« | Main | »

ساعت دو نصفه شب است. حسابی گشنه ام شده. جز نصف گریپ فروت چیزی پیدا نکردم. یعنی پیدا که هست فکر کردم نخورم بهتر است. امروز آخرین انگور یاقوتی ها را هم ماست و خیار کردم. یاد آلیس افتاده بودم این چند روز. آلیس و انگورهای یاقوتی. انگورهایش البته ریز و نرم اند. زیر دندان صدا نمی دهد. زیاد هوس بر انگیز نیست. پشت میز نشسته ام. باز دارم فکر می کنم , نمی دانم کی قرار است از دست این فکر کردن رها شوم. اقلا یکی از ابعاد زندگیم هم به جایی نمی رسد که از دایره افکارم بماند بیرون و سرم خلوت تر شود. افتاده ام روی دور تند. گاهی وقتها اینطوری می شوم. حالا یا ذوق می کنم یا هیجان زده ام یا شادم یا هر چیز دیگر – که البته مثبت است - یک جوری انرژی ام را باید بریزم بیرون. امان از این بیرون ریختن. همیشه یک جایی آن وسطها احساس پشیمانی می آید سراغم. دقیقا از همان حسها که غذا زیاد می خوری و بعدش فکر می کنی عجب کاری کردی. البته شاید مقایسه اینجا درست نباشد. باز هم برمی گردم همان سر خط که کی از این فکر کردن راحت می شوم. این مسئله خیلی وقتها برایم اتفاق افتاده . زمینه ها با هم فرق داشته اما عمل و عکس العملم یکی بوده. هیجانی می شوم , حرف زیاد می زنم , فکر می کنم زیاده روی کرده ام , یکدفعه ساکت می شوم. قول می دهم دفعه بعد یواش تر جلو بروم اما سر ذوق بعدی باز همان آش است و همان کاسه
نمی دانم شاید یک علتش هم این باشد که نمی خواهم یا نمی توانم تصمیم بگیرم. که چکار کنم. شاید دلم می خواهد همه چیز را با هم داشته باشم. شاید هم ... نمی دانم
فقط همین را می دانم که دلم نمی خواهد این چیزها پیش بیاید, نمی خواهم از هیچ کارم دلخور شوم , دلم می خواهد راحت حرفم را بزنم و ذوقم را بکنم , ذوقهایی برای همین لحظه ؛ بدون نگرانی از آینده ....بگذار ذوقم را بکنم.... البته نگاه کردنش از بیرون شاید یکجوری باشد . آدمی که هی از این شاخه به آن یکی می پرد .... اما خوب درست است که شاخه به شاخه می پرم , ذوق می کنم , زیادی فکر می کنم, عاقل نیستم و هزار تا چیز دیگر اما وقتی این وسواسهای فکریم تمام شود همه چیز خیلی خوب می شود . فکر کنم ارزشش را داشته باشد .....
می دانم که کارم درست نیست. فرصت می خواهم. فرصت می خواهد .... درست شدن به همین راحتی ها نیست

Comments

به همین راحتی ها نیست.. ولی درست می شه! نگران نباش.

khoobi Goli? delam barat tang shod ke! theatre ham hanooz naraftim bade to :(

-------------------------------
عطا جون همچین می گی بعد تو انگار من دور از جون مردم! حالا چه بهتر هم که نرفتین اینجوری دلم خیلی نمی سوزه.

سلام ... هرچیزی واسه خودش یه دوره ای داره ،به وقتش که برسه خودش می ره پی کارش ... فقط ممکنه یه زخمهایی رو واسه یادگاری رو تنت یادگاری بذاره که اونهم زاد مهم نیست ! لامصب گنجیه واسه خودش ...
موفق باشی ...

نوشته هات حال منو خوب می کنن:) بدون اينو:ي