« | Main | »

جالبه که امروز داشتم در مورد روابطم فکر می کردم و اینکه به گمونم رشته کار داره از دستم خارج می شه. شاید وقتی تعداد رابطه ها زیاد می شه مدیریت کردنشون هم سخت تر بشه. اینکه آدم بدونه با هر کسی در چه حدی و تا کجا تماس داشته باشه , چقدر وقت بذاره , چقدر انتظار داشته باشه و چقدر مایه بگذاره. کلا روابط انسانی که پیچیده هست. هر چقدر هم آدم تجربه داشته باشه و چارچوب تعیین کنه باز یک جا می رسه که هیچکدوم اینها جوابگو نیست و آدم کاملا در یک شرایط جدید قرار می گیره که باید با توجه به پیش زمینه ای که داشته تصمیم بگیره. الان که داشتم وبلاگها رو می خوندم به وبلاگ الیزه رسیدم . پست آخرش جالبه سر فرصت بخونینش . یک چیزی که به ذهنم رسید اینه که رابطه می تونه کاملا بر عکس این چیزی باشه که الیزه گفته. گاهی آدمها برای حفظ کردن رابطشون خودشون رو کاملا قوی و بی نیاز نشون می دن اما از یک طرف دیگه , به نظر من می شه کاملا با اعلام نیاز هم یک رابطه رو پیش برد. شاید برای همه آدمها صادق نباشه اما خیلی ها هستن که دلشون می خواد اطرافیان و دوستان بهشون نیاز داشته باشن. نمی دونم شاید احساس مهم بودن می کنن یا احساس قدرت. در مورد خودم حرف می زنم. یک نگاهی اگه بخوام به دوستیهام بندازم جاهایی بوده که حداقل تو بعضی زمینه ها هیچ احتیاجی به کسی نداشتم اما برای حفظ دوستی و رابطه وانمود کردم که بهشون احتیاج دارم. یا بخوام بصورت ماستمالی شده بگم این فرصت رو به خودم و دوستام دادم که تحت حمایتشون باشم یا این فرصتو داشته باشن که از اینکه کاری ازشون بر میاد لذت ببرن. یا شاید هم برداشت منه. (چون خودم اینجوری هستم فکر کردم شاید بقیه هم اینطوری فکر کنن ) برای خودم هم پیش آمده که از اینکه آدمها بهم فرصت دادن تا کاری براشون بکنم , فرصت اینکه حس کنم مهم هستم , بهم نیاز دارن , خوشحالم کرده. نمی دونم اینجور دیدن قضایا اصلا درست هست یا نه؟
البته نه که همیشه اینطور باشه اما یک بخشی از روابط به نظر من از رو نیاز شکل می گیره. به هر حال من فکر می کنم خیلی از آدمها احتیاج دارن که بدونن برای دیگران مهمن یا بهشون احتیاج هست. حالا فرض بر اینه که احتیاج در حد معقول باشه و به سواستفاده نرسه.
در مورد خودم می گفتم (طبق معمول) گاهی وقتها این جابجایی و تغییرات جلوه های جدید! آدمو نمایان می کنه که آدم گاهی وقتها خیلی مشعوف می شه!
روابطم خیلی گسترده شده , اینو تازه فهمیدم , البته شاید به خاطر جابجایی یک دوره کوتاه مدت اینجوری باشه دوباره به حالت اولش برگرده اما به هر حال یک چیز مسلمه که نگه داشتن این شبکه هم وقت می خواد و هم انرژی. مضاف بر اینکه دارم کم کم متوجه می شم که من اصولا این مدلیم که ترجیح می دم روابطم قطع نشه و به هر ضرب و زوری هست تا هر جا که بشه بکشونمش. نمی دونم این کار خوبه یا بد؟ نشم از این آدما که رابطه های وسیع و هم سطح دارن؟ نمی دونم گیج شدم حسابی. شاید فرصت لازم باشه تا این چیزا برام روشن بشه. این خیلی بده که آدم بخواد کلی رابطه رو همزمان تو یک سطح ببره جلو. نمی خوام زیاد این قسمت رو باز کنم چون هنوز صد در صد در موردش مطمئن نیستم
الان که دوباره خوندم اینارو خودم زیاد چیزی نفهمیدم. انقدر که رو این چیزا تمرکز می کنم حرف زدنم گنگ شده در موردشون. شما که اینجا رو می خونین یا منو می شناسین متوجه تغییری تو من نشدین؟ هر چی می خوام دست از سر خودم بردارم و گیر ندم به خودم انگار نمی شه. حالا فکر نکنین که همهش در مورد خودم منفی فکر می کنم, چیزهای خوب و مثبت هم هست , اما چون اونا احتیاج به تجزیه و تحلیل شاید نداشته باشه زیاد بهشون توجه نمی کنم فقط لذتشو می برم!

Comments

مريم همونطور که گفتي اين مهاجرت کلي استعدادها و جلوه هايي از آدم را برايش رو ميکنه که روح آدم هم ازش خبر نداشته!! و اين از محسنات مهاجرتِ!
اما در مورد روابط، من هم اميدوارم در آينده کلي آشنا براي خودت دست و پا نکرده باشي بجاي کلي دوست!
راستي اين را هم بگم که هميشه همه چيز سياه وسپيد نيست شايد خاکستري هم بود. شايد بعضي ها هم هر دوش رو باشند هم قوي باشند هم بعضي موقعها اعلان نياز کنن. در اين دنياي جديد آرزوي موفقيت برات دارم... و از مونرال لذت ببر...

آره یه کم بزنیم به تخته همون مشعوف به نظر می‌رسی! آدم خوش‌حاله می‌بینه بعد هزار سال این وبلاگه داره مث آدم آپدیت می‌شه! این روند را ائامه بده دخترم!

مريم گلي، دفعه اوله كه وبلاگت ميام و نميشناسمت. به نظر من آدما نياز به ارتباط متقابل دارن براي بروز تواناييهاشون و اين اصلا چيز پرتي نيست. مسئله اينه كه بتونيم در هر گام به بي نيازي و استغنا نزديك شيم. به نظرم نياز و همتاي ثابتش وابستگي زياد چيز خوبي نيست.

سلام مریم خانوم
اول از آخر شروع میکنم من احساس میکنم روحیت بهتره شاید به قول خودت به خودت گیر بدی ولی قبلا ها همش ناله بود وآه و افسوس حتی تو آخرین پست قبل از رفتن منظورم پست استاد شدنت هست ولی در حال حاضر حتی وقتی از بدشانسیت در روز کلاس رفتنت و یا تولد به قولی غریبانه و دور از آشنایانت مینویسی تو نوشته هات یه حس مثبتی هست که قبلا جاش ناله و افسوس بود و آه وفغان و همین حس مثبت نشون دهنده حال و هوای بهتر درونت هست
دوم من هم از این که مفید و بدرد بخور باشم لذت میبرم البته بدون این حس که دیگران به من نیاز دارند بلکه فقط برای کمک حتی من همیشه بعد از انجام کمک و قبل از این که طرف فرصت تشکر پیدا کنه نا پدید میشم و سوم این که من هم از این که دوستان زیادی داشته باشم لذت میبرم و دوستان زیادی هم دارم ولی سعی میکنم همشون برای من باقی بمونند و تا حد زیادی هم موفق بودم البته مسلما هرکدوم در یک جایگاه قراردارند شاد و موفق باشی کامبیز

من همه جا هستم

سلام مریم
همینطور که پیش می روی
سطح انرژی تو هم تغییر میکند
حتی اگر دلت برای روزهای گذشته تنگ شده باشد تو دیگر ر مریمی نیستی که بخواهی قالو قیل کنی
پس با تغییرات درونت همراه شو تا به سطح بالا تری رسی
در رابطه با دیگران هم خودت باش
هر گاه نیازمند نیازمند و هرگاه بی نیاز بی نیاز
مجبور نیستی طور خاصی باشی
یک عده پست تحت عنوان قوانین ارتباطی گذشا ته ام به دردت می خورد
بااااااااااای

human being has been create inside a society and friendship is some thing that can not be seprated from human but the way of men acting has caused the relation gone so far that you want to manage it

مريم جان چقدر روند تغييراتمون شبيه همه ، منم يه مدته كه دارم سعي مي كنم فقط نكته هاي منفي رُ نبينم .... اما خوب زمان مي بره .... در ضمن يه شادي كوچولو اومده تو نوشته هات ... برات خوشحالم عزيزم

مریم خانوم سلام.
۱) تقریبا دو ساله که یک پست در میون داری میگی که نمی خوای همش در مورد خودت بنویسی و به خودت گیر بدی! آخه این دلسته؟ آآی فلدوسی پول؟!
۲) خوشحالم که روحیت خوبه و داری تند و تند آپ می کنی‌:)
۳) کارا خوب پیش میره؟ یا هنوز مثل یاشیل نمیدونی میخوای چی کار کنی؟ من تازه دارم میفهمم باید چی کار کنم. ولی فکر کنم یه ذره دیره. ای کاش پارسال فهمیده بودم.
۴)تازه دارم می فهمم زیاد فکر کردن اونقدرها هم خوب نیست..
فعلا...

موفق باشید

هییییی! راستی!
چرا کانادای منو سانسور کردی اما مونرال علی (رجوع شود به کامنت اول) رو سانسور نکردی؟!
آخه این دلسته؟! ;)

آخی ی ی ی ی ی ی