" /> مریم گلی: April 2006 Archives

« March 2006 | Main | May 2006 »

April 30, 2006

یک روزهایی مثل امروز , که همه چیز سر جای خودش است , من سرجایم نیستم. حالم سر جایش نیست.علتش را نمی دانم, اصلا علت دارد یا نه , از بس که بی منطق است چه می دانم شاید هم احساس گناه می کنم که هر روز خوشحالم!
نه عصبانیم , نه خشمگین نه ناراحت. فقط نمی دانم چرا غمگینم. این روزها را دوست ندارم. احساس ضعف می کنم. در برابر خودم. از اینکه نمی توانم شادیم را نگه دارم . شاید بهتر باشد یک چند صفحه ای بنویسم , از هر آنچه که در ذهنم می گذرد , شاید هم چیزکی گوش بدم , یا بخوانم . بالاخره راهی هست برای اینکه این روز به نظر طولانی بگذرد.

شب نوشته شد: هیچکدام از آن کارها را نکردم. یکساعتی پیاده رفتم. یک رنگ مو خریدم. موهایم را مشکی کردم. بعد توی آینه که خودم را دیدم فکر کردم مگر می شود آدم موهایش مشکی باشد و غمگین بماند؟ نه, نمی شود!

April 23, 2006

دل خوش سيري چند؟

اشتباه کردم. همان لحظه که داشتم جوابت را مي دادم که موفقيتت کدام است فهميدم باز توي تله افتادم. نه که اينها مهم نباشد. چرا هست. حتما هست. براي چيزي وقت و انرژي بگذاري و زمان بيايد و برود و نتيجه هم به دست بيايد , مهم مي شود ديگر . اما مهمترين نيست . خودت گفتي اينها وسيله است. اصل کار چيز ديگريست . بايد جواب ديگری می دادم.
مي داني موضوع از چند سال پيش شروع شد. تا آن موقع همه چيز خوب بود , روي روال , توي چارچوب , مطابق ميل و روش نسلهاي گذشته خانوادگي . تعريف ها واضح و مشخص بود. کارهايي را بکني و مسيري را بروي و برسي به خوشبختي. به همان دل خوش که گران است اما راحت هم به دست مي آيد, فقط اگر بخواهي.

فکرش را بکن عمري با اين ديد زندگي کرده اي که بعضي کارها , مسيرها , روشها تو را از راه صحيح دور مي کند. تو را خوشبخت نمي کند. به جايي نمي رساندت. بعد چشمت را باز کني و ببيني آدمها با همان معيارهاي مطرود تو و روشهاي غير مقبول به نظر اطرافيانت , خوشبختند. آخر چطور مي شود ؟
مگر مي شود آن مدلي زندگي کرد و خوشبخت بود؟ هوم , جواب اين است , چرا نشود؟ آيه قرآن که نيست! مي شود توي همه چارچوبها و مسيرها شک کرد. مي شود قالبها را عوض کرد. اما مهم اين است که يادم بماند اين قالب انتخابي من نيست که باعث خوشبختي ! يا دل خوشي مي شود. اينها همه اش وسيله است. براي چيز بزرگتری که پشت اين قابها نشسته. من فکر مي کنم اين "چيز " بزرگتر براي همه يکي است. حداقل اسمش! شايد برداشت هر کسي از خوشبختي يک جور باشد. گرچه من با اين رسيدن به خوشبختي هم مشکل دارم. به نظرم رسيدني نيست. بودني است. تو در هر لحظه يا احساس خوشبختي مي کني يا نمي کني.
شايد بهتر باشد زياد در بند قالبها نباشيم. خودم را مثال مي زنم. با کسي که تعارف ندارم من مهندس خوبي نيستم. اصلا دل به کار نمي دهم. علاقه زيادي به کارم ندارم.البته ايراد ديگرم – که خيلي هم مهم است – اين بود که در برابر اين عدم علاقه انفعالي برخورد کردم. چه مي دانم زيادي احساس بچه مثبتي بهم دست داده بود. دلم نمي خواست خانواده ام شاکي شوند , درصورتيکه اصلا جاي شکايتي نبود. مشکل از اينجا بود که من بايد در قالب جا مي گرفتم و بيرون زدنم چيز جالبي – از ديد بقيه – نبود. نمي دانم پشيمانم؟ افسوس سالهاي رفته را مي خورم؟ از دست خودم و اين نقطه ضعفم عصبانيم؟ يا فکر مي کنم که هنوز هم دير نيست ؟ به هر حال من مي توانستم يک آدم خوب در يک زمينه ديگر باشم تا يک آدم متوسط در اين زمينه. مهم نيست که من چکاری می کنم , مهم است که من سر جای خودم باشم نه ديگری .
آخرهاي ترم که ميشد , وقت امتحانها , مثل ابر بهار اشک مي ريختم که چرا بايد اينها را بخوانم , مادرم مي گفت "اشکال ندارد , اين را که شروع کرده اي ادامه بده , حيف مي شود, تمام که شد هر کاري که دوست داري بکن " من هم سر خودم را گرم مي کردم , مي دانستم اين را نمي خواهم اما چه مي خواهم را مطمئن نبودم. فکر مي کردم اگر جايم را عوض کنم حتما دنيا به آخر مي رسد. ترسيده بودم . دلم را خوش کردم به اسمي و رسمي.
چند صباحي اينطور رد شد. دوباره همين بساط داشت پا مي گرفت. اين دفعه راضي به قالب نشدم اما بدتر شد. (نه در همه زمينه ها , در مورد روابطم با آدمها قالبها را گذاشتم کنار , آنطور که ميل خودم بود جلو رفتم , از اين بابت هم خوشحالم , اين تنها بعدي بود که در اين سالها رشد کرد) يعني سر لج افتادم , با کي ؟ فکر مي کردم با بقيه , اما خوب خريت که شاخ و دم ندارد. دودش به چشم خودم رفت و مي رود. حالا اين مرحله را هم رد کرده ام. در کنارش سالهاي عمرم هم گذشته. الان ديگر مثل سابق نيستم , قالبها و قيد و بندها را زياد داخل آدم! حساب نمي کنم , کارهايي را که دوست دارم (مثلا از 10 درصد رسيده ام به 60 درصد) مي کنم و به همان دل خوش فکر مي کنم. گاهي مي آيد و گاهي هم نيست. اما فکر کنم پيدايش کرده ام. مي دانم که فرصت زياد نيست , خبر هم که نمي کند آدم را لامصب , آدم چه مي د اند شايد سر پيچ بعدي زنگ پايان زمانش بخورد و خلاص. آنوقت تکليف آن همه خوشبختي که قرار است بعد از اين کار و آن کار بهش برسي چه مي شود؟
نه , اينجور نمي شود. حالا به بقيه اگر راستش را نگويم به خودم که نمي توانم. زندگي ام در همان دل خوش جمع شده , هر کجا که برود دنبالش مي روم , دلم را مي گويم , بقيه هم هرچه ميخواهند بگويند , نه که مهم نباشد ها , هنوز هم وقتي حس مي کنم مادرم دوست دارد من دکترا بگيرم از اينکه به روياييش جامه عمل نپوشاندم دلم مي گيرد, اما خوب بايد ياد بگيرم که احساس گناه نداشته باشم , من هم خيلي چيزها مي خواستم و نشد , آسمان به زمين رسيد؟ نه , البته اينکه چيزي را بخواهم و برايش زحمت بکشم و نرسم با اينکه بخواهمش و زحمتي نکشم فرق مي کند. دومي مطرود است (گو اينکه خيلي وقتها در قالب اين دومي فرو رفته ام)
بگذريم از اين حرفها, مي بيني چقدر زياد حرف مي زنم؟ دارم با خودم دارم کلنجار مي روم که اين حرف را بگويم يا نه , نگفتنش يک دردسر است و گفتنش هزار تا , شايد اين روزها , چيزي که زياد دلم بخواهد کسي است که تجربه هايم را باهاش در ميان بگذارم , آنچه را که ياد گرفته ام نشانش دهم و چيزهايي که او ياد گرفته بدانم , تو بگو دنبال بده بستانم , دنبال شراکت. اين حرفها را که بزنم دستاويز بقيه می شود , که دستم بياندازند , استفاده ابزاري کنند ديگر. بر چسب بچسبانند که فلاني چه و چه. خوب آدم عصباني هم مي شود ديگر. حرص هم مي خورد. نگران فکر بقيه هم مي شود. اما راستش را بخواهي گفتنش ارزشش را دارد به گمانم.
به هر حال من همينم. گاهی با خودم بدم و گاهی خودم را دوست دارم. می دانم دل خوشم مال خودم است , اينکه يکی بود و يکی نبود نمی تواند دل خوشيم را بگيرد (تا حالا که اينطور بوده از اين به بعدش هم خدا بزرگه!) با وجود تمام اين حرفها که زدم از زندگی راضی ام , يعنی من کسی نيستم که بخواهم از زندگی رضايت نداشته باشم , يک چيزهايی فهميده ام که به گمانم ارزش اين سی سال زندگی را داشته , بعضی هايشان را گفته ام يا همين جا نوشته ام , بقيه اش هم بماند برای زمانی که مجالی برای گفتن بود و گوشی برای شنيدن


* نوشته ام را که دوباره خواندم دستم لرزيد برای فرستادنش. هه , اين همه حرف زدم باز ته دلم ترسيد اينها را که بخوانند چه فکری در موردم می کنند!

April 21, 2006

زن روزهای ابری جان
نوشته بودی هوای بهاری جان می دهد برای تنبلی. چکار کنم دیگر , تمام زندگیم بهاری شده , می دانی چه می گویم لابد.... کارهای جدی زندگی را هم گذاشته ام برای وقتی پیر شدم.نمی دانم , من اصلا از کار جدی خوشم نمی آید. اخلاق آدم را بد می کند. نمی گذارد آدم یک دل سیر بخندد ...
صبح ها را راحت بلند می شوم , هر چقدر هم که دیر توی تخت رفته باشم , به عشق اینکه غلت بزنم و روی دست راستم نیم خیز بشم و از پنجره , گلهای زرد آبشار طلا را که از سرو رفته اند بالا و تمام درخت را گرفته اند ببینم. نمی دانی چقدر قشنگ است این آبشار زردی که از پشت شیشه پیداست.
امروز پنجشنبه بود. وقتی از روزهایت لذت ببری دیگر شنبه و جمعه اش فرقی نمی کند. میز اطو را گذاشته ام , بابا روزنامه میخواند , مامان جدول حل می کند , گاهی هم سوال می کند " فلان فیلم مال کی بود؟ " , خوشحالم که خانواده دارم , طرف میخواند "شیرین شیرین من , از دل حرفی بزن..." من هم اطو را می چرخانم. اینجوری خیلی بیشتر کیف می دهد. می دانی خوشم می آید لباسها را مرتب کنم , ظرفها را بشورم , خانه را تمیز کنم , خنده ام می گیرد , به گمانم در زندگی قبلی ام کارگر بوده ام . آشپزی بلد نیستم , حلوا هم نمی توانم بپزم , باید یاد بگیرم , خسرو و شیرین را هم نخوانده ام , شعر هم حفظ نیستم , معنی دعای سحر را هم نمی دانم. می بینی چقدر چیز هست که بلد نیستم , اگر بخواهم بهش فکر کنم تمام اعتماد به نفسم را از دست می دهم , اینطور با خودم کنار می آیم که هر کدامشان را که می شود یاد می گیرم , اگر نشد هم از بلد بودن بقیه لذت می برم.

من هم حالم خوب است . می دانی من زود خوشحال می شم. با چیزهای کوچک. ناراحتیم هم زود است. با چیزهای کوچکتر , اما زود هم یادم می رود و دوباره خوب می شوم . من هم مثل هوای بهاری متغیرم. گاهی فکر می کنم اختیار خودم را ندارم. اینطور بگویم بهتر است , سایست ندارم , بلد نیستم بازی کنم با آدمها. نه که بازی بد که بخواهم سرشان را کلاه بگذارم . همه چیز را می گویم و حواسم نیست که شاید زیادی داخل زندگیشان شدم . به اینها می گویند اخلاق شانزده سالگی ؟ دنیال خودم آوردمش تا الان. آستانه سی سالگی!

با همه این حرفها , امروز روز خوبی بود. از همان صبحش که با زنگ ساعت و گلهای زرد بیدار شدم , تا بعدش که چه و چه و چه .... الان هم که دیگر صبح جمعه شده کماکان همه چیز خوب است. احساس خوبی دارم. خوشحالم که کسی هست اینها را برایش بگویم , از خودم و انچه خوشحالم می کند.

با یک دنیا محبت ؛ رفیقت ...

April 19, 2006

صبح یک روز بهاری
می دود زیر پوستم
سبز می شوم
سرخ
پاهایم
روی زمین خدا
می رود
می دود
می چرخد
انگار می رقصد

می رقصم
با باد
دستهایم باز
می چرخم
با یک صبح بهاری
که دویده زیر پوستم
روی زمین خدا
سبز می شوم
سرخ

April 17, 2006

اینجا
چراغی روشن است
در دست
زیر نورش
مشق می نویسم
یاد می گیرم
اینجا
چراغی روشن است
در دل
زیر نورش
نماز می خوانم
دعا می گویم , سحرگاه
خدا را چه دیدم ؟
شاید
زیر نورش
جا برای عاشقی باشد

April 14, 2006

نمی دانم چرا دارم اینها را خطاب به تو می نویسم. شاید به این خاطر که برخورد تصادفی بعد از مدتها باز به یادم آورد چقدر خوش شانسم که فرصت دوباره شناختن بعضی آدمها را دارم.
این چند روزه تمام آرشیوم را زیر و رو کردم , می خواستم یادم بیاورم چه گذشته . اگر پستها را در زمان طولانی بخوانی شاید متوجه نشوی ولی اگر همه اش را پشت هم بخوانی می بینی چقدر بعضی چیزها را تکرار کرده ام. بعضی حرفها را هی زده ام و انگار که تمامشان را در یک روز نوشته ام. کمی نا امید کننده بود. آن قسمت بدبینی و سیاه بینی گاهی خیلی توی ذوق می زد. نمی دانم دلم برای خودم سوخت یا حالم به هم خورد از انهمه آسمان و ریسمان بافتن ها و حرفهای صد تا یک غاز زدن.
ولی یک چیز دیگر هم خیلی پررنگ بود توی نوشته ها و این یکی را دوست داشتم. حس ترش و شیرین انگور بود انگار , آدمها . از تکرارش هم ناراحت نبودم . بگذار راستش را برایت بگویم. چند سال پیش , وقتی که یک روز چشم باز کردم و دیدم دور و برم کسی نمانده تصمیم گرفتم که دنبال آدمها بروم. خوب این یک قسمت کار است. دنبال آدمها بروی و پیدایشان کنی. اما یک چیز مهمتر هم هست. اینکه آدمها را نگه داری. خوب نه از آن جور نگه داشتن ها که به غل و زنجیرشان بکشی . آدمها هم باید رها باشند , بیایند و بروند و هوایی بخورند. خوب این یکی خیلی سخت بود. می دانی دیگر , وقتی به کسی تازه می رسی , اولش خیلی محتاطی , آرام قدم بر می داری و از دور دستی بر آتش داری , ولی وقتی خرت از پل گذشت میخ را همچنان محکم می کوبی که طرف فضای تکان خوردن ندارد. بعد دفترت را باز می کنی و به حسابش می رسی . اینجا که می رسد نگه داشتن مشکل می شود . فهمیدم این راهش نیست . باید رفتارم طور دیگر باشد. باید برای بودن و ماندن آدمها بهایی بپردازم. خوب بها همیشه بار منفی دارد دیگر, چیزی از خودت بدهی به کسی و یحتمل کمتر می شود داشته ات و شاید هم زود تمام شود. یعنی درست گفتم؟
نه لابد , انجور هم آدمها نمی مانند , یعنی شاید هم بمانند اما تو همش در این هراسی که اگر روزی رفتند چه ؟ اینهمه که بهایشان را داده ای چه می شود؟
حالا چیز دیگری فهمیدم. من خودم جایی می مانم که آرامش داشته باشم , شاد باشم , این یکی خیلی مهم است , اگر شاد باشی و آرامش هم داشته باشی دیگر زیاد اذیت نمی شوی. حتی ایمانت هم درست می شود و دیگر از بودن و نبودن ناراحت نمی شوی. چه چیز مرا جایی نگه می دارد؟ محبت مرا اهلی می کند. نقطه ضعفم ؟ همین است. من در به در محبتم. هر جا که ببینمش و حسش کنم و بی چشمداشت باشد همانجا می مانم. هر جا هم بروم و دوری بزنم یا دوباره بر می گردم یا اگر رفتم توی ذهنم همیشه می ماند. همین شد اصل زندگیم. من هیچ چیزی از دست نمی دهم اگر دریچه های قلبم را باز کنم روی آدمها. کم که نمی شود هیچ , گاهی انقدر زیاد می شود که نمی توانم در خودم نگه اش دارم و می ریزمش بیرون.
وقتی صحبت رفت سر عمویت , تنها عمویت , و اینکه وقت فوتش , سر ختم , به خاطر درسی و امتحانی , استادی موافقت نکرد با رفتنت و بعد از این همه سال دلت هنوز چرکین است فهمیدم که آن استاد , که آنهمه درس خوانده و به تو هم چیزکی یاد داده یک نکته مهم زندگیش را نگرفته , آدمها را . آن درسی که داده الان هیچ به کارت نمی آید اما آن کاری که با تو کرده اصلا از یادت نمی رود. حق هم داری. امتحانت را همیشه می توانستی بدهی , حتی شاید یک ترم دیرتر , اما – با عرض معذرت – ختم عمویت که دیگر تکرار نمی شد ؟ می شد؟
بعضی وقتها نمی شود فهمید کدام کاری که می کنی یا حرفی که می زنی بقیه را پیش تو نگه می دارد , پس من اینجور می کنم که هر چیزی , ولو اندک که این شانس را دارد ماندن آدمها را بیشتر کند انجام می دهم. حرفم را می زنم , حالا اینکه آنها چه بردارند و چه کنند به خودشان مربوط است . من نیمه خودم را گفته ام و خیالم از این بابت راحت است. پس وقتی از یک گپ دوستانه , انهم وقتی که هزار تا کار مهمتر داری و آنهم وقتی که این همه فاصله است و هیچ اجباری هم نداری ذوق زده می شوم بهت می گویم. می شود هم نگفت , با این توجیه که شاید درست نباشد گفتنش , یا شاید شبهه ایجاد کند یا هزار تا چیز دیگر. اما می گویم چون حس می کنم که باید بدانی این آمدن و بودن برایم با معناست. نه که دنبال چیزی باشم یا بخواهم بهره ای ببرم , بهره که البته می برم و آن هم زمانی است که به چیزی فکر نمی کنم و می خندم و از آدمهای زندگیم لذت می برم. خوب دیگر این هم حق توست که بدانی باعث چه جیزی شده ای. اینکه حالا چه فکری می کنی به خودت مربوط است . من می خواهد آنچه از دلم می گذرد را بگویم , اینکه برای همین چیزها خدا را شکر می کنم. اینکه با کمال میل وقتم را می گذارم که شعری را بخوانم و حتی شاید از رویش بنویسم و شاید هم به یاد بسپارمش . که شاید یکی از هزارتا رشته ای باشد که آدمها را بهم وصل می کند. شبکه آدمها با تارهای عنکبوتی , نه , چیزی شبیه به آن , نه که آدمها را گیر بیندازد , اگر درست کشیده شوند و شفاف باشند آدمها را به هم وصل می کنند. حالا هر کجای این دنیا که باشند.

April 12, 2006

همکارم پاي تلفن ريسه مي رود " آره حالا واسه کيک زردمون دنبال شمع مي گرديم , قراره جشن بگيريم , اونم چه جشني" , اس ام اس رسيده که "در سال پيامبر اعظم و در دشت لاله گون ايران , فتح الفتوح قله غرور (دانش هسته اي) مبارک باد." جانم مشروعيت هست , براي نشان دادن قدرت اينهمه کلمه هاي قلمبه چرا استفاده می شود؟ جشن با کلماتي که توي دهن راحت نمي چرخد , فتح الفتوح , آدم را ياد حضرت علي و خيبر و اين چيزها مي اندازد. گرچه ادعايشان هم کم از اين نيست.
مردم بنده خدا را بگو که برايشان موج اول و دوم ميايد, هوار مي شود روي سرشان , منتها هنوز هم نفس مي کشند , خدا مي داند موج چندم غرقشان مي کند.
امروز هوا خنک تر شده , اين همه اتفاق بيفتد و خبر خوش از دوست برسد و هوا هم گرم باشد. آدم قاطي مي کند بالاخره. ماشين هايي که تيپ تا تيپ کنار خيابان پارک شده اند يا آنها که توي ترافيک معطل مانده اند يادت مي اندازد که يک نفر دو نفر نيست. بحث سر هفتاد ميليون آدم است و اين يعني خيلي. يک جوري اطمينان خاطر مي دهد به آدم که نمي شود به اين راحتي همه چيز از بين برود. جمعيت زياد است. تازه عظمت را درک مي کني و مي فهمي مصلحت انديشي براي اين همه کار ساده اي نيست , کار هر کسي هم نيست , کار هر بز نيست خرمن کوفتن , ياد زحمت هاي کسی بيفتي که اين هفت هشت سال گذشته براي تاسيس و تثبيت توسعه پايدار چقدر از خودش مايه گذاشته و تلاش کرده و حالا يکی که فکر مي کند خرمن کوفتن بلد است تو سه دقيقه تصميم مي گيرد که اين ها چرند است , توسعه پايدار به چه درد مي خورد و همه چيز تمام مي شود. البته حق هم دارد , جايی که همه چيز ناپايدار است توسعه چرا بايد پايدار باشد ؟ اصلا جايی که قرار نيست توسعه پيدا کند پايدار و ناپايداراش چيست !
هواي خنکي از پنجره مي آيد تو , آسمان هم نيمه ابري است , با دوست خوش صحبتي هم حرف زده اي و حسابي سرحال آمده اي , اما خوب اين سه و نيم درصد و خبر خوش و شمع جشن و قله غرور و بز و خرمن کوفتن و توسعه پايدار و چه و چه که از ياد آدم نمي رود. اميدت به همين است فقط , که هفتاد ميليون جمعيت کمي نيست , مگر مي شود به اين سرعت همه چيز خراب شود؟ نمي شود ديگر, حتما نمي شود. انشاله که گربه است.