" /> مریم گلی: August 2006 Archives

« July 2006 | Main | September 2006 »

August 18, 2006

خدایا
همین الان از حمام در آمدم. حمام خوبی بود , طولانی با آب داغ , شاید بهتر بود آخرش چند دقیقه ای هم زیر آب سرد می ایستادم. حالم خوب است. ممنون . از همان حالتهایی که از خودم و زندگیم راضی ام. تو هم از من راضی باش .
امروز بعد از سالها که کارها نیمه تمام می ماند یک کار را تمام کردم. فکر این یکی را اصلا نمی کردم. دوره ریکی ام تمام شد. امروز رسما استاد شدم. تجربه خیلی خوب و دلپذیری برایم بود و هست. خودت خوب می دانی که تا کجا رفتم و برگشتم. افکار احمقانه ای بود اما خوشحالم که دیگر ندارمشان و گمان هم نمی کنم که به این راحتی ها برگردند, اگر ایمانم محکمتر شود . می دانم راه درازی در پیش هست اما ته دلم قرص است. خیلی پیش می آید که پایم سست شود و بلرزد اما زود حواسم جمع می شود به اینکه زندگی ام فقط و فقط یک تجربه است. اشتباه هم لازم دارد همانطور که لذت بردنش هم لازم است. (نمی دانم این چه مرضی است که به جانم افتاده . وقت نوشتن هر کار که می کنم باز هم نوشتنم کتابی می شود. اینجور به نظرم می رسد از ته دل نمی نویسم.)
دارم کارهایم را جمع و جور می کنم. عازم سفر ام. این را هم می دانی . شاید برای مدتی طولانی . نمی دانم. باید به استقبال هر آنچه اتفاق می افتد بروم. گاهی فکرش برایم ترسناک است. تنها راهی که به نظرم می رسد این است که هی بگویم تمام اینها تجربه است. نه تلف کردنی هست نه اشتباه جبران ناپذیری و نه عقب افتادن و دیر رسیدنی. گاهی وقتهابه نظرم می آید که در این شرایط که خیلی ها دلمشغولیهایشان کشوری یا جهانی است درست است من اینهمه شخصی فکر کنم؟ تو چه می گویی؟ آخرش به این نتیجه رسیدم که قرار نیست همه آدمها برای نجات جان بشریت کار کنند. بعضی ها خوش شانسند یا چه که در موقعیت هایی قرار می گیرند که امکان عملی کردن دلمشغولیهای بزرگ را دارند. اما گاهی آدمها مثل من اند. ساده و معمولی و در شرایطی معمولی. به نظر تو اگر من تلاشم این باشد که در همین حلقه محدود آدمهای اطرافم زندگی بهتری ایجاد کنم کافیست؟ خودم که با این نتیجه ام خوشحالم. همین که با خودم رو راست باشم و از زندگی و چیزهای کوچکش لذت ببرم و شکرت را بگویم که هر روز را بهم هدیه می دهی و بتوانم حرفهایم را به آدمها بزنم قدر زندگی ام را دانسته ام؟
هیچ دقت کردی که این روزها دارم تند و تند اعتراف می کنم؟ به نظرت کارم درست است یا چه ؟ می دانی پیش خودم فکر کردم تا کی باید حرفهای نگفته ام را در گلو جمع کنم و با خودم اینور و آنور بکشم؟ خسته کننده نیست؟ اگر به آدمها بگویم که برایشان چه احساسی دارم بدون اینکه منتظر چیزی باشم درست است؟ یک وقتهایی فکر می کنم اشتباه است اما جالب است که هیچ احساس پشیمانی ندارم. این نشانه خوبی است؟
نمی دانم چه جوری قرار است امتحانم کنی؟ یعنی همیشه شنیده ام که آدمها توی شرایط سخت است که صیقل می خورند و رشد می کنند. خوب من که تا به حال شرایط سختی نداشته ام. دیگر آخر سختی ام شکست عاطفی بود دیگر. البته من اسمش را شکست نمی گذارم. این یکی برایم واقعا لازم بود تا قدر دوست داشتن را بدانم و بفهمم که آدمها را باید فارغ از زمان و مکان و بودن ونبودنشان دوست داشت. متوجه ام کرد که باید از لحظات خوب با هم بودن استفاده کرد , قهر و دعوا و بداخلاقی هیچ معنی ندارد. اخرش که دیگر آن روزها نیاید فقط چیزهای خوبش توی ذهنت می ماند پس هر چه بیشتر بهتر. می خواستم ازت بپرسم که ممکن است آدم توی شرایط متوسط هم رشد کند؟ یا حتما باید منتظر روزهای سخت بود؟
خیلی حرف زدم. یعنی به نسبت سهمم . البته که حرفهای دیگری هم هست اما یک کم خصوصیتر است و باشد بین خودم و خودت. خودت دیگر می دانی. شرم و خجالت از بعضی کارهای انجام شده. که قرار توبه را با شما بگذارم . زرنگی می کنم دیگر. قسمتهای خوبم را شریک می شوم با بقیه و بدیهایم بین خودمان می ماند. آدمم دیگر چه کنم!
فعلا همینها. تا من این راه راستی را که قرار است بهش هدایت شوم پیدا کنم و بیایم جلو. به امید روزهای خوبتر

August 16, 2006

خیلی چیزها را نمی دانم
خیلی جاها شک می کنم
از اینجا مانده و از آنجا رانده
نمی فهمم
اما یک چیز را می دانم
دوستانم را با هیچ چیز تاخت نمی زنم
هیچ چیز

پی نوشت : دوران نقاهت را دارم سر می کنم. حتما همه چیز بهتر می شود. چاره دیگری نیست. بد بودن هم مثل خوب بودن راحت است. فقط فرصت انقدر نیست که بخواهی به بدی تلفش کنی. حالا هی اینها را برای خودم می گویم باز می شود یاسین به گوش خر.
امروز زیاد میلی برای خوردن نداشتم. این یک نشانه خوب است برای من. یعنی دارد بهم خوش می گذرد و حالم بهتر می شود. وقتهایی که دور از جان مثل چی دهانم می جنبد حتما مشکلی وجود دارد.

August 03, 2006

قرار گذاشتم
با خودم
چند تا کار بکنم
ساده , آرام و شدنی
فریب خوردم
یا فریب دادم
فکر کردم نمی فهمم
کارهایی کردم
ساده , نا آرام و شدنی
حالا من ام
با یک قرار شکسته
فریب خورده
نا آرام
با کارهای ساده و شدنی

پی نوشت : حال و روزم این روزها اینطور است. انگار فریب خورده ام. از خودم . فریب هم که بخوری بدت می آید. از خودت. از آنکه فریبت داده