" /> مریم گلی: December 2006 Archives

« November 2006 | Main | January 2007 »

December 22, 2006

بازی یلدا

دیگه حالا رودرواسی بوده یا هر چی سایه خانم هم ما رو دعوت کرده یلدا بازی. بالاخره تو عالم دوستی از این خبرا هم هست!

اما اعترافات بنده

یکم – هشت یا نه سالم بود که واسه اولین بار سیگار کشیدم. خونه مادربزرگم بودیم. دختر یکی از دوستها رفت سیگار دایی بابامو کش رفت من رو هم با خودش برد. رفتیم ته حیاط سیگار کشیدیم. مامانم اومد خدمتم رسید. دفعه اول و آخرم شد!
دوم – پنجم دبستان یک معلم داشتیم خانم نه پری. روز پنجشنبه بعد از ظهری بودیم. آخر ساعت. همه خسته بودم. بغل دستیم صدای کفتر از خودش در آورد. معلمه فکر کرد منم. الان منو که دیدین تجسم کنین پنجم دبستان چی بودم! اومد خوابوند تو گوشم. همچین که جای دستاش موند. من هم هیچی نگفتم. اصلا هم نمی بخشمش!
سوم – بیست سالم که بود می رفتم اسب سواری با چند تا از آشنا ها. از زین کردن اسب و مربی مون هم می نرسیدم. کار رسید به اونجا که قبل از رفتن یک اگزازپام می خوردم تا برسم اونجا دل و روده ام بالا نیاد. استرس رو حال می کنین دیگه؟! تفریح کردنم هم مثل آدم نیست!
چهارم – یک زمانی دلم می خواست گریمور سینما بشم
پنجم – اگه یک وقتی از کسی خوشم بیاد همه کار براش می کنم. این که می گم همه کار منظورم جدا همه کاره!

حالا پنج نفر بعدی , آلیس , آلوچه خانم , ژرفا , نارنج , یک پنجره (اگه کسی رو قبلا دعوت کردن بگین یکی دیگه جاش بیاد)

December 20, 2006

آقا ٫ خانم کسی درون مرا ندیده؟ گمش کرده ام!


کم کم دارد بهم فشار می آيد. آن هم وقتی که همه چيز تازه دارد شروع می شود. باز هم مثل هر روز آمده ام همان جای هميشگی. فرقش اين است که حالا خيلی خلوت تر شده. تعطيلات دارد می رسد و خيلی ها رفته اند. برای من که زياد فرقی نمی کند اما قرار است من هم چند روزی بروم جايی مثلا تعطيلات.
امروز هم کلاس دارم. بايد تمرين حل کنم . حوصله ندارم. به جايش نشسته ام وبلاگ می خوانم و سايت ها را زير و رو می کنم و خودکاوی ! می کنم. دلم دارد تنگ می شود کم کم. برای همه چيزهايی که پشت سرم گذاشته ام و آمده ام. سخت است ديگر. هنوز نمی توانم فرانسه حرف بزنم و فکر هم نمی کنم پيشرفت چندانی کرده باشم. دليلش هم روشن است چون حرف نمی زنم. يک جور عجيبی شده. دهانم باز نمی شود برای حرف زدن اما انگار تک تک عضلاتم حرف که نه فرياد می زنند. اصلا آرامش ندارم.
ظاهرم خوب است . همه چيز سر جايش است اما فقط همان عکس برگردان روی ديوار باقی مانده. هيچ بويی از آسودگی از اين درون بی صاحب در نمی آيد. نمی دانم چه مرگم شده .
به آدمهای رو به روم نگاه می کنم. قيافه هايشان آرام است. دارند کارشان را می کنند. روی پلور زن يک منظره است. چند تا گوزن با چند تا گل قرمز و يک کمی برف و چند تا تکه سبز که به گمانم درخت کاج باشد. چشمم بهتر از اين نمی بيند.
اين دلشوره آخرش مرا می کشد. بين اين همه خصوصيت اخلاقی ريز و درشت اين يکی نمی دانم چرا يقه مرا ول نمی کند؟ همه چيز در عرض يک ثانيه می پيچد به هم ٫ همينطور می آيد بالا تا برسد به گلوم. همانجا می ماند. هيچ تکان نمی خورد. انقدر آنجا می ماند تا رسوب کند و ته نشين شود. سنگين شده ام به خدا. روی همه چيز غبار گرفته. ديگر حتی به کسی هم فکر نمی کنم. می دانيد ديگر که آدمهای دست نيافتنی هميشه بخشی از زندگی ام بودند حالا اين را هم ديگر ندارم.
روی پلور زن گوزن نيست . چيزی شبيه يک کلبه است. يعنی دو تا. حالا چرا من گوزن ديده بودمش خدا می داند. ولی کاج ها را درست ديدم. گلهای ريز سفيد هم دارد. خيلی شلوغ است. فکر کنم کلی زحمت کشيده هر کسی اينها را دوخته . دستش درد نکند.
انگشترم دور انگشتم می پیچد. یک کمی گشاد است. مثل خودم که مدتهاست هیچ فشاری را تحمل نکرده ام. برای همین الان سختم است. دوستم فکر می کند آدم تا سختی نکشد برای چیزی ٫ آنرا خوب نمی فهمد. اگر اینطور باشد که کلاهم پس معرکه است.
اینکه آمده تو گلویم حال تهوع درست می کند. دستم را گذاشته ام زیر چونه و زل زده ام به میل باکسم. نمی دانم ٫ منتظر نامه کسی هستم؟ یک نامه رسیده اما آن نیست که من منتظرش هستم. بدتر استرسم را بیشتر می کند. لعنت به این بلا تکلیفی
چیزهایی که در موردش خیلی حرف می زدم و رویشان مانور می دادم که من فلان و بهمان دیگر اثری ازشان نمانده. همیشه فکر می کردم به آدمها خیلی اهمیت می دهم اما به گمانم که نه. نگاه دقیق که می اندازم می بینم هیچ چیز برایم مهم نیست. به خودم اهمیت نمی دهم چه برسد به دیگری ٫ به دیگران
دلم برای دوستانم تنگ شده. که بریم با هم کافه ای جایی بشینیم ٫ چیزی بخوریم ٫ حرفی بزنیم ٫ با هم سینمایی برویم ٫ تئاتری بینیم ٫ حتی داستانی بخوانیم. دلم برای روزهای سه شنبه تنگ شده. نمی دانم چه شد یا چه کردم که کم کم جایم توی گروه را از دست دادم. گذشت دیگر
زن با پلور طرح دار رفته است. دیگر کسی رویش به من نیست. پشتشان به من است. هیچ کسی کار جدی نمی کند. از صفحه کامپیوترشان پیداست. دلم برای اتاقم تنگ شده. برای اینکه توی تختم بخوابم و آفتاب زمستان بیفتد رویم.
خیلی حرف زدم و ناله کردم. اعصاب ندارم دیگر. وقتی فشار می آید می آیم اینجا که یک کمی سبک تر شوم. با شماها راحتم. حداقل دو ساعت دیگر مانده تا بروم طرف کلاس. نمی دانم چه کار کنم. دلم می خواهد بخوابم که اصلا نشانه خوبی نیست. میل خوابیدن وقتی خسته نیستی و خوابت نمی آید اصلا خوشحالم نمی کند. .......

December 19, 2006

یک کمی کسل شده بودم شاید. نه از سر بی حوصلگی , که این چند روز گذشته یکی از جنبه های نسبتا پنهانم ظهور کرده و فعلا با هم از زندگی لذت می بریم. شاید مال این بود که سر کلاس از همان دقیقه اول عقب بودم. کند شده بودم. توان دنبال کردن حرفهای معلم را هم نداشتم. موقع سوار شدن اتوبوس هم که همکلاسیم چند جمله ای حرف زد فقط یک لبخند پت و پهن تحویلش دادم و سوار شدم. چند قدم که رفتم چشمم افتاد به همان مسافر همیشگی , مرد قد بلند درشت هیکل با تیپ کارگری که یک کمی هم کچل است و صورتش هم جای آبله دارد , مرا که دید کاملا خوشحال شد , سرش را برگرداند عقب که ببیند کجا نشسته ام و یک لبخن پت و پهن هم تحویلم داد. یکی دو بار هم برگشت که یک وقت جا به جا نشده باشم . یک دفعه یاد چند سال پیش افتادم و این دو خطی که نوشته بودم. هر جا که باشی آسمان همین رنگ است ظاهرا. خنده ام گرفت. دلم برای روزهای گذشته تنگ شد. راستش را بخواهید ته دلم خوشحال هم شدم که کسی از دیدنم خوشحال شده....

December 16, 2006

نگاهم روی کاغذ است
چشمم بین خط ها می س ر د
نه بالا
نه پایین
هیچ نیست
سپید می بینم
سپید می خوانم
سیب زمینی ها را پوست می کنم
حلقه می کنم , نازک
رو به چراغ
نور می زند
هیچ نیست
سپید می بینم
سپید می خندم
هسته خرما را توی بشقاب می گذارم
نمی بینمش
گلها کنار می روند
هیچ نیست
سپید می بینم
سپید می فهمم
می نشینم
دراز می کشم
رها می شوم
هیچ نیست
هیچ نمی بینم
سپید می شوم
سپید
.
.

December 14, 2006

از اینجا که هستم خوشم می آید. به آینده دور فکر نمی کنم. برای همین روزهای حاضر می گویم. صبح که از خواب بیدار می شوم توی دلم نمی گویم "اه , هنوز اینجا هستم" . فعلا هم که گوش شیطان کر هوا حسابی خوب است و شبیه بهار است و برفی هم در کار نیست. می شود گفت این شهر زنده است. خانه مان طبقه اول و است و یک ایوان دارد , یک کمی چمن و بعدش هم خیابان .پشت میز که بنشینی خیابان را می بینی و خانه ها را و آدمهایی که می آیند و می روند , طرفهای عصر بچه ها از مدرسه می آیند , گاهی ماشین پست رد می شود , گاهی هم پیرزن پیرمردهای همسایه با عصا و واکر , با قدم های کوتاه و آرام.
توی مترو و اتوبوس بیشتر وقتها هر کسی سرش به کار خودش است. گاهی بچه ها شلوغ می کنند , با صدای بلند می خندند و با هم شوخی می کنند یا با موبایل حرف می زنند , مثل خیلی جاهای دیگر اما تا به حال ندیدم کسی با کسی دعوا کند. البته دلیلی هم ندارد. حداکثر زمانی که پشت چراغ قرمز می ایستی یک چراغ است , در بدترین وضعیت هم پانزده تا ماشین پشت چراغند , اتوبوس و مترو سریع می آید همیشه نوبت به تو می رسد که سوار شوی پس هیچ جایی برای عصبانیت وجود ندارد. شاید اینها هم اگر یکساعت منتظر می شدند و ممکن بود جا بهشان نرسد با هم دعوا می کردند و توی صف می زدند.
توی مغازه ها هم همینطور است. معمولا کسی بداخلاقی نمی کند , هر کسی هم هر چقدر دلش خواست می تواند بریزد و بپاشد که البته من این را خیلی دوست ندارم چون فکر می کنم من اگر جای مغازه دار بودم حتما عصبانی می شدم. چه می دانم شاید او هم بشود اما نمی تواند نشانش بدهد.
اینجا یک سکوت خاصی توی هوا موج می زند. کافی است اراده کنی , یا حتی اراده هم نکنی , از هیج جا و هیچ کس خبر نخواهی داشت , اگر نخواهی نه چیزی می بینی و نه می شنوی. می توانی کاملا غرق در زندگی خودت شوی.
فکرم می رود سمت تهران. به ایران زیاد فکر نمی کنم. آن چیزی که ذهتم را مشغول می کند تهران است . تهران تصورات من , تهران امروز نیست , تهران بچگی ام هم شاید نباشد , خنده دار است ؟ تهران من , تهران بچگی , نوجوانی و جوانی مادرم است , تهرانی است که توی کتابهای داستان خوانده ام , هوای تمیز و دماوند و خیابان ولیعصر. نوستالژی من دیدنی نیست , شنیدنی است. بعد از سالها امروز یاد خانه محبوبم افتادم , مال زمان دبیرستان, از پنجره کلاس پیدا بود , سعد آباد , یک خانه قدیمی بزرگ وسط یک باغ , متروک بود , من هم در خیالم صاحبش بودم , سران را که ساختند آنجا را هم خراب کردند .
در تهران من , خیابان ها خلوتند و خانه ها به هم نزدیک , آدمها با حوصله و عصر که می شود دست خانواده را می گیرند و خانه های هم مهمان می شوند.آرامشی که توی تصوراتم موج می زند را دوست دارم. این تصویر زندگی رویایی را این روزها هیچ کجا نمی شود پیاده کرد. اما هنوز ته دلم یک درصدی امید دارم که شاید تهران دوباره همان شود. خیال باطلی است حتما
با پدرم حرف می زنم , از اتفاقهایی که افتاده می گوید و از کارهایی که کرده اند , از اوضاع و اینکه فردا می خواهند رای بدهند و چند درصد امید هست که بهتر شود و بدتر نشود یا همین که هست بماند. من هم تمام این مدت به این فکر می کردم که کاش یک ماشین زمان داشتم که می شد حداقل برای چند وقت بر می گشتم به آنچه که قبلا بوده. این روزها به سبک دلخواه زندگیم زیاد فکر می کنم و تهران هم جزو زندگی ایده آل من است.

December 13, 2006

پای کامپيوتر نشسته ام . قرار است کار کنم اما حوصله ام نمی آيد. راستش الان حوصله خيلی چيزها را ندارم.
حوصله ام برای قيافه های جدی بدون لبخند ... لباسهای تيره و بلند ... بحث های جدی و عميق ... فکر کردن ... بدبينی و نا اميدی ... قهوه تلخ ... آسمان بدون خورشيد ... موسيقی غمناک ... قضاوت کردن ...بزرگانه رفتار کردن ... به آينده فکر کردن ... جدی بودن و ... کاملا پر شده است. الان به تنها چيزی که می توانم فکر کنم روزهای آفتابی و گرم ... لباسهای شاد و رنگی ... شير و شکلات ... آواز شاد... رقصيدن روی لبه ديوار با دستهای باز... خنده ... رنگ و رنگ و رنگ ....

December 12, 2006

زن روی میز جلوی من نشسته. رویش هم طرف من است. تقریبا هر روز می بینمش. دارد ناهار می خورد . طبق معمول روزنامه هم می خواند. موهایش تقریبا خاکستری است. خاکستری تیره. کنار شقیقه ها هم تارهای سفید نسبتا زیادتر است. فرقش تقریبا از وسط باز شده , دو طرف موها را با نمی دانم کلیپس یا شبیه آن برده بالا. یک بلوز پشمی قرمز پوشیده , یقه هفت , یک دامن مشکی تا سر زانو ؛ یک جفت جوراب شلواری قرمز نه نازک نه کلفت با یک جفت کفش مشکی.
فکر می کنم کدامیک از زنهای اطرافم , آنها که می شناسمشان , حاضرند همچین لباسی بپوشند و موهایشان را هم اینطور ببندند و با دست و صورت شسته بیایند بشینند سر میز؟ خودم که حاضر نیستم! هر چه بیشتر فکر می کنم کمتر به نتیجه می رسم. عادت داریم همیشه سر و وضعمان را بسنجیم , حالا کار ندارم معیار سنجش کدام است , هر کسی یک مدل ذهنی برای خودش دارد , نمی دانم زن روبروم هم مدلی دارد؟ یا همینطوری اینها را پوشیده ,
گاهی وقتها هم البته آدمها را می بینم که بر خلاف جریانی که هست , مثلا بدون توجه به نظر بقیه , هر جور که راحت ترند می چرخند , ولی به دلم نمی نشینند , یعنی از رفتارشان آرامش معلوم نیست آدم احساس می کند می خواهند یک جوری خودشان را ثابت کنند , که مثلا من با بقیه فرق دارم , یا داد بزند توی صورتت که نگاه کن لباسهایم را , هر چه بخواهم می پوشم. انگار به طور معکوس جلب توجه می کنند.
باز هم به زن روبروم نگاه می کنم , کاملا آرام , غذایش را میخورد و چشمهایش راهم ریز می کند تا ته روزنامه را در بیاورد. من هم احساس آرامش می کنم. فکر می کنم شاید لازم نباشد گاهی وقتها – به عمد – کارهایی برخلاف جریان غالب اجتماع انجام داد که یعنی نگاه کنید من هم هستم. می شود یک جوری همان کارها را انجام داد که هیچ کس نفهمد من هم هستم. درست مثل همان خانوم روبروم

December 07, 2006


به اسم درس خواندن , به رسم درس خواندن , به هر کوفتی که بخواهی اسمش را بگذاری یک گوشه ای پیدا کرده ام که بیشتر روزم را آنجا می گذرانم. جایی است چسبیده به پنجره , نزدیک دیوار , با منظره جایی مثل یک حیاط پشتی که آدمها از تویش می روند و می آیند و از پله ها بالا پایین می شوند. گاهی آفتابی است و گاهی هم مثل امروز هر از گاهی برفی می گیرد و قطع می شود. کتابهایم را روی میز فلزی نسبتا کثیف بزرگ پهن می کنم و برای امتحان شنبه ام مثلا می خواهم درس بخوانم.
زیاد حواسم را نمی توانم جمع کنم که البته چیز جدیدی نیست , از بس که فکر می کنم و رویا می بافم , البته هر از گاهی هم حواسم جمع می شود که چند خطی بخوانم آن هم فقط به این خاطر که وقت زودتر بگذرد و وسایلم را جمع کنم و بروم سر کلاس. خوشبختانه کلاس ام را دوست دارم. سعی می کنم حواسم را بیشتر جمع کنم , دیروز که داشتم دنبال اصطلاحات فرانسه می گشتم و آنها را می خواندم حواسم خیلی جمع بود تقریبا یک ساعتی بدون هیچ فکر و خیالی سرم توی کتاب بود. این برای من یک قدم بزرگ است.
گشنه ام هم شده است , چند تا بیسکوییت و یک پرتقال با خودم دارم , دو تا گاز بیشتر نزده ام که یکی فین می کند. باید به این یکی هم عادت کنم. ظاهرا اینجا مرسوم است. پدرسگ فین که نمی کند شیپور می کشد. نمی دانم کجا نشسته , روی میزها پر از آدم است و نمی فهمم کار کدامشان است. به صورت مردم هم که نمی شود زل زد اینجا , می گویند ادب نداری , گاهی که وسط درس خواندنهای گاه به گاه استراحت می دهم به خودم یک آهنگی هم گوش می کنم. شاید به خاطر اینکه صدا کمتر بشنوم یا اینکه راحت تر خیالبافی کنم. البته امروز مردک یا شاید هم زنک با این شیپورش رویاهایم را هم به گند کشیده. نمی دانم کار درستی بود آمدنم یا نه. فکر می کنم اگر کارم درست نشود چه کنم , برگردم؟ بروم جای دیگر ؟ اصلا ته دلم چه می خواهد؟ یک کمی با ته دلم مشکل پیدا کرده ام. فکر نمی کنم دلش بخواهد بماند. یعنی به صورت جدی بماند. ترجیحش این است که به همین سبک و سیاق الان چند ماه دیگری بماند و برگردد. نمی دانم به حرفش گوش کنم؟ نکند دارد سرم را کلاه می گذارد؟ نکند از روی تنبلی همچین پیشنهادی را مطرح می کند؟
با این وضعیتی که همسایه ام دارد پیش می رود فکر کنم تک تک مویرگهای دماغش پاره شود. دلم می خواهد یک جوری کمکش کنم. ولی نمی دانم چطور.
توی اتوبوس نشسته ام , هنوز ایستگاه کلاس ام را درست نمی دانم. یعنی باید حواسم به راه باشد که به موقع پیاده شوم. دخترک یا شاید هم پسرک , از بس که پوشانده شده! شبیه مومیایی است , روی پای مادرش بغل دست من نشسته و پایش را هم گذاشته روی زانوی من. شلوارم خیس شده است اما اشکالی ندارد. نمی خواهم پایش را کنار بزنم. فکر می کنم بچه خودم است. زن مسنی که روبرویم نشسته را نگاه می کنم. تصور اینکه به آن سن برسم مورمورم می کند. برای بچه دست تکان می دهد و توی هوا بوسه ای می فرستد. مادر در گوش من و بچه زمزمه می کند " اون خانوم باهات بای بای کرد براش دست تکون نمی دی؟ برات یک بوس فرستاد جوابشو نمی دی ؟ " , بچه دست تکان می دهد , درست شبیه همان وقتها که وسط حرف زدن دنبال یک کلمه می گردم و دستم را تکان می دهم و بعضی فکر می کنند که منظورم این است که بیایند جلوتر , یک بوسه ای هم توی هوا رها می کند. من هم همینطور. اما توی دلم. یکی برای زن روبروم , یک هم برای تو. فکر بوسیدنت هم خوش تصویر است. چه می گویند ؟ وصف العیش نصف العیش؟ تو همین مایه ها. از همان وقتها که با افکارت شادی و در انتظار دریافت چیزی هم نیستی. نه که دلت نخواهد اما مثل خیلی چیزهای دیگر راه ندارد. همانجا توی فکرت می ماند.
زود رسیده ام به کلاس. خوشم می آید. توی راهرو و کلاس ها قدم بزنم , اگر کسی زودتر آمد گپی بزنیم , وسایلم را پهن می کنم روز میز , معلممان می آید , سلامی می کند و چرخی می زند که کتابهایمان را بدهد , شیپور می زند , خنده ام می گیرد , بغل دستی ام زمزمه می کند " نخند , اینجا عادیه این چیزا, من هم بعضی وقتها همین کارو می کنم " , می دانم , احتمالا من هم اگر بمانم اینجا عادت می کنم بدون آب دستشویی بروم و بلند فین کنم , کیفم را روی زمین بگذارم , شال گردنم را دور کله ام بپیچم , کلاه سرم بگذارم , چترم را طوری بگیرم که باد نشکندش! , سنگین راه بروم و اول پاشنه پایم را بگذارم زمین که روی یخها کله پا نشوم , ساعت دستم کنم که از اتوبوس جا نمانم , وقتی سوز به صورتم می خورد شوری اشکهایم را در دهنم حس نکنم , فرانسه حرف بزنم و خیلی چیزهای دیگر. نمی دانم به فکر بوسیدن تو هم عادت خواهم کرد؟
دو ساعت بعد نمی دانم چطور می گذرد , حواسم به معلم است و درسی که می دهد , تمرین حل می کنیم و حرف می زنیم و حواسم همانجا توی کلاس است. فقط کاش پنج دقیقه ای زودتر تعطیل می کرد که تا رسیدن اتوبوس چند دقیقه ای وقت باشد. این دقیقه های اضافی را خیلی دوست دارم. خیلی کارها می شود کرد . می شود در عرض یک ثانیه پرنسس شهر یخی شد ! شاید هم جادوگر شهر اوز. چه می دانم . از آن دقیقه هایی است که نمی خواهم مفت از چنگم برود.
راننده اتوبوس را می شناسم دیگر. همیشه همان است. شاد است و آواز می خواند . جلوی ماشین را هم پر از بادکنک و آبنبات کرده. از پنجره بیرون را نگاه می کنم. خانه هایی که از کنارشان می گذرم , خانه های روی تپه , پله های بلند , چراغهایی که سو سو می زنند , انقدر تا نزدیک رسیدنم شود و زنگ بزنم که این ایستگاه کسی پیاده می شود.

December 05, 2006

می رود
می آید
دم و بازدمت
می زند
می کوبد
به قفسه سینه ام
سرخ می شوم
می زند
با دمت
می کوبد
با بازدمت

December 04, 2006

بمیرم برای خودم که شبها توی خواب هم مترو سوار می شوم و خط عوض می کنم. گاهی هم می دوم که جا نمانم

خسته شده بودم. خسته جسمی که نه , یک جور مچاله شده بودم انگار. زن ژاپنی توی فیلم تمام ذهنم را پر کرده بود . فیلم بابل را دیدم. این دختر خیلی اذیتم کرد. یک جورهایی مرا یاد خودم می انداخت. این حرف نزدن , اینکه نشنوی , فقط ببینی , نتوانی آنچه را می خواهی بگویی , ترسیدم از اینکه آدم چه راههایی ممکن است انتخاب کند. نمی دانم شاید یک کمی عصبانی شده بودم. به احمد و یوسف هم فکر کردم. به اینکه دیگر عادت شده که آنها که ندارند و در بدبختی به سر می برند مرده و زنده شان زیاد فرقی نکند
یاد خودم افتادم که تا چند سال پیش فکر می کردم وقتی بچه های خانواده های پرجمعیت یا فقیر می میرند پدر و مادرشان چه فکری می کنند؟ به نظرم می آمد که شاید حس چندانی ندارند , انگار که مرگ برایشان راحت تر است. عادت کردیم همیشه برای قهرمان های چشم آبی و موبور هورا بکشیم و از زنده ماندنشان ذوق کنیم. وگرنه آنکه کثیف و خاکی است و صورتش پینه بسته و برای زندگی زحمت می کشد مردنش خیلی تراژدی نیست.
خفه شدم. تا آخر فیلم دلم می خواست دختر کسی را پیدا کند. پدرش را پیدا کرد ولی چیز دیگری می خواستم شاید . نمی دانم. کلافه شدم. دلم خواست کسی باشد , کنارم , دستش را بگیرم شاید , یا دستش را بگذارد دور شانه ام , که شاید خیالم راحت شود ؟
همانطور آشفته برگشتم خانه. دلم آشوب بود . چشمم افتاد به پاهایم , که کثیف بود , لبخندم آمد . دیگر آشوب نیست. همه چیز بهتر است .

December 02, 2006

خداحافظی که کردیم رویم را برگرداندم , به طرف ایستگاه , چند متر از توی پارک باید رد می شدم , سومین قدم را که برداشتم وارد شهر شیشه ای شدم , شهر که نه , باغ ؟ ....نمی دانم , هر چه که بود زیبا بود , زیبا... باران یخی آمده بود , تک تک شاخه ها را یخ گرفته بود , قندیل بسته بود , تمام درخت , نور هم افتاده بود , همه چیز برق می زد , زمین هم همینطور.... تمام سبزه ها را یخ گرفته بود ...یک لحظه فکر کردم پرنسس شهر یخی هستم . می خواستم گردش کنم ....حیف که وقت نداشتم , اتوبوس داشت از سر خیابان می پیچید .... برای چند لحظه , برای چند متر , انگار که اینجا نبودم .... انگار که با یک بوسه وارد دنیای قصه ها شده بودم ...