" /> مریم گلی: November 2006 Archives

« October 2006 | Main | December 2006 »

November 30, 2006

طبق معمول , از خودم !

نمی دانم شاید گفتنش مسخره باشد. مثل خیلی از کارهایی که می کنم , حرفهایی که می زنم , فکر هایی که به سرم می زند. از بس اینجا همه چیز را گفته ام
برایم عادت بدی شده , در دنیای واقعی هم , به هر کسی که می رسم , فکر می کنم وظیفه دارم از سیر تا پیاز را برایش تعریف کنم , از اینکه چه بودم و چه می کردم تا اینکه چه هستم و چه می کنم , هیچ کس هم نیست بهم بگوید آخر به مردم چه ؟ مگر می خواهند غذا سفارش دهند که برایشان از مواد اولیه ات و نحوه پختنت ! حرف می زنی؟
درست مثل تشک هایی شده ام که بازشان می کنی و پنبه اشان را می زنی , همان ذراتی که توی هوا به پرواز در می آیند و جلوی دیدت را می گیرند , از بس به خودم فکر کردم و خودم را حلاجی کرده ام و زده ام احساس می کنم تمام وجودم شبیه ذره در هوا شناور شده , فرقم با تشک این است که دوباره پنبه ها نریختم تو و درش را نبستم.
حالا احساس بدی دارم , احساس نمی کنم بک موجود منسجم هستم, همه ذراتم در هوا پخش و پلا شده اند و من اصلا نمی توانم به خودم – به عنوان یک مجموعه – نگاه کنم. درونم خالی است. بعضی قسمتها را انقدر زده ام که شفاف شده , آنطرفش پیداست , هر چه بیشتر می گردم کمتر پیدا می کنم.
چیزی توی زندگیم گم شده که نمی دانم چست. شاید خودم , نه , خودم هستم. تکه تکه شده ام. این به گمانم تعریف بهتری باشد. سخت است بخواهی این تکه ها را دوباره جمع کنی و درش را بندی و استفاده بکنی تا دوباره سفت شود و پروسه را تکرار کنی.
خسته شدم. از بس که همه چیز را از درون کشیدم بیرون , تر و تمیزش کردم و با توضیح اضافه گذاشتمش توی ویترین. می فهمید چه می گویم؟ خیلی خودم را نمایش داده ام. از آن طرف بام افتاده ام.
حالا هم دارم به مرز جنون می رسم. حتی این را هم نمی توانم تشخیص دهم. هیچ احساسی نسبت به خودم و اطرافم و روزگارم که خوب است یا بد, راضی ام یا ناراضی , شادم یا ناراحت ندارم. چیزی درک نمی کنم. گیج شده ام


November 28, 2006

ترش شدم
ترش
که آمدی
شیرین ام
شیرین
که صدایم می کنی
گس می شوم
گس
که چشمهایم را ببندم
که نزدیک
که نزدیک تر

بعد التحریر!
جریان از این قراره!
چند تا پست قبل تر یک عجز و لابه ای ! کردم که یکی پیدا بشه یک طرحی برای این وبلاگ بده؟ رکسی (دخترعموی کیانا!) یک کامنت گذاشت که من کسی را می شناسم و من هم گفتم دستت درد نکنه.نیلوفر هم کامنت گذاشت که من هم یکی رو می شناسم و خلاصه همه راهها ختم شد به یک نفر بعدش سهراب پیچک برام ای میل زد که حرف حسابت چیه و اینا! من هم یک چیز کلی براش گفتم و اونم به دوستش (این دوست در هاله ای از ابهامه هیچی ازش نمی دونم) یک طرحی زد و دستش هم درد نکنه قشنگ بود منتها نصفه کاره موند. تو این وسطها , شادی (این در هاله نیست فقط جایی نداره که بهش لینک بدم!) رو یکدونه از این لا کتابی ها (چی می گن بهش؟) این عکس رو دید و گفت به درد تو می خوره. خلاصه ما هم تو اینترنت گشتیم و عکس رو پیدا کردیم و دیدیم ای بابا به مناسبت روز جهانی کپی رایت و این حرفهاست و یک نامه برقی! زدیم به نقاشش که می شه استفاده ابزاری کنیم از این طرحتون ؟ اون هم گفت بله فقط زیرش اسم و آدرس بزنین , ما هم زدیم (زیر میز رو نگاه کنین)
خلاصه دیگه بقیه اش دست سهراب رو بوسید و اینی شد که الان می بینین. من هم کلی خوشحالم. حسابی بهم چسبید.
حالا شما هم یک نگاهی بندازین , ببینین خوبه ؟ بده؟ ایراد داره؟ نداره؟ نظری ؟ حرفی ؟ حدیثی؟ البته یحتمل باز از این دویست سیصد نفری که میان اینجا سر هر آپدیت (چی شده چند وقت جمعیت زیاد شده؟ قبلنا صد صد و پنجاه بیشتر نبود!) همون پنج نفر کامنت می ذارن که یکیش هم عطا است (خدا عمرش بده!)...خلاصه بگین ببینم حرف حسابتون چیه
همین دیگه
نیشم هم الان بازه , خیلی ذوق دارم

November 21, 2006

دارم داستان تعریف می کنم. می دانم برایت صبح زود است. باز طبق معمول شب فیلم دیده ای و خیلی دیر خوابت برده. الان هم روی تخت دراز کشیده ای و گوشی بغل گوشت است و فاصله بین جمله ها را چرت می زنی. اینها را برایت می گویم و از خنده غش می کنی. همه چیز برایم آشناست. فیلم دیدنت , خوابیدن و غر زدنت , خنده های از ته دلت ...


برای تو ولی صبح زود نیست , بیدار شده ای , دوش گرفته ای , صبحانه را هم به گمانم خورده ای , فقط مشکل این است که وقتی زنگ می زنم گوشی را بر نمی داری , از ترس اینکه کسی کار داشته باشد , میرود روی انسرینگ و صدایم که بلند می شود گوشی را بر می داری , داری برایم داستان تعریف می کنی , اتفاقی که افتاده و حرفهایی که زده شده , از گذشته و آینده , از فامیل و غریبه , از سیاست و هنر, از آدمهایی که برایم سلام رسانده اند, صدای قدمهایت را می شنوم , از کنار میز نهارخوری رد می شوی , تا ته سالن می روی , اگر روی میز آجیلی مانده باشد یک بادام هم بر می داری , دور می زنی و دوباره بر می گردی , عادت به نشستن نداری وقت حرف زدن مگر اینکه خوابت بیاید...


دارم داستان تعریف می کنم. برای خودم, یا شاید برای تو که عمود بر من نشسته ای , از نگاههایی که از روی صورتها می گذرند و روی چشمها یک لحظه می ایستند , از آدمهایی که توی خیابان از کنارت رد می شوند و عاشقشان می شوی, از آدمهایی که فقط چند ماه همدیگر را می بینند , نگاهم به نوشته های روی دیوار است که می آیند و می روند و صدای مرد کنار دیوار توی گوشم می پیچد. نوشته ها رد می شوند و صدا از گوشهایم می گذرند و من باز هم به تو فکر می کنم که عمود بر من نشسته ای و برایت , برای خودم, داستان می سازم.

November 09, 2006

بفهمی که روزت گه مرغی ست . که دیشب تا قبل از خواب همه چیز خوب بوده , بعد خوابت نبرده . بفهمی حالت بد شده. پنجره هم باز بوده , پاهایت یخ کرده. هی خودت را زیر ملافه و پتو جمع کردی , پاهایت را آوردی تو شکمت ولی فایده نکرد. بالاخره سه صبح پا شدی پنجره را بستی البته فقط جداره اول را !
صبح هم دلت نمی خواسته بیدار شوی. بچه ها بیدار شدند و صبحانه خوردند و حرف زدندو شروع کردند به درس خواندن تو هنوز سر جایت وول می خوردی. بلند شدی , جایت را جمع کردی ,صبحانه خوردی , آمدی پای اینترنت , اینجا هم خبری نبود , هی به خودت فحش دادی که مگر قرار نبود به کارهایت فکر نکنی ؟ اگر درست شد که چه بهتر اگر هم نشد هیچ اشکالی ندارد. همه اینها را می گویی باز هم دلت می خواهد تکلیفت معلوم بود و با خیال راحت زندگیت را می کردی. بعد دوباره فکر می کنی حالا چه آش دهن سوزی هست ؟ تو که باز دوباره رفتی سراغ آن چیزی که برایت بهتر است و به اینکه چه را بیشتر دوست داری توجهی نکردی و بعد مثل همه دفعه های پیش , این جور مواقع یاد عطا بیفتی و بهش حسودی کنی مبسوط که با کارش حال می کندو حداقل از بخش کاری زندگی اش راضی است و بخش احساسی اش هم به تو ربطی ندارد. تو چی که نه از کاریت راضی هستی و نه از احساسیت .
بعد فکر کنی شاید یک مدیتیشن بد نباشد و وسطش خوابت ببرد و تخت تا دوازده ظهر بخوابی و بعد هم از خواب بلند شوی , هوا هم که کیپ تا کیپ گرفته باشد , امیدوار باشی که کلاس عصر حالت را بهتر کند , برای خودت نسکافه درست کنی (نسکافه که چه عرض کنی! یک لیوان شیر با یک کم نسکافه آنقدر که یک رنگ ملایمی بگیرد و خیلی هم تلخ نباشد و چه و چه!) بعد دوباره بیایی اینجا و هوس کنی به دوم شخص مفرد یک چیزهایی اینجا بنویسی , بعد به این فکر کنی که چرا انقدر از زندگی جدی بدت می آید و خودت هم مریضی و همیشه می خواهی یک جوری زندگی کنی که انگار همه چیز موقتی است , مثل زمان دانشجویی مثلا , پس بی خود نیست که مادر و پدرت همیشه نگرانند که آخرش می خواهی چه کار کنی و هیچ آخری برای تو معنا نداشته باشد ....
اینها را که نوشتی شاید فکر کنی که چند ساعت دیگر اتوبوس را بگیری و بری تا دم کلاس و بین بچه ها بشینی و حرف بزنی و یک چیزی یاد بگیری و بعدش هم ورزش کنی و خدا را چه دیدی شاید فردا صبح خورشیدی هم در آسمان دیدی و از این فکرها یک لبخند کجی کنار لبت بیاید و تمام!


پی نوشت : همه اینها را بنویسی و تا بخواهی پستش کنی ببینی پستچی آمده و یکی از نامه هایی که منتظرش بودی را آورده و کفش و کلاه کنی و بری دنبال کسی که اولین قدم را برداری و پیدایش نکنی و برنامه بیفتد به فردا و بروی توی غذاخوری دانشگاه بنشینی و قبلش یک چای هم بگیری و از پنجره بیرون را نگاه کنی که مه است و بدون خورشید هم خیلی بد نیست و درخت را ببینی که باران خورده و قطره های باران گرد گرد روی شاخه ها آویزان است و نور هم افتاده رویشان و برق می زنند و تو را یاد چراغهای مهتابی می اندازند یا مثلا گل یخ , و همینطور تماشایشان کنی و دیگر به عطا هم حسودی نکنی و یاد دوست ندیده ات بیفتی که فکر می کند خوشحالی مثل فیلم ریش قرمز نیست که هر هفته از تلویزیون پخش می شد و گاهی هست و گاهی نیست و فکر کنی همیشه هست و هر بار به یک شکلی.

November 06, 2006

خرده حرفهای آخر هفته !

با مادرم حرف می زدیم . از مهمانی که رفته و از خاله ها و دختر خاله ها و از مهمانی که رفته ام و کارهایی که کرده ام. برایش چند تا عکس فرستاده بودم , عکسها را دیده بود , پدرم روی کاغذ پرینت گرفته بود و داد دستش. همینجور که حرف می زدیم عکسها را نگاه می کرد , گفت " انگار دارم خودم را نگاه می کنم " شبیه هم شده ایم. شبیه مادرم. شبیه جوانیهایش . ذوق کردم.
به یک مشکل اداری برخورده ام. مشکل که نیست . بین چند راهی که وجود دارد می خواهم بدانم کدامش برایم بهتر است و زودتر به نتیجه می رسد هر چی می گردم کمتر جواب می گیرم. هیچ کسی جواب واضح به من نمی دهد. فقط کلیات!
امروز کلی توی خانه تمیز کاری کردم. اعصابم راحت تر شده. ظرفها را که شستم توی لیوانها وایتکس ریختم که رنگش باز شود. ظاهرا همه چیز زود رنگ می گیرد. بعد یک کمی به خودم رسیدم و یک حمام حسابی رفتم. این لباس شستن هم سخت است اینجا وقتی باید لباسها جمع شود و ببریشان زیرزمین. از خشک کن هم خوشم نمی آید به نظرم همه چیز را خراب می کند. این است که گاهی لباسها را با دست می شویم. آنها که سبک اند و زیاد دم دست. روبالشی را هم شستم. از حمام که آمدم بیرون حس این زنهای روستا را داشتم که آخر هفته ها چند ساعت توی حمام خودشان را می سابند و کلی رخت می شویند.
امتحان میان ترم فرانسه داشتم. زیاد بد نبود. فقط مشکل اینجا بود که وقتی می خواستم حرف بزنم زمان را گم می کردم. بیشتر وقت به زمان حال حرف زدم. دو تا کار را نمی توانم بکنم انگار. یا باید حرف بزنم یا فکر کنم به چه زمانی حرف بزنم ! هنوز نمی توانم درجا صحبت کنم باید قبلش فکر کنم. اما در کل وضع بهتر است. آدمها که از بغلم رد می شوند کمی از حرفهایشان را می فهمم. از فردا کلاس جدیدم شروع می شود. فکر کنم سرم گرم تر می شود اینطوری و باز هم فرانسه!
با خودم مهربانتر شده ام. به نظرم گاهی وقتها با خودم بد تا کرده ام و می کنم. نباید اینطور باشد. همانقدر که برایم مهم است به بقیه احترام بگذارم باید به خودم هم بگذارم. من هم برای خودم شخصیتی هستم!
تقریبا تمام برگها ریخته اند. زمستان کم کم دارد می آید . فعلا تا جایی که می شود از فضای بیرون دارم استفاده می کنم. ورزش هم می کنم. گاهی وقتها هم ریکی کار می کنم. خیلی زود این دو ماه گذشت. نمی دانم که آخرش کارهایم درست می شود اینجا بمانم یا نه. باز مثل همیشه همه چیز دارد به دقیقه نود موکول می شود. حداقلش چهار ماه دیگر وقت دارم و می خواهم مثل این دو ماه گذشته زندگی اش کنم. البته راحت تر .
از وقتی که اخبار را به طور حرفه ای ! دنبال نمی کنم انگار زندگی ساده تر شده . آن پیش فرضهایی که از خودم داشتم – حداقل در این دو ماه- اصلا ظاهر نشده. از این مدل هم راضیم. یک آرامشی دارم که فکر می کنم برایم خیلی لازم بود. تا چه پیش بیاید.

November 02, 2006

یکی از مشکلات اینجا که معرف حضور همه هست دستشویی رفتنه!
خوب یک جورایی با مشکل کنار اومدم , تا جایی که می شه خودمو نگه می دارم! بعدش هم که مجبور بشم کلی دستمال رو لبه توالت می ذارم و دیگه حداکثر تلاشم رو می کنم که به جایی نخورم. ولی خداییش اینا آدمهای تمیزی نیستن . تو این دو سه تا دانشکده که من رفتم یکی از همه توالتهاش تمیز تره اما اونجا که من کلاس فرانسه دارم توالتهاش خیلی کثیفه. کلا دانشکده گدایی هستش , همه چیزاش قدیمی و کهنه است و کف اش هم زیاد تمیز نیست , کاشی ها ریز چرک داره , کلی دستمال هم ریخته رو زمین .
من ساعتهای مختلف رفتم ببینم کسی میاد این زمین رو یک جارو بکشه دیدم که نه , همه جا پر دستماله , در و دیوارش هم کثیفه , تا اونجا که بتونم وسایلمو می ذارم یک جا تو کلاسی جایی که برم توالت اما گاهی نمی شده دیگه باید با خودم ببرم که خوشبختانه پشت در جا لباسی داره که وسایلمو آویزون کنم.
دیروز داشتم دنبال یک دستشویی خالی می گشتم دیدم ملت کیفهاشون رو گذاشتن رو زمین . به نظرم خیلی کار کثیفی اومد. امروز رفتم تو توالت کلی دستمال ریخته بود رو زمین , داشتم سه چهار سری دستمال می چیدم رو لبه توالت که دیدم یک سری کاغذ ریخته رو زمین , داشتم نگاه می کردم چیه دیدم یک دست از دستشویی بغلی اومد دنبال کاغذا , دیدم دختره نشسته سر توالت , کیفش رو زمین , تمام جزوه هاش رو پخش کرده رو زمین داره درس می خونه تو اون کثافت. حالم بد شد . دیگه عمرا رغبت کنم از کسی جزوه بگیرم اینجا.
تمیزی فقط این نیست که آدم بره دوش بگیره و لباسشو عوض کنه . یاد یکی از آشناها افتادم که به تمیزی معروفه , همیشه خدا سر و وضع مرتب و خونه مرتب و خودش هم تمیز , یک روز که رفته بودیم عیادت یکی از آشناها تو بیمارستان , همین خانوم کاملا تمیز و مرتب که خیلی هم واسه کسایی که اومده بودن عیادت تدارک دیده بود کلی انگور خریده بود واسه پذیرایی که همه رو ریخت تو کاسه دستشویی شروع کرد به شستن . خدایی کی دلش میاد تو اون کاسه ای که توش هزار جور میکروب و مریضی و اخ و تف هست میوه بشوره؟

November 01, 2006

اورکات هم دنیای خودش را دارد. کجای دیگر ممکن بود نامه زیر دستتان برسد ؟
سلام. خسته نباشید.اگر شما ساکن اصفهان هستید و لزبین لطفا به ایمیل من جواب بدید. ممنون می شوم. دوستدار شما.مهسا