. یعنی به صورت جدی بماند. ترجیحش این است که به همین سبک و سیاق الان چند ماه دیگری بماند و برگردد. نمی دانم به حرفش گوش کنم؟ نکند دارد سرم را کلاه می گذارد؟ نکند از روی تنبلی همچین پیشنهادی را مطرح می کند؟
با این وضعیتی که همسایه ام دارد پیش می رود فکر کنم تک تک مویرگهای دماغش پاره شود. دلم می خواهد یک جوری کمکش کنم. ولی نمی دانم چطور.
توی اتوبوس نشسته ام , هنوز ایستگاه کلاس ام را درست نمی دانم. یعنی باید حواسم به راه باشد که به موقع پیاده شوم. دخترک یا شاید هم پسرک , از بس که پوشانده شده! شبیه مومیایی است , روی پای مادرش بغل دست من نشسته و پایش را هم گذاشته روی زانوی من. شلوارم خیس شده است اما اشکالی ندارد. نمی خواهم پایش را کنار بزنم. فکر می کنم بچه خودم است. زن مسنی که روبرویم نشسته را نگاه می کنم. تصور اینکه به آن سن برسم مورمورم می کند. برای بچه دست تکان می دهد و توی هوا بوسه ای می فرستد. مادر در گوش من و بچه زمزمه می کند " اون خانوم باهات بای بای کرد براش دست تکون نمی دی؟ برات یک بوس فرستاد جوابشو نمی دی ؟ " , بچه دست تکان می دهد , درست شبیه همان وقتها که وسط حرف زدن دنبال یک کلمه می گردم و دستم را تکان می دهم و بعضی فکر می کنند که منظورم این است که بیایند جلوتر , یک بوسه ای هم توی هوا رها می کند. من هم همینطور. اما توی دلم. یکی برای زن روبروم , یک هم برای تو. فکر بوسیدنت هم خوش تصویر است. چه می گویند ؟ وصف العیش نصف العیش؟ تو همین مایه ها. از همان وقتها که با افکارت شادی و در انتظار دریافت چیزی هم نیستی. نه که دلت نخواهد اما مثل خیلی چیزهای دیگر راه ندارد. همانجا توی فکرت می ماند.
زود رسیده ام به کلاس. خوشم می آید. توی راهرو و کلاس ها قدم بزنم , اگر کسی زودتر آمد گپی بزنیم , وسایلم را پهن می کنم روز میز , معلممان می آید , سلامی می کند و چرخی می زند که کتابهایمان را بدهد , شیپور می زند , خنده ام می گیرد , بغل دستی ام زمزمه می کند " نخند , اینجا عادیه این چیزا, من هم بعضی وقتها همین کارو می کنم " , می دانم , احتمالا من هم اگر بمانم اینجا عادت می کنم بدون آب دستشویی بروم و بلند فین کنم , کیفم را روی زمین بگذارم , شال گردنم را دور کله ام بپیچم , کلاه سرم بگذارم , چترم را طوری بگیرم که باد نشکندش! , سنگین راه بروم و اول پاشنه پایم را بگذارم زمین که روی یخها کله پا نشوم , ساعت دستم کنم که از اتوبوس جا نمانم , وقتی سوز به صورتم می خورد شوری اشکهایم را در دهنم حس نکنم , فرانسه حرف بزنم و خیلی چیزهای دیگر. نمی دانم به فکر بوسیدن تو هم عادت خواهم کرد؟
دو ساعت بعد نمی دانم چطور می گذرد , حواسم به معلم است و درسی که می دهد , تمرین حل می کنیم و حرف می زنیم و حواسم همانجا توی کلاس است. فقط کاش پنج دقیقه ای زودتر تعطیل می کرد که تا رسیدن اتوبوس چند دقیقه ای وقت باشد. این دقیقه های اضافی را خیلی دوست دارم. خیلی کارها می شود کرد . می شود در عرض یک ثانیه پرنسس شهر یخی شد ! شاید هم جادوگر شهر اوز. چه می دانم . از آن دقیقه هایی است که نمی خواهم مفت از چنگم برود.
راننده اتوبوس را می شناسم دیگر. همیشه همان است. شاد است و آواز می خواند . جلوی ماشین را هم پر از بادکنک و آبنبات کرده. از پنجره بیرون را نگاه می کنم. خانه هایی که از کنارشان می گذرم , خانه های روی تپه , پله های بلند , چراغهایی که سو سو می زنند , انقدر تا نزدیک رسیدنم شود و زنگ بزنم که این ایستگاه کسی پیاده می شود.

Comments

مریم می دونی این نوشته ایت یه جورایی کلی حس خوب بهم داد، امروز صبح خیلی درهم برهم و سردرگم بودم و این نوشته آرومم کرد، شاید البته اگر اون قسمت بوس هاشو بیشتر میکردی خیلی بیشتر مزه میداد D:

چرا این نوشته اینقدر قشنگ بود؟...چرا آخه ؟
خیلی به دل نشست.

بابا سبک .. بابا قلم

براوو مريم، زيبا نوشتي.

Migam:
What is this me , Amir may husband? is it your short story weblog? mmmm

---------------
goli: man too omr-e sharifam :D 4 ta doone dastan neveshtam ke inja zir categorie dastan behesh link dadam, me, amir my husband ham yekishoone!
mokhlesim :D

Mobaraaaak!!!:*

چقدر روان مینویسی مریم خانوم . حسودیم میشود .

آخ اون بوسه در خيال خيلي منو برد به اون وقتا مرسي

سلام.مدت زیادی بود که آملاین نشده بودم .امروزدیدم که حسابی وبلاگت را آب وجارو کرده ای ,خیلی قشنگ شده .مبارکه...

مریم این نوشته ات خیلی به دلم نشست.خیلی خوب نوشتی دختر.

آدم اینجور جاها جو زده میشه ساعت های بیشترو طولانی درس میخونه ولی روی هم رفته هی انگیزه به خودت بدی ولی جایی که هیچ کس نباشه درس بخونی بهتره

چقدر قشنگ شده اینجا..

خیلی خوب شده جات.

قالب جديد مبارك ... مثل اينكه تو هم مثل مني در يك ثانيه هزار تا فكر از مغزم گذر ميكنه .......

آدمو با خودت می بری تو نوشته هات :)