" /> مریم گلی: September 2006 Archives

« August 2006 | Main | October 2006 »

September 27, 2006

جالبه که امروز داشتم در مورد روابطم فکر می کردم و اینکه به گمونم رشته کار داره از دستم خارج می شه. شاید وقتی تعداد رابطه ها زیاد می شه مدیریت کردنشون هم سخت تر بشه. اینکه آدم بدونه با هر کسی در چه حدی و تا کجا تماس داشته باشه , چقدر وقت بذاره , چقدر انتظار داشته باشه و چقدر مایه بگذاره. کلا روابط انسانی که پیچیده هست. هر چقدر هم آدم تجربه داشته باشه و چارچوب تعیین کنه باز یک جا می رسه که هیچکدوم اینها جوابگو نیست و آدم کاملا در یک شرایط جدید قرار می گیره که باید با توجه به پیش زمینه ای که داشته تصمیم بگیره. الان که داشتم وبلاگها رو می خوندم به وبلاگ الیزه رسیدم . پست آخرش جالبه سر فرصت بخونینش . یک چیزی که به ذهنم رسید اینه که رابطه می تونه کاملا بر عکس این چیزی باشه که الیزه گفته. گاهی آدمها برای حفظ کردن رابطشون خودشون رو کاملا قوی و بی نیاز نشون می دن اما از یک طرف دیگه , به نظر من می شه کاملا با اعلام نیاز هم یک رابطه رو پیش برد. شاید برای همه آدمها صادق نباشه اما خیلی ها هستن که دلشون می خواد اطرافیان و دوستان بهشون نیاز داشته باشن. نمی دونم شاید احساس مهم بودن می کنن یا احساس قدرت. در مورد خودم حرف می زنم. یک نگاهی اگه بخوام به دوستیهام بندازم جاهایی بوده که حداقل تو بعضی زمینه ها هیچ احتیاجی به کسی نداشتم اما برای حفظ دوستی و رابطه وانمود کردم که بهشون احتیاج دارم. یا بخوام بصورت ماستمالی شده بگم این فرصت رو به خودم و دوستام دادم که تحت حمایتشون باشم یا این فرصتو داشته باشن که از اینکه کاری ازشون بر میاد لذت ببرن. یا شاید هم برداشت منه. (چون خودم اینجوری هستم فکر کردم شاید بقیه هم اینطوری فکر کنن ) برای خودم هم پیش آمده که از اینکه آدمها بهم فرصت دادن تا کاری براشون بکنم , فرصت اینکه حس کنم مهم هستم , بهم نیاز دارن , خوشحالم کرده. نمی دونم اینجور دیدن قضایا اصلا درست هست یا نه؟
البته نه که همیشه اینطور باشه اما یک بخشی از روابط به نظر من از رو نیاز شکل می گیره. به هر حال من فکر می کنم خیلی از آدمها احتیاج دارن که بدونن برای دیگران مهمن یا بهشون احتیاج هست. حالا فرض بر اینه که احتیاج در حد معقول باشه و به سواستفاده نرسه.
در مورد خودم می گفتم (طبق معمول) گاهی وقتها این جابجایی و تغییرات جلوه های جدید! آدمو نمایان می کنه که آدم گاهی وقتها خیلی مشعوف می شه!
روابطم خیلی گسترده شده , اینو تازه فهمیدم , البته شاید به خاطر جابجایی یک دوره کوتاه مدت اینجوری باشه دوباره به حالت اولش برگرده اما به هر حال یک چیز مسلمه که نگه داشتن این شبکه هم وقت می خواد و هم انرژی. مضاف بر اینکه دارم کم کم متوجه می شم که من اصولا این مدلیم که ترجیح می دم روابطم قطع نشه و به هر ضرب و زوری هست تا هر جا که بشه بکشونمش. نمی دونم این کار خوبه یا بد؟ نشم از این آدما که رابطه های وسیع و هم سطح دارن؟ نمی دونم گیج شدم حسابی. شاید فرصت لازم باشه تا این چیزا برام روشن بشه. این خیلی بده که آدم بخواد کلی رابطه رو همزمان تو یک سطح ببره جلو. نمی خوام زیاد این قسمت رو باز کنم چون هنوز صد در صد در موردش مطمئن نیستم
الان که دوباره خوندم اینارو خودم زیاد چیزی نفهمیدم. انقدر که رو این چیزا تمرکز می کنم حرف زدنم گنگ شده در موردشون. شما که اینجا رو می خونین یا منو می شناسین متوجه تغییری تو من نشدین؟ هر چی می خوام دست از سر خودم بردارم و گیر ندم به خودم انگار نمی شه. حالا فکر نکنین که همهش در مورد خودم منفی فکر می کنم, چیزهای خوب و مثبت هم هست , اما چون اونا احتیاج به تجزیه و تحلیل شاید نداشته باشه زیاد بهشون توجه نمی کنم فقط لذتشو می برم!

September 22, 2006

دلم برای روزهای شلوغ گذشته وبلاگم تنگ شده. همان موقع ها که کلی شور برای نوشتن داشتم. کلی چیز به ذهنم می رسید . عشق نوشتن داشتم خلاصه. برای روزهای سه شنبه ای که کفش و کلاه می کردم برم داستان خوانی . نمی دانم آن همه عشق و ذوق کجا رفت . پیداش نمی کنم. شدیدا دلم می خواهد بنویسم اما تلاشم به نتیجه نمی رسد. مذبوحانه است. وقتی هم یک چیزهایی می نویسم و جوابی نمی گیرم از خواننده هام , بیشتر توی ذوقم می خورد که باز هم مزخرف نوشته ام . می دانید که چشمم شدیدا به دهان (یا دست) خواننده هاست.
نمی دانم همه اش نشسته ام خدا خدا می کنم اتفاقی بیفتد و ذوقم دوباره برگردد.
باز دارم می افتم روی آن دنده که با خودم سر لج باشم . این وقتها خفه خون مرگ می گیرم. خواب دیشبم یک جوری بود. چیز خاصی نبود اما رویم اثر گذاشته. قلقلکم می هد که لج کنم. مثل همیشه با خودم... احمقانه است ....

September 21, 2006

ساعت دو نصفه شب است. حسابی گشنه ام شده. جز نصف گریپ فروت چیزی پیدا نکردم. یعنی پیدا که هست فکر کردم نخورم بهتر است. امروز آخرین انگور یاقوتی ها را هم ماست و خیار کردم. یاد آلیس افتاده بودم این چند روز. آلیس و انگورهای یاقوتی. انگورهایش البته ریز و نرم اند. زیر دندان صدا نمی دهد. زیاد هوس بر انگیز نیست. پشت میز نشسته ام. باز دارم فکر می کنم , نمی دانم کی قرار است از دست این فکر کردن رها شوم. اقلا یکی از ابعاد زندگیم هم به جایی نمی رسد که از دایره افکارم بماند بیرون و سرم خلوت تر شود. افتاده ام روی دور تند. گاهی وقتها اینطوری می شوم. حالا یا ذوق می کنم یا هیجان زده ام یا شادم یا هر چیز دیگر – که البته مثبت است - یک جوری انرژی ام را باید بریزم بیرون. امان از این بیرون ریختن. همیشه یک جایی آن وسطها احساس پشیمانی می آید سراغم. دقیقا از همان حسها که غذا زیاد می خوری و بعدش فکر می کنی عجب کاری کردی. البته شاید مقایسه اینجا درست نباشد. باز هم برمی گردم همان سر خط که کی از این فکر کردن راحت می شوم. این مسئله خیلی وقتها برایم اتفاق افتاده . زمینه ها با هم فرق داشته اما عمل و عکس العملم یکی بوده. هیجانی می شوم , حرف زیاد می زنم , فکر می کنم زیاده روی کرده ام , یکدفعه ساکت می شوم. قول می دهم دفعه بعد یواش تر جلو بروم اما سر ذوق بعدی باز همان آش است و همان کاسه
نمی دانم شاید یک علتش هم این باشد که نمی خواهم یا نمی توانم تصمیم بگیرم. که چکار کنم. شاید دلم می خواهد همه چیز را با هم داشته باشم. شاید هم ... نمی دانم
فقط همین را می دانم که دلم نمی خواهد این چیزها پیش بیاید, نمی خواهم از هیچ کارم دلخور شوم , دلم می خواهد راحت حرفم را بزنم و ذوقم را بکنم , ذوقهایی برای همین لحظه ؛ بدون نگرانی از آینده ....بگذار ذوقم را بکنم.... البته نگاه کردنش از بیرون شاید یکجوری باشد . آدمی که هی از این شاخه به آن یکی می پرد .... اما خوب درست است که شاخه به شاخه می پرم , ذوق می کنم , زیادی فکر می کنم, عاقل نیستم و هزار تا چیز دیگر اما وقتی این وسواسهای فکریم تمام شود همه چیز خیلی خوب می شود . فکر کنم ارزشش را داشته باشد .....
می دانم که کارم درست نیست. فرصت می خواهم. فرصت می خواهد .... درست شدن به همین راحتی ها نیست

September 16, 2006

آخرش نفهمیدم این جریان زندگی چطور است. وقتی – به نظر خودت – اتفاق خوبی که می تواند برایت بیفتد را جایی سراغ کرده ای و می خوای کج شوی به طرفش , پنجره دیگری باز می شود و به این فکر می افتی شاید اتفاق بهتری در راه باشد .

September 14, 2006

شانس آدم که صدا نداره. حالا دقیقا همان روزی که برای اولین بار تنهایی قرار بود برم کلاس باید یک دیوانه ای بخواد چند نفر را بکشد . از همان اتفاق ها که هر سی سال یکبار می افتد و مترو را هم به خاطرش ببندند. این شد که بنده وقتی از کلاس بیرون آمدم خودم را وسط خیابانی پیدا کردم که نه سرش را بلد بودم و نه تهش را. فقط می دانستم مقصد بعدی همان دور و بر است. این شد که یک ساعت و نیم زیر باران شدید توی خیابان چرخیدم باز خدا پدرشان را بیامرزد که جا به جا نقشه محل را گذاشته بودن. خلاصه به مقصد دوم رسیدم. اما برای کاری که داشتم دیر شده بود. فکر کردم برگردم خانه بهتر است که بچه ها نگران نشوند. گرفتن اتوبوس , آنهم وقتی که نمی دانی کدام خط را سوار شوی و می دانی که باید دو بار خط عوض کنی کار راحتی نیست. اما نگران نبودم. خنده ام گرفته بود از خودم که نه نقشه داشتم نه اسم خیابان را بلد بودم نه شماره خط را می دانستم و نه چتر داشتم نه ساعت آنهم توی شهری که هنوز شمال و جنوبش را نمی دانم . بالاخره رسیدم خانه اما کسی نبود. حدس زدم که ممکن است بچه ها دانشگاه باشند. رفتم و نبودند. دوباره برگشتم خانه. باز هم کسی نبود. می دانستم شادی ساعت 6 با کسی توی مقصد دوم قرار دارد . دوباره برگشتم. مترو باز شده بود و خیالم راحت شده بود. برسی به مقصد و ندانی باید دنبال کی بگردی. با دانستن یک اسم بدون فامیل چطور می شود یک نفر را توی دانشگاه پیدا کرد؟ ولی پیدا کردم. خدا پدر هم کشوری ! ها را بیامرزد. بالاخره بعد از چند ساعت راهپیمایی و بالا پایین رفتن رسیدم. همه نگرانم شده بودند. فکر کردند نکند بلایی سرم آمده باشد. طوریم نشد. می دانستم بالاخره راهم را پیدا می کنم و حالا خیالم راحت تر است.

September 12, 2006

فردا تولد سی سالگیم است. یک دهه دیگر هم تمام شد. پارسال این موقع ها هیچ ذهنیتی نداشتم که سال دیگر تولدم را جای دیگری می گیرم. سفر بدی نبود. اگر هم چیزی بود نگرانی های ریز و درشت من بود که همراه خودم تا اینجا کشاندمشان.
فعلا من خوبم . بقیه چیزها هم امیدوارم خوب شوند و خوب بمانند. الان برای هر حرف و قضاوتی زود و است تازه من هم برنامه ام صد در صد معلوم نیست . هر روز با چیزهای جدید روبرو می شوم و گاهی که ترس برم می دارد در گوش خودم آرام می گویم " دختر جان . خوشحال باش. از چیزهای جدید استقبال کن" با وجود همه این درگیریهای ذهنی که دارم خدا را شکر که فرصتهای جدید در اختیارم هست و به روزهای آینده امیدوارم.
دلم برای همه دوستهایم تنگ شده. تنگ تنگ . کاش امسال هم تولدم را با هم جشن می گرفتیم. امیدوارم که زود زود دور هم جمع شویم.

پیوست یک : گاهی این جابجایی ها دوستهای بالقوه را بالفعل می کند که آی حالی می دهد!
پیوست دو : فعلا مشکل مهم من (البته بعد از نفهمیدن زبان اهالی محترم!) درها هستند. درهایشان اکثرا به بیرون باز می شوند و من عادت ندارم. یک جا هم که من یادم می ماند در به تو باز می شود.
پیوست سه : محض رضای خدا هیچ دوستی پیدا نمی شود یک طرحی برای این وبلاگ بدهد از این حالت بیرون بیاید؟ از دیدنش دارم افسردگی می گیرم
پیوست چهار : همین دیگر به سلامت!