" /> مریم گلی: May 2006 Archives

« April 2006 | Main | July 2006 »

May 31, 2006

روزنامه خواني!

زهره طيب زاده نوري (رئيس مرکز امور زنان و خانواده) در ادامه توضيحات خود درباره NGO هاي فعال گفت " در يکي از NGO ها به زنان سرپرست خانوار شمع سازي ياد مي دادند و زيباترين شمع ها را ارائه مي دادند و ما از چنين NGO هايي حمايت خواهيم کرد"

سلام خانوم خوب هستين؟
ممنون
ببخشيد مي خواستم بدونم شما در هيچ NGO اي فعال هستين؟
بله , به لطف و قوه الهي من در NGO گل چيني فعاليت مي کنم
مي شه توضيح بدين؟
بله ما 50 نفر تحت پوشش داريم و بهشون گل چيني ياد مي ديم . هر سه ماه يکبار هم شو فروش مي گذاريم
ممنون. شما چطور؟
با آرزوي موفقيت براي تمام ايرانيان و پس از کوبيدن مشت محکم به دهان استکبار من در NGO گل چرمي فعال هستم.
فرق NGO شما با اون خانوم چيه؟
واله فرقش در نوع مواد مصرفيه.
خيلي ممنون. شما چي دخترم؟ شما هم فعال هستي؟
بله از اونجا که انرژي هسته اي حق مسلم ماست من هم همراه مادر و خواهرم در NGO عروسک پارچه اي فعاليت مي کنم.
برنامه کاريتون چيه عزيزم؟
ما از روي عروسکها الگو درست مي کنيم. بعد پارچه رو مي بريم و تو عروسکها رو پر مي کنيم. اينطوري عروسکها خيلي ارزونتر در مياد و ديگه احتياجي به وارد کردن عروسک خارجي نيست.


May 30, 2006

از خودم , زندگي , دوست داشتن !

با دوستم حرف مي زديم , صحبت کشيده شد به خصوصيات اخلاقي , دوستم انگشت گذاشت روي خودش که نمي تواند جلوي آنها که دوستشان دارد نه بگويد , به قول خودش وا مي دهد , مي گفت نقطه ضعف , شايد بشود گفت ضعف اما به نظر من اين خصوصيت خيلي بسته به طرف مقابل است. مثلا اگر من نوعي ظرفيت داشته باشم برخورد با آدمي که اينهمه محبت دارد بهترين اتفاقي است که مي تواند برايم بيفتد. البته بعدش اضافه کرد که تعداد آنها که دوستشان داشته خيلي زياد نبوده و در بيشتر روابط اين خصوصيت تبديل به نقطه ضعف شده. پيش خودم فکر کردم من چند نفر را دوست داشته ام. شايد بشود تو سه سطح جايشان داد . از بالا به پايين که مي رود عميق تر مي شود و بي خطر تر.

سطح اولش آنهايي هستند که ازشان خوشم مي آيد. تعداد هم که کم نيست , شنبه و يکشنبه , با خيلي ها برخورد مي کنم که ازشان خوشم مي آيد , دلم مي خواهد با هم حرف بزنيم , گشتي بزنيم يا هر چي اما نه به اين معني که رابطه اي داشته باشيم. بيشترين ضربه را هم از همين قسمت خوردم. از يکي خوشم مي آيد , حالا دست جمعي يا تنها برنامه مي گذاريم , چه مي دانم سينمايي , تئاتري , حرفي , بدون اينکه بدانم از کجا آمده و بعدش کجا مي رود , فقط از همان يکي دو ساعت لذت مي برم , منتها خيلي وقتها اين صميميت بي مقدمه سوء تعبير مي شود. طرفم فکر مي کند که من منظوري دارم يا چيزي مي خواهم , حالا يا خودش هم مي خواهد که مي آيد جلو , يا نمي خواهد و کم محلي مي کند فرضا. هر دوتايش هم اعصابم را خورد مي کند.
اين سطح خيلي وسيع است. تقريبا بيشتر دوستهاي دور و نزديکم اينطورند. خوب حتما آدم با کسايي رفت و آمد مي کند که ازشان خوشش مي آيد اما لزوما عاشقشان نيست.
سطح سوم آنهايي هستند که عميقا دوستشان دارم . تعدادشان زياد نيست . اينها را هم بدون چشمداشت دوست دارم. يعني هر کجا که باشند و هر کاري که بکنند برايم عزيزند . بدون اينکه بخواهم رابطه اي ايجاد کنم يا توقعي ازشان داشته باشم. يکي شان مثلا دوست دوران بچگي که چند وقت پيش اين پست را برايش نوشتم. اين قسمت از همه بي خطر تر است. اينکه آدم کسي را فقط به خاطر بودنش دوست داشته باشد بدون هيچ انتظار ديگري خيلي لذت بخش است.
اما سطح دوم مي شود آنها که دوستشان دارم و دلم هم مي خواهد رابطه نزديکتر شود. فکر کنم خيلي مرز باريکي دارد خصوصا با سطح اول. گاهي پيش مي آيد که آدم اشتباهي يکي که در سطح اول است را سطح دومي حساب کند. اولين باري که اين اشتباه جدي را کردم آخرهاي دانشگاه بودم. از کسي خوشم مي آمد و فکر مي کردم که حتما بايد تو سطح دوم جايش بدهم. جا نمي شد خوب , کلي هم تلاش کردم , نمي خواهم بگويم ضربه خوردم , بيشتر خورد تو ذوقم و حواسم جمع شد که بايد چشمهايم را بيشتر باز کنم و انقدر چشم بسته رو احساس پافشاري نکنم. به جايش يک کمي بيشتر گوش بدهم به احساسم. درس خوبي بود براي من. متاسفانه يا خوشبختانه من هم سطح دومم خيلي سرنشين نداشته اما همانها که بودند درست آمدند. خدا را شکر که اشتباه نکردم ديگر. بعد ها هم که زمانشان گذشت همه رفتند به سطح سوم و اين بهترين اتفاقي بود که مي توانست برايم بيفتد.
اين روزها با اينکه حالم خوب است و دارم کم کم با کابوسهای زندگيم کنار می آيم و سعی می کنم که ترسهايم را از بين ببرم گاهی وقتها احساس تنهايی می کنم. به اين چيزها فکر می کنم و به اينکه آيا فرصتی را هم از دست دادم؟ يا مثلا فرصتهايی که پيش می آيد را می فهمم؟ چه کار از دستم بر می آيد جز اينکه از روزنه هايی که گاه و بيگاه باز می شود بيرون بزنم و ببينم چه خبر است . اين هم يک جور سرگشتگی است ديگر.

May 22, 2006

تهران , شهر شلوغ , بي در و پيکر , با آدمهاي عصباني , خيلي عصباني

دوستم را قرار است سر راه جايي برسانم و بروم خانه. نزديک مقصد , شش هفت نفر وسط خيابان به سر و کله هم مي پرند. سرعتم را کم مي کنم که يک وقت بهشان نزنم. نگاهشان مي کنيم , انگار تصادف باشد , يکي آن وسط عربده مي زند و فحش مي دهد و قفل فرمان را دو سرش مي چرخاند. بقيه دارند سوايشان مي کنند. همه جوانند. از همين مدل مو هاي سيخ سيخي و اينها. فقط آنکه قفل فرمان دارد بزرگتر مي زند. دوستم را مي گذارم و بر مي گردم. اينبار با دقت بيشتر نگاه مي کنم. اثري از تصادف روي ماشينها نيست , شايد يک خراش , يا فرورفتگي کوچک , انگار بيشتر کل انداختن باشد تا چيز ديگر. مرد قفل فرمان بدست هم پيدايش نيست.
هوا خيلي خوب و خنک است. کاري هم که ندارم. از خانه مي زنم بيرون که راه بروم. مي روم به همان خيابان. از پل عابر پياده روي بزرگراه که مي آيم پايين صداي گرپ مي آيد. انگار مثلا يکي از روي پل افتاده باشد . چيزي نمي بينم. مي روم جلوتر , يک سري آدم دو طرف خيابان ايستاده اند. يکي از اين گشتيها دارد پاي بيسيمش داد مي زند , رو به جمعيت مي گويد " موبايل " , دستها دراز مي شود , مي گويد 110 را بگيريد , "الو , تصادف موتور با درخته , آمبولانس بفرستيد" , با آنطرف تلفن دعوا مي کند, انگار بهش گفته اند صبر کند اين هم ميگويد که زود بفرستيد , دو نفرند , مردم موتور را از رويشان بلند مي کنند, راننده نيم خيز مي شود, طرف چپ صورتش ضربه خورده , خون از دماغش آمده و پخش شده يک طرف صورت , کبود و زخم است , دومي همانطور افتاده روي زمين , از گوشش خون مي آيد , دکتر که نيستم اما حالش به نظر خوب نمي آيد , هر از گاهي هم دستش يا پايش رعشه مي گيرد , مثل اينها که دارند جان مي کنند , نگهش مي دارند که بلند نشود , هي نيم خيز مي شود , خون هم بند نمي آيد , يکي يک تکه پارچه روي موتو را ميکند و مي گذارد روي گوشش. حتما کزاز هم مي گيرد. نمي دانم چطور مي شود با درخت تصادف کرد , توي خياباني که جدول دارد و با درختي که از سطح خيابان پايين تر است و فاصله دارد. از يکي مي پرسم , مي گويد نديدم , مثل اينکه ماشين گشت بهشان زده , موتور خلاف مي آمده انگار , اما اين هم نمي شود , اگر خلاف مي آمد و تصادف مي شد , اينطور که اينها افتاده اند طرف راستشان بايد له مي شد که نشده. يکي از گشتي مي پرسد که چطوري به درخت خورده اند ؟ مي گويد , از گشت فرار مي کردند , سارق اند , معلوم مي شود که تعقيب و گريز بوده و خورده اند به هم , گشتي جوان است , شايد بيست پنج شش ساله , عصباني که هست , شايد ترسيده هم باشد , يک ربعي طول مي کشد تا آمبولانس بيايد , تو اين فاصله 5-6 نفر با بي سيم و لباس شخصي هم مي آيند , سيرک است ديگر , آمبولانس که مي رود راه مي افتم.
دارم به طرف خانه بر مي گردم , روي زمين چيزي ريخته , نگاه مي کنم , پفک است , دخترک از پنجره ماشين آمده بيرون , در کمال خونسردي پفک ها را مشت مي کند و مي ريزد توي خيابان. خنده ام مي گيرد. صحنه بامزه اي است. پدرش که مي آيد يک نوازش محکم روي گونه دخترک مي گذارد و مي کندش تو. دخترک هم به تلافي پدر را مي زند. رد مي شوم.
مي رسم خانه , زنگ مي زنم , تا در را باز کنند تکيه مي دهم به ديوار. چشمم مي افتد به روبروي خانه , يک تابلو کوبيده اند "ايستگاه اتوبوس" فکرش را بکن در خيابان شش متري يک طرفه جلو در خانه ات ايستگاه اتوبوس بشود. مي خندم.
تو اين شهر , از صبح تا شب , ده تا از اين منظره ها ديده می شود , هنر نيست که عصبانی باشيم , قفل فرمان دور سرمان بچرخانيم , دروغ بگوييم , فحش بدهيم , بچه مان را بزنيم , ولی همه مان همين کار ها را می کنيم. مردمان بی هنری هستيم.

May 03, 2006

صبحی کمی هیجان داشتم. چیز مهمی که نبود , یک کار اداری. اخلاقم اینطوری است دیگر , برای هر کار جدیدی , یا هر چیزی که خارج از برنامه هر روزه ام باشد دچار هیجان می شوم , دچار!
حالا یا تا صبح خوابم نمی برد (که دیشب برد , معمولا وقتهایی که قرار است صبح زود بروم فرودگاه یا امتحان دارم اینطور می شوم) یا ضربانم می رود بالا , یا خیلی ساده توی پوست خودم جا نمی شوم.
کارم را گذاشته بودم اول وقت , مدارکم را هم چک کرده بودم که چیزی از قلم نیفتاده باشد. روبروی زن که نشستم هر چه در ذهنم بود پرید , وقتی با اولین جواب براق شد که اینطور که نمی شود و که به تو گفته بیایی , آب سرد ریخت روی سرم. فقط گفتم من پای تلفن همه چیز را گفته بودم , رفت سوالی بکند و وقتی برگشت دیگر توپش انقدر پر نبود و کمی راهنمایی کرد که چکار کنم , اما این اخلاق تند و شاید کمی بی ادبانه اش حالم را گرفت. انگار که از ارث پدرش قرار است به من هم چیزی بدهد!
خدا حفظ کند این مادر جانمان را که اینجور مواقع سریع حاضر می شود . کفش و کلاه کردیم از این سر شهر به آن سر و از این دفتر به آن دفتر شاید کارمان راه بیفتد و هی توی ماشین نشستم از بس که جای پارک نبود و مادرم از این پله رفت بالا و از آن یکی آمد پایین. آخرش هم بعد از سه چهار ساعت به هیچ جا نرسیدیم. البته به قول مامان " چرا دیگه به نتیجه رسیدیم. فهمیدیم که این راهش نیست باید از یک در دیگه وارد شد!"
عصری با دختر خاله دومی قرار گذاشته بودم. گاهگاهی می روم انجا و روی تخت دراز می کشم و دخترخاله هم هر چه عشق و علاقه دارد می ریزد توی دستهایش و می کشد روی صورتم. کارش را دوست دارد , پوست آدمها هم برایش مثل ظرفهای کثیف و نشسته است که رویشان کار کند و دستگاههایش را کار بیندازد و پاکسازیشان کند و خودش اول از همه کیف کند. چشمهایم را بستم و حرف زدیم و کارش را کرد و چای خوردیم و نسکافه و از هر دری چیزی گفتیم و با بچه تپل و خوش اخلاقش هم بازی کردیم و باز پیش خودم فکر کردم درست است که مادر شدن کار سختی است و مسئولیتش زیاد است اما گذشتن ازش هم کار آسانی نیست.
از در خانه که آمدم بیرون شب شده بود. باران هم نم نم می ریخت و بوی خاک نم زده هم بلند شده بود. یک نفسی که کشیدم , یک دفعه آن زن بداخم صبحی و علافی چند ساعته توی خیابان و به نتیجه نرسیدن ها انگار دود شد و رفت . من ماندم و پوست تمیزی که اکسیژن می گیرد و شکر خدایی که زنده و سالمم.