« | Main | »

خيلي وقته که چيزي ننوشتم . نه از روي قصد و غرض. برنامه خاصي نداشتم براي ننوشتن. فقط هر وقت که چيزي به ذهنم مي رسيد و شروع مي کردم بعد از دو خط به نظرم بي خود مي آمد و بي خيالش مي شدم.
از طرفي هم دلم براي اينجا تنگ مي شود. به هر حال چند سال وقت گذاشتم و خيلي چيزها نوشتم (راستي چهارسالگي اينجا هم گذشت) . اين چند وقت به اين نتيجه رسيدم که اينجا خيلي زياد در مورد خودم مي نويسم. منظورم اطلاعات دادن نيست (نوشتن خيلي سخت شده ها. کلمه ها راحت نمياد) منظورم اينه که به نظر مياد زيادي رو خودم مانور مي دم. ديگه زيادي محور زندگي خودم شدم! . اينهمه فکر کردن در باره خود آدم رو از کار و زندگي مي اندازه. بعدش هم وقتي زياد به خودت فکر کني کم کم يک تصوير بعضا غير واقعي از خودت مي سازي . يعني تو در مورد خودت فکر مي کني بعد يک جايي نمي فهمي که اين آدم واقعا خودتي يا اين آدميه که مي خواهي باشي. من هم فکر کنم دچار اين توهم شدم. يک سري چيزها ايده آل ذهنيم هست و دلم مي خواد اونطوري باشم و فکر هم مي کنم که هستم اما در عمل اينطور نيست. حداقل به اون خوبي که من در موردش فکر مي کنم. واضحه حرفهام ؟ چه جوري بگم ؟ راستش خسته شدم از اين همه انرژي که در مورد خودم مي ذارم. اين جور انرژي گذاشتن ها معمولا هدر دادن انرژي به حساب مياد. وقت مي ذاري اما چيزي از توش در نمياد . بيشتر آدمو عقب نگه مي داره. درگير يک جنگ خيالي مي شي با خودت به جايي هم نمي رسي.
پراکنده حرف مي زنم اما طوري نيست. بايد براي زندگيم تصميم بگيرم. براي مني که هميشه يکي هولم داده واسه تصميم گيري يا اينکه اصلا بدون تصميم گرفتن از چيزهايي که برام پيش اومده استفاده کردم کار سختيه. به خودم اعتماد ندارم. از آخر ماه کارم تموم مي شه (شرکت داره تعديل مي کنه) بعد از 6-7 سال کار کردن مدام (حالا کار ندارم بهره اش چقدر بوده) يک کمي برام سخته. دنبال کار بودم (هنوز خيلي جدي نه) حالا يکي دو جا بايد برم مصاحبه که ببينم چي مي شه. راه ديگه اينه که جلاي وطن بکنم , اين هم کار سختيه. از خودم لجم مي گيره. بيشتر دلم مي خواد اين ناتواني تو تصميم گيري يا عزم راسخ داشتن! يک پروسه شيميايي باشه تا رواني.
دوستي بهم گفت از تو رويا بيا بيرون. انقدر تو رويا زندگي نکن . انقدر رويايي فکر نکن. آره من روياهاي خودمو دارم. از بودنشون هم لذت مي برم. ولي به نظر خودم تو رويا زندگي نمي کنم. حالا دارم فکر مي کنم شايد "فکر مي کنم" که تو رويا زندگي نمي کنم چون زندگي تو رويا کار درستي نيست. يعني همون چيزي که اون اول گفتم. يک تصوير غير واقعي از خودم. از يک دختري که رويا داره و فکر مي کنه تو رويا زندگي نمي کنه. شايد اصلا اين ناتواني هم از همين باشه , تصورات رويا گونه!
خيلي خوبه که آدم در مورد خودش فکر کنه اما فکر زيادي هرزه مي شه. کمک نمي کنه به آدم. من هم همينطور شدم. فکرم هرز مي ره. گاهي وقتها از خودم نا اميد مي شم. از اينکه اين همه انرژي براي بهتر شدن گذاشتم و به نتيجه چنداني هم نرسيدم. انگار نمي تونم همه ابعاد زندگيم رو با هم جلو ببرم. يک بعدش تو رويا مي گذره , تويِکي دچار سکونم , تو يکي انرژي هرز مي ره و ....
اگه روان ننوشتم ببخشيدو نوشتن هم مثل بقيه چيزا تمرين مي خواد. يک مدت که ننويسي دستت خشک مي شه. از اين به بعد بيشتر مي نويسم.

راستي انقدر هي دستم نندازين که تو واسه چي دات کام شدي با همون قالب قديميت! نه مي نويسي نه هيچي. بابا يک بنده خدايي يک طرحي واسه من زد که بشه قالب جديدم منتها نمي دونم چي زده که هيچکس نتونست پياده اش کنه. اين هم شانس منه ديگه. حالا اگه پيشنهادي دارين بگين.


Comments

سلام منم با این موضوع که خودم محور زندگی خودم شدم درگیرم هنوز نمی دونم خوب هست یا نه دقیقاً یک اسان که خودم باشم و احسانی که بخوام باشم. شاید هم روی دوّمی بیشتر مانور می دیم و گاهی بعضی ها وقتی تضادهای بین ایندو رو میبینن میگن طرف 2 شخصیتی . به هر حال موفق باشین و سلامت

خوب حالا بد نیستم گاه گداری یه چیزایی بنویسه آدم قالبه هم تیریپ old skool و این صوبتاس!ولی شمالگلن بری به نتایج خوبی میرسی

جماعت عمرانی کم نمیارن ..
برای عمران هم همیشه کار هست :))) من همیشه به رشته های دیگه فخر میفروشم و اذیتشون میکنم ..
دوست عمرانی ..مصمم حرکت
کن ..فقط نه ایست ..

مريم جان!
چهار ساله‌گی‌ات و ورود به پنج‌ساله‌گی‌ات مبارک باشه!

منو با خودت ببر ! باور کن بدون تو خیلی بهم سخت می گذره .

benazare man in jomle ke khodam mehvare zendegi shodam galaate. in kalam tanha yek mafhoomo be hamrah darad va oon sakht tar kardane zendegi baraye khode adame. in harfi nist ke betoonam too text box e comments kholassash konam, vali dar kol begamke ke in goone tafakorat saranjami be joz gij shodane khode adamo nadare. zehne ensan khiyal angize va gahi vagta khode adami dar daroonesh gom mishe, va albate fekr kardan dar morede chinin mozoohaee natijee be joz in nadare, chon ma dar tavane maan nist ke chizi ro avazdar in zamine konim

خب مريم گلي قشنگم ، شوما فكر كردي كه مگه بايس آپولو هوا كني !!! خب زندگي فعلا علي الحساب همينه ديگه ...

من با گزینه جلای وطن! موافقم.
به شرطی که همین دور و برها بیای. پسر جاله هات که اونور خیابون خونه گرفتن. داداشت هم که راهش نزدیکه. تازه طراح سایتت هم همینجاست!!

سلام مریم جان. اولا که جات خیلی خالی بود.
دوم این که به نظر من فکر کردن زیادی در مورد خود بد نیست. نوشتن و حرف زدن زیاد درباره من ایداه ال هم همین طور. اولی باعث می شه که خودت رو بهتر کندوکاو کنی و نقاط ضعف و قدرتت رو بشناسی. در مورد دوم برای من به شخصه, بسیاری از اوقات حس مشابه تو پیش اومده.. اما به مرور زمان سعی کردم به سمت ایده آلی که دوست دارم فروغ اون می بود, نزدیک بشم.
راستی واقعا چرا دات کام شدی؟ :)

مریم عزیزم چهارسالگیت مبارک بوس بوس منتظر نوشته های قشنگت هستم

bazi vaghta en donyaye darooni adamo az khaili etefaghaye biroon nejat mide.. shayad badna madiyone hamin royahat beshi

غم نوع حاد دلتنگی است .مر بوط به مرگ یا پایان چیزی است.حائز اهمیت است

که به خودتان اجا زه دهید که کاملا متاثر باشید و این روند را کوتاه نکنید .غم

گاهی میتواند زمان طو لانی بپاید یا برای زمانی طو لانی متناو با باز گردد .بسیار

مهم است که آنرا بپذیرید و در تمام این مدت از خود تان بیشتر حمایت کنید
خوشحالم که نوشتی بقیش اونجاست

na baba torokhoda ghaalebesh ro avaz nakon. hamin kheili ham khoobe. kolli nostal mishim... hadde aghallesh ine ke ma ro yaade rooz haaye aabaadaanie maryamgoli.blogspot mindaaze... avazesh nakoninaa! s sh

salam maryam goli
manam too roya hastam amma midoonam! va hazer nistam ba oon vagheiyat e mahz zendegi konam! be nazaram bedoone donyaye royayit nemitooni vagheiyato tahammol koni!vagheiyati ke adamaye vaghe bin sakhtan albate!

منم خيلي سعي كردم تا حالا كه خودمو به اون ايده آل تو ذهنم نزديك كنم اما تا الان خيلي كم موفق شدم

سلام نازینم
بلاگ خوبی داری
اگر مایل باشی
تبادل لینک کنیم

http://roxaneh.blogfa.com

اگر مایل بودی خبرم کن
موفق باشی

او هر گز به یاد نمی آ ورد و آ نها به آ ینده فرا فکنی نمی کند.
او هر گز نمی گوید که آنها با ید تکرار شو ند و یا بار دیگر برایش رخ دهند.
هر گز برایشان دعا نمی کند .وقتی که رخ دادند رخ دادند تمام است.کارش با آنها تمام است و او از آ نها فاصله می گیرد .او همیشه آماده است برای تجارب تازه ؛هرگز چیزهای کهنه را تحمل نمی کند.
و اگر کهنه را حمل نکنی زندگی را مطلقاً تازه خواهی یا فت.
در هر گام یک تازگی غیر قا بل با ور و تازه خواهی داشت.


بقیش اونجاست راز جا ودانگی

من یه روز چهار سال نوشته هایت را خواندم. درست می گی تو به درونت سفر کردی و اعماق خود و زندگی ات را کالبد شکافی کردی. این خیلی خوبه نگران نباش!

خوبه که می تونی به خودت فکر کنی! من هر وقت بخودم فکر می کنم دچار افسردگی می شم!
اما راجع به تصمیم!
بنظر من برزگترین الان که می خوای تصمیم خاصی بگیری، بزرگترین تصمیم و بزرگترین ریسکی ار که می توانی واسه زندگیت تصور کنی را بگیر! یکجور تصمیمی که برای همیشه توی ذهنت و زندگیت بمونه و هیچ وقت از یادت نره!

6 ماه صبر كرديم اين پستت رو نوشتي حالا هم بايد 6 ماه ديگه صبر كنيم تا آپديت كني؟! سالی 2 تا مطلب همچين بد هم نيست!

به عنوان یه دوست و کسی که دو سال تو شرکت میز کناريت می نشستم اصلا فکر نمی کنم نگرانی هات منطقی باشه , تو یه آدم رویایی تو دنیای واقعی هستی و به نظر من اينروزها این خیلی عالیه و خیلی کمک میکنه .

موفق باشی

سلام
وبلاگ جالبی دارید....
خوشحال می شم اگه تبادل لینک کنیم....