« | Main | »

طبق معمول , از خودم !

نمی دانم شاید گفتنش مسخره باشد. مثل خیلی از کارهایی که می کنم , حرفهایی که می زنم , فکر هایی که به سرم می زند. از بس اینجا همه چیز را گفته ام
برایم عادت بدی شده , در دنیای واقعی هم , به هر کسی که می رسم , فکر می کنم وظیفه دارم از سیر تا پیاز را برایش تعریف کنم , از اینکه چه بودم و چه می کردم تا اینکه چه هستم و چه می کنم , هیچ کس هم نیست بهم بگوید آخر به مردم چه ؟ مگر می خواهند غذا سفارش دهند که برایشان از مواد اولیه ات و نحوه پختنت ! حرف می زنی؟
درست مثل تشک هایی شده ام که بازشان می کنی و پنبه اشان را می زنی , همان ذراتی که توی هوا به پرواز در می آیند و جلوی دیدت را می گیرند , از بس به خودم فکر کردم و خودم را حلاجی کرده ام و زده ام احساس می کنم تمام وجودم شبیه ذره در هوا شناور شده , فرقم با تشک این است که دوباره پنبه ها نریختم تو و درش را نبستم.
حالا احساس بدی دارم , احساس نمی کنم بک موجود منسجم هستم, همه ذراتم در هوا پخش و پلا شده اند و من اصلا نمی توانم به خودم – به عنوان یک مجموعه – نگاه کنم. درونم خالی است. بعضی قسمتها را انقدر زده ام که شفاف شده , آنطرفش پیداست , هر چه بیشتر می گردم کمتر پیدا می کنم.
چیزی توی زندگیم گم شده که نمی دانم چست. شاید خودم , نه , خودم هستم. تکه تکه شده ام. این به گمانم تعریف بهتری باشد. سخت است بخواهی این تکه ها را دوباره جمع کنی و درش را بندی و استفاده بکنی تا دوباره سفت شود و پروسه را تکرار کنی.
خسته شدم. از بس که همه چیز را از درون کشیدم بیرون , تر و تمیزش کردم و با توضیح اضافه گذاشتمش توی ویترین. می فهمید چه می گویم؟ خیلی خودم را نمایش داده ام. از آن طرف بام افتاده ام.
حالا هم دارم به مرز جنون می رسم. حتی این را هم نمی توانم تشخیص دهم. هیچ احساسی نسبت به خودم و اطرافم و روزگارم که خوب است یا بد, راضی ام یا ناراضی , شادم یا ناراحت ندارم. چیزی درک نمی کنم. گیج شده ام


Comments

خوب. کاری نداره. متوقفش کن. از خودت ننویس. مگه آدم تا کی می تونه توی یه اتاق شیشه ای بشینه و بگذاره مردم قضاوتش کنند؟ از دور و برت بنویس. از محیط جدید یا از هر چیزی که دوست داری. ولی تا وقتی که می بینی از خود نوشتن حالتو بد می کنه، از خودت ننویس. می دونی آدم یه وقت هایی می افته به دور زدن خودش. من اینو تجربه کردم، خوب نیست. خسته کننده است

..............................
گلی : زیاد با اینجا مشکلی ندارم. مسئله اینه که تو زندگی روزمره هم اینطوری شدم. هر کی بهم می گه سلام شروع می کنم از زمان تولدم تا الان رو براش تعریف می کنم. این اذیتم می کنه.مثل اینا که کنترل ندارن رو کاراشون : دی

اینجا خیلی خوشگل شده دختر. لعنت به این بلاگرولینگ که زودتر خبرم نکرد.
ببین نوشتن های آدم مثل خود زندگی بسته به زمانش عوض میشه. نگران نباش این نیز بگذرد.

منم گاهی اوقات اینطوری می شم. البته نه در زمینه وبلاگ، در زندگی واقعی. احساس می کنم زیادی همه مسائل رو برای افراد می گم. یه جاهایی به خودم می یام و ترمز می کنم!

vaayyyyyy ghaalebet tooppppppppppppppppp shode kheyli maah shode hasoodim shod

اولین باره اینجا رو میبینم . اومدم تو کامنت دونیت که بگم وبلاگت مخصوصا لوگوت خیییییییییییلی قشنگه . الان هم یه گل خییییییلی خوشگل این گوشه است . خیلی خوشگله :)

احساست را زیبا بیان کردی . آنجا که گفتی نمیتوانم احساس کنم که یک موجود منسجم هستم دقیقا حسی را گفتی که من هم نسبت به خودم دارم . اما تا به حال نتوانسته بودم انقدر زیبا بیانش کنم . البته احساس عدم تجسم در من به دلیل تضادهای درونم است که مرا دیوانه میکنند . زیاده گویی نکنم .....
وبلاگ واقعا زیبایی دارید . حتما دوباره می آیم
به من سر بزنید خوشحال میشوم

منسجم نبودن خیلی هم بد نیست. من منسجم نیستم بیشتر وقت ها. خیلی بیشتر از بیشتر وقت ها. و اصلا از این وضع ناراحت نیستم. دردسر داره. ولی ناراحت کننده نیست که ذرات آدم توی هوا معلق باشه. یا حتی خود آدم. فکر کن که اگه ماها آروم می گرفتیم واسه خودمون می نشستیم یه گوشه چه وضعی داشتیم حالا.

سلام
آی ی ی ی گفتی منم همینم به خدا.وبلاگ ندارم ولی تو واقعیت همینطورم.

nemidunam chi begam!

منم همين طور :((

!!!!!!!

سلام من بیشتر اوقات به وبلاگ شما سر می زنم شما با ساده نویسی و صداقت در کلام همه را شیفته نوشته هاتون می کنید

این بی حسی و بی وزنی تجربه ی این روزهایم است و جالب اینکه هیچکس هم نمیفهمد...