" /> مریم گلی: October 2006 Archives

« September 2006 | Main | November 2006 »

October 27, 2006

فرانسه خواندن را یک کمی راحت تر گرفته ام. روزها برای خودم می روم طرف کلاس , توی لابراتوار می نشینم و با خودم حرف می زنم. صدایم را ضبط می کنم , صدای ضبط شده را گوش می کنم و به لهجه خودم می خندم. اینطور وقت راحت تر می گذرد. اگر حوصله ام بیاید یکی دو ساعتی هم با این گرامر کوفتی سر و کله می زنم و تمرینی حل می کنم و سعی می کنم چند تا لغت یاد بگیرم. کارهایم به یک جاهایی رسیده است . اگر مشکلی پیش نیاید و اتفاق جدید سر نزند قاعدتا باید تا یکی دو ماه دیگر کارها درست شود. فعلا هوا هم خوب است , نسبتا باز است و آفتابی هم می زند و من هم یک کاپشن خریده ام به نیت زمستان ! که از همین الان تنم می کنم و خیلی هم بهم می چسبد فقط نمی دانم اگر زمستان اینجا باشم چه چیز دیگری باید بپوشم!
تا اینجای کار که همه چیز خوب است اما کم کم ریپ زدنها دارد معلوم می شود!
از وقتی آمده ام این تلفن از دستم نیفتاده. این تلفن لعنتی آخرش زندگی من را به گند می کشد : ) نمی فهمیدم که چرا انقدر علاقه مند شدم که با همه در ارتباط باشم. البته کلا که عشق معاشرت دارم اما انقدر که تلفن باز باشم , نه نیستم! کجایی عطا که ببینی روزانه چند ساعت لا ینقطع! پای تلفن ام. نه به عنوان شنونده ها , گوینده! باورت می شود؟
خوب طبیعی است وقتی زیاد حرف بزنی چرت و پرت هم تویش در می آید و هزار تا مشکل ممکن است درست شود. تازه امروز کامل دوزاریم افتاد که چرا اینطور شدم. فکر کن که شش هفت سال هر روز سر کار بری و حداقل با ده پانزده نفر سر و کله بزنی و با آدمها تماس مستقیم داشته باشی و با دوستهای مختلف کافه بروی و سینما و گاهی تئاتری .. خریدی بکنی , ناهاری بخوری , مهمانی بروی و مهمان دعوت کنی و چه و چه . حالا همه اینها دیگر نباشد , یعنی باشد اما آدمها بشوند دو سه نفر. خوب طبیعی است اگر مثل من آدم پرست ! باشی دنبال جایگزین می گردی. ولی حواسم نیست که این کار زمان می برد. نمی شود با هر کس سلام و علیکی می کنی برش داری بذاری در جایگاه دوست نزدیک. نزدیک شدن به آدمها زمان می برد . آنهم اینجا که قانون و قاعده اش را بلد نیستم. با غیر ایرانی ها قاطی شدن یک کمی (شاید هم بیشتر از کمی!) سخت است. به دوستیهای ساده هم کلاسی و اینها کار ندارم. از زندگی دانشجویی که بخواهی یک قدم بروی آنور تر و دوست تر بشی باید خیلی چیزها را بدانی. اینجا خیلی همه چیز قانون دارد. من هم بلد نیستم. ممکن است یک حرکت اشتباه تجربه هایی برایت پیش بیاورد که چندان جالب نیست. خوشبختانه همان اوایل شوکی بهم وارد شد که باعث شد حواسم را جمع تر کنم.
انقدر این دو ماهه با آدمهای مختلف حرف زده ام و در مورد حرفهایم فکر کرده ام که دارم بالا می آورم. تنش درونی زیادی پیدا کرده ام با خودم , حرف می زنم و پشیمان می شوم , حرف می زنم و فکر می کنم زیاده روی کرده ام , حرف می زنم و فکر می کنم بد حرف زده ام ...من هم که حساس! : )
می دانم اگر کارم درست شود و بخواهم درس خواندن را شروع کنم دیگر اصلا وقت این چیزها را ندارم اما دلم نمی خواهد در همین یکی دو ماه باقیمانده اسباب دلخوری خودم را درست کنم.
می خواهم خودم را تنبیه کنم, دلم می خواهد چند روزی خبر از هیچ جا و هیچ چیز نداشته باشم. خودم باشم و همین دو سه نفری که اطرافم هستند. تا یک کمی ذهنم آرام شود و ببینم راه حلی پیدا می کنم که به یک بالانسی در زندگیم برسم یا نه !


October 23, 2006

پنجره را باز می کنم , نفس می کشم , عمیق ...عمیق تر ...صدای سکوت می آید , همراه با چک چک قطره های باران .چشمهایم باز باشد یا بسته فرقی نمی کند. زنده ام , این را خوب می دانم , تک تم عضلات بدنم را حس می کنم , دوستشان دارم , خودم را نیز هم .....
شادم . نه به خاطر کسی یا چیزی . با خاطر زندگی...به خاطر خودم ... برای بودنم
احساس سبکی می کنم ...شادی از درونم می آید و این را خوب می فهمم.
دارم به خدایم نزدیک می شوم. شاید بازگشت دوباره
روزگار شاد و آرام و پر خنده را دوست دارم... شور زندگی را ...
الان , در این لحظه , هیچ کس , هیچ چیز ناراحتم نمی کند. نگران نیستم .
آنقدر حالم خوب است که می توانم با خیال راحت بمیرم
آسمان امشب خیلی نزدیک است .... گرم و زنده , بر شنهای تابستان , زندگی را بدرود خواهم گفت ... زمان در من و من در زمان خواهم خفت ...

October 19, 2006

زندگی مثل ملافه ای میمونه که از تشک تختت تنها چند میلیمتر کوچکتره
هر طرفش رو که درست میکنی از یه ور دیگه بد جوری در میره"

October 12, 2006

نمی گذارند آدم کارش را بکند دیگر. نمی دانم چه جوری برایتان بگویم. مهاجرت من هنوز شروع نشده. این را شاید دوست دوران کودکی ساکن تورنتو ام! راحت بفهمد. برای من , تا امروز فقط خانه ام عوض شده. یعنی از خانه پدر و مادرم آمده بیرون و رفته ام خانه برادرم. فهمش که سخت نیست؟ از یک جای راحت به یک جای راحت دیگر کوچ کرده ام. از پیش پدر و مادرم آمده ام پیش برادرم و زنش. پس تنها هم نیستم. صبح که از خواب بیدار می شوم تا شب که بخوابم بیشتر وقتمان با هم است. با هم می رویم و می آییم. همان روز اول که آمدم کارت ترانسپورت ! ام را دادند دستم و یک نقشه مترو که کجا بروم و کجا بیایم. بعد هم کم کم اتوبوس ها را یادم دادند , اینکه کجا خرید می کنند و کجا غذا می خورند و چه می خرند , خلاصه کلام اینکه تا الان ساپورتم کرده اند. تازه تکلیفم هنوز معلوم نیست. برای دانشگاه درخواست داده ام و منتظر جوابم . با استادها حرف زدم . اگر جوابم بیاید تازه باید بروم دنبال اینکه اجازه تحصیل و غیره را بگیرم. در نتیجه الان زندگی ام تقریبا توریستی است. هفته ای یک روز کلاس فرانسه دارم که اگر قرار بشود بمانم باید کلاس فشرده تر بردارم. خوب حالا کدام آدم عاقلی وقتی سفرش توریستی است دلش تنگ می شود؟ یک جور با من حرف نزنید که انگار رگ و ریشه ندارم. کسی مرا مجبور نکرده که بیایم اینجا , خودم خواستم , آنهم بعد از این همه سال , پس حداقل این اول کار که همه چیز خوب است و من هم سرم شلوغ نیست و هنوز وارد زندگی جدی نشدم بگذارید از روزهایم لذت ببرم و شنگ و شیون نکنم. وقت برای دلتنگی و نالیدن از مهاجرت و به قول رفیقمان جر خوردگی ! زیاد است . سر جدتان این چند ماه را زیاد به پر و پایم نپیچید که چرا از سختی ها نمی نویسی و چرا الکی به به و چه چه می کنم. واله من هنوز به سختی برخورد نکردم و دلیلش را هم آن بالا مبسوط توضیح دادم. راستش هنوز خیلی قاطی زندگی اینجا و آدمهاش نشدم. می دانم که بد است و برای همین دنبال راهی می گردم تا بیشتر با آدمها در تماس باشم. هفته های اول که کلاس مکالمه انگلیسی برداشته بودم خیلی بهتر بود. بیشتر قاطی آدمها بودم , دلیلش هم این بود که اعتماد به نفس ام خیلی بیشتر از الان بود. ولی الان , با وجود اینکه قبلا فرانسه خوانده ام و خیلی برایم نا آشنا نیست اصلا اعتماد به نفس ندارم. یک جوری انگار قفل شدم. همه اش یاد عطا می افتم که می گفت با همین یک کمی که بلد شدیم خیلی جاها کارمان راه می افتد اما خوب من نه تنها راه نیفتاده ام پس هم زده ام. من که بیشتر وقتها چشمم رو صورت آدمها بود الان زیاد کسی را نگاه نمی کنم , حالا از این موضوع که اینجا مرسوم نیست بگذریم ترسم از این است که کسی سر صحبت را باز کند به فرانسه . مسخره است می دانم اما فعلا تنها مشکلم همین است که زبانم راه بیفتد. خدا را شکر دوستهایم همه جای دنیا هستند. از بابت تنهایی و نبودن دوستهایم هم زیاد مشکلی ندارم. حالا فکر نکنید دلم برای دوستهایم تنگ نشده و چه و چه ! دلم برای همه دوستهایم تنگ شده اما نه اینکه بشینم غصه بخورم. حالا یک مدتی ارتباطمان از راه دور شده مشکلی نیست که.
پریروزها با یکی از دوستانم چت می کردم. می گفت برای چه می خواهی درس بخوانی؟ که خانم دکتر صدایت کنند؟ گفتم اولا که مشکلی با اینکه چه صدایم کنند ندارم , دکتر , مهندس یا همان مریم (این مریم را هم هر کس یک چیز صدایم می کند یک جورهایی اسم خودم و وبلاگم با هم قاطی شده اند) بعد هم من هنوز تصمیم نگرفته ام که دکترا بگیرم. گفت خوب چرا یک دوره نمی بینی که زودتر بری سر کار! گفتم هنوز معلوم نیست بخواهم بقیه زندگی ام اینجا بمانم , می گفت خوب است که هول نمی شوی و سر فرصت کار می کنی. هنوز وقت داری! مسخره ام می کرد دیگر. به خدا اگر من نبودم زندگی خیلی هاتان چیزی کم داشت! کی را می خواستید دست بندازید؟! اما هیچ خیالی نیست. اصلا ناراحت نشدم از حرفش. برای اینکه زندگی من همانطوری پیش می رود که خودم می خواهم و راحتم. اینکه جواب خیلی از سوالها را سر بالا می دهم یا به قول شما برنامه برای زندگی ام ندارم. چرا من هم یک برنامه ای برای خودم دارم. اما ترجیح می دهم روزهایم را زندگی کنم و با توجه به شرایطی که برایم پیش می آید زندگی ام را پیش ببرم. هیچ عجله ای هم ندارم که کارهایم را زود زود بکنم و دست به سینه بشینم و منتظر مردن باشم یا اینکه منتظر بازنشستگی ام بمانم تا آن موقع از زندگی ام لذت ببرم. یک درسی خوانده ام , شش هفت سالی کار کرده ام , حالا دلم خواسته دوباره درس بخوانم , اصلا می خواهم یکی دو سال زندگی ام را همینطوری بگذرانم , مشکل کجاست ؟
من هم به روزهای پیری فکر می کنم , اینکه یک وقت نکند محتاج کسی باشم , تا الانش زندگی ام گذشته و خدا بخواهد از این به بعد هم می گذرد.
خلاصه اینکه فعلا خوشم , هر وقت هم که به موقع سختی و دلتنگی و بدبختی رسیدم و وارد مرحله جر خوردگی شدم همه را ریز به ریز به اطلاع می رسانم, موافقید ؟
فعلا دارم فکر می کنم چطوری بیشتر وارد زندگی اینجا شوم , جز کلاس رفتن راه دیگری هست؟ در ضمن اجازه کار هم ندارم!

October 06, 2006

پشت میز نشسته ام. قرارم این است که درس بخوانم و نمی خوانم. هوا خوشبختانه آفتابی است. از پنجره بیرون را نگاه می کنم که همه چیز زیبا و قشنگ و آرام است البته اگر تعمیرات همسایه روبرویی بگذارد! به مادرم فکر می کنم , به روزهای گذشته و به نظرم می آید که همه چیز چقدر دور است و انگار هیچ خاطره ای برایم نمانده. هر چه می گردم نشانی از دلتنگی پیدا کنم چیزی دستم را نمی گیرد. پاک پاک . انگار همه چیز مال زندگی قبلی ام بوده و حالا فقط یک رد محو و دوری ازش مانده.
کسی پشت پنجره صدایم می کند. آمده است دنبال خوراکی. صورتش را می مالد به توری و توی بالکن همه چیز را امتحان می کند شاید چیز قابل خوردنی پیدا شود. برایش پسته می برم. درش که بسته باشد سر فرصت می شکند و بازش می کند. می خواهم توری را باز کنم اما انقدر که چسبیده می ترسم در باز شود بیاید تو. آن وقت بیرون کردنش کار من نیست. لای توری را باز می کنم سرش را به زور می آورد تو. از بس که گشنه است دیگر از من هم نمی ترسد.
هما زنگ می زند. مثل همه پنجشنبه ها. از روزها و آدمهای مشترک می گوید که همه شان کمرنگ شده اند. زمانی دل کندن برایم غیرقابل تصور بود و حالا انگار از هر کاری راحت تر است. فکر می کنم از عهده بر می آیم؟ همه چیز به نظرم سخت و شدنی است. حالا سختی اش قیدم را بزند یا شدنی اش نگهم دارد نمی دانم. به احساساتم نگاه می کنم. منظورم همان احساسات رقیق عاطفی است! نیستند انگار. نمی دانم کدام گوری رفته اند که پیدایشان نمی کنم. آنهم برای من که با همین احساسات خودم را نگه می دارم نبودنشان زندگیم را خسته کننده می کند. این رقیقیات! که نباشند بی حوصله می شوم.
هر دو خطی که می خوانم بیرون را نگاه می کنم. ولی هیچ فکر شیرینی به ذهنم نمی آید. از همانها که بخواهی بهشان فکر کنی و برای خودت داستان ببافی و لبخندی هم بیاید گوشه لبت. می دانم که اینجور نمی ماند. بزودی از گوشه ای سرباز می کند و می ریزد بیرون. دوستم همچنان بالکن را زیر و رو می کند برای خوراکی و دلم نمی آید چیزی برایش نگذارم. دلم می خواهد بغلش کنم اما می ترسم چنگم بزند. دلم چیزی می خواهد, مثل مدیتیشن , یک چیزی که ذهنم پاک بشود , آرام , بلکه این احساساتم را توی آن شلوغی پیدا کنم. لازمشان دارم. اگر باشند خیلی چیزها ممکن است عوض شوند. باید به گلها هم آب بدهم , دارند خشک می شوند به گمانم.
نمی دانم , روزگارم فعلا همین است. حالم خوب است , مخصوصا وقتهایی که آفتاب هم هست. شبها هم ورزش می کنم. می دوم و سعی می کنم روحم را هم پرواز دهم! به خاله فردوس هم فکر می کنم و اینکه در حال به سر می برد و به قول خودش چپ و راست در ترابل! می افتد.

زندگی برای خودش و خودم می گذرد , اما گاهی بعضی چیزها که باشند شیرین تر و شاد تر می گذرد , گاهی حتی یک کلیک کوچک زندگی آدم را عوض می کند. روی تردمیل می دوم و فکر می کنم کی می شود که کلیکی دوباره زده شود.