" /> مریم گلی: July 2006 Archives

« May 2006 | Main | August 2006 »

July 13, 2006

خيلي وقته که چيزي ننوشتم . نه از روي قصد و غرض. برنامه خاصي نداشتم براي ننوشتن. فقط هر وقت که چيزي به ذهنم مي رسيد و شروع مي کردم بعد از دو خط به نظرم بي خود مي آمد و بي خيالش مي شدم.
از طرفي هم دلم براي اينجا تنگ مي شود. به هر حال چند سال وقت گذاشتم و خيلي چيزها نوشتم (راستي چهارسالگي اينجا هم گذشت) . اين چند وقت به اين نتيجه رسيدم که اينجا خيلي زياد در مورد خودم مي نويسم. منظورم اطلاعات دادن نيست (نوشتن خيلي سخت شده ها. کلمه ها راحت نمياد) منظورم اينه که به نظر مياد زيادي رو خودم مانور مي دم. ديگه زيادي محور زندگي خودم شدم! . اينهمه فکر کردن در باره خود آدم رو از کار و زندگي مي اندازه. بعدش هم وقتي زياد به خودت فکر کني کم کم يک تصوير بعضا غير واقعي از خودت مي سازي . يعني تو در مورد خودت فکر مي کني بعد يک جايي نمي فهمي که اين آدم واقعا خودتي يا اين آدميه که مي خواهي باشي. من هم فکر کنم دچار اين توهم شدم. يک سري چيزها ايده آل ذهنيم هست و دلم مي خواد اونطوري باشم و فکر هم مي کنم که هستم اما در عمل اينطور نيست. حداقل به اون خوبي که من در موردش فکر مي کنم. واضحه حرفهام ؟ چه جوري بگم ؟ راستش خسته شدم از اين همه انرژي که در مورد خودم مي ذارم. اين جور انرژي گذاشتن ها معمولا هدر دادن انرژي به حساب مياد. وقت مي ذاري اما چيزي از توش در نمياد . بيشتر آدمو عقب نگه مي داره. درگير يک جنگ خيالي مي شي با خودت به جايي هم نمي رسي.
پراکنده حرف مي زنم اما طوري نيست. بايد براي زندگيم تصميم بگيرم. براي مني که هميشه يکي هولم داده واسه تصميم گيري يا اينکه اصلا بدون تصميم گرفتن از چيزهايي که برام پيش اومده استفاده کردم کار سختيه. به خودم اعتماد ندارم. از آخر ماه کارم تموم مي شه (شرکت داره تعديل مي کنه) بعد از 6-7 سال کار کردن مدام (حالا کار ندارم بهره اش چقدر بوده) يک کمي برام سخته. دنبال کار بودم (هنوز خيلي جدي نه) حالا يکي دو جا بايد برم مصاحبه که ببينم چي مي شه. راه ديگه اينه که جلاي وطن بکنم , اين هم کار سختيه. از خودم لجم مي گيره. بيشتر دلم مي خواد اين ناتواني تو تصميم گيري يا عزم راسخ داشتن! يک پروسه شيميايي باشه تا رواني.
دوستي بهم گفت از تو رويا بيا بيرون. انقدر تو رويا زندگي نکن . انقدر رويايي فکر نکن. آره من روياهاي خودمو دارم. از بودنشون هم لذت مي برم. ولي به نظر خودم تو رويا زندگي نمي کنم. حالا دارم فکر مي کنم شايد "فکر مي کنم" که تو رويا زندگي نمي کنم چون زندگي تو رويا کار درستي نيست. يعني همون چيزي که اون اول گفتم. يک تصوير غير واقعي از خودم. از يک دختري که رويا داره و فکر مي کنه تو رويا زندگي نمي کنه. شايد اصلا اين ناتواني هم از همين باشه , تصورات رويا گونه!
خيلي خوبه که آدم در مورد خودش فکر کنه اما فکر زيادي هرزه مي شه. کمک نمي کنه به آدم. من هم همينطور شدم. فکرم هرز مي ره. گاهي وقتها از خودم نا اميد مي شم. از اينکه اين همه انرژي براي بهتر شدن گذاشتم و به نتيجه چنداني هم نرسيدم. انگار نمي تونم همه ابعاد زندگيم رو با هم جلو ببرم. يک بعدش تو رويا مي گذره , تويِکي دچار سکونم , تو يکي انرژي هرز مي ره و ....
اگه روان ننوشتم ببخشيدو نوشتن هم مثل بقيه چيزا تمرين مي خواد. يک مدت که ننويسي دستت خشک مي شه. از اين به بعد بيشتر مي نويسم.

راستي انقدر هي دستم نندازين که تو واسه چي دات کام شدي با همون قالب قديميت! نه مي نويسي نه هيچي. بابا يک بنده خدايي يک طرحي واسه من زد که بشه قالب جديدم منتها نمي دونم چي زده که هيچکس نتونست پياده اش کنه. اين هم شانس منه ديگه. حالا اگه پيشنهادي دارين بگين.