دل خوش سيري چند؟
اشتباه کردم. همان لحظه که داشتم جوابت را مي دادم که موفقيتت کدام است فهميدم باز توي تله افتادم. نه که اينها مهم نباشد. چرا هست. حتما هست. براي چيزي وقت و انرژي بگذاري و زمان بيايد و برود و نتيجه هم به دست بيايد , مهم مي شود ديگر . اما مهمترين نيست . خودت گفتي اينها وسيله است. اصل کار چيز ديگريست . بايد جواب ديگری می دادم.
مي داني موضوع از چند سال پيش شروع شد. تا آن موقع همه چيز خوب بود , روي روال , توي چارچوب , مطابق ميل و روش نسلهاي گذشته خانوادگي . تعريف ها واضح و مشخص بود. کارهايي را بکني و مسيري را بروي و برسي به خوشبختي. به همان دل خوش که گران است اما راحت هم به دست مي آيد, فقط اگر بخواهي.
فکرش را بکن عمري با اين ديد زندگي کرده اي که بعضي کارها , مسيرها , روشها تو را از راه صحيح دور مي کند. تو را خوشبخت نمي کند. به جايي نمي رساندت. بعد چشمت را باز کني و ببيني آدمها با همان معيارهاي مطرود تو و روشهاي غير مقبول به نظر اطرافيانت , خوشبختند. آخر چطور مي شود ؟
مگر مي شود آن مدلي زندگي کرد و خوشبخت بود؟ هوم , جواب اين است , چرا نشود؟ آيه قرآن که نيست! مي شود توي همه چارچوبها و مسيرها شک کرد. مي شود قالبها را عوض کرد. اما مهم اين است که يادم بماند اين قالب انتخابي من نيست که باعث خوشبختي ! يا دل خوشي مي شود. اينها همه اش وسيله است. براي چيز بزرگتری که پشت اين قابها نشسته. من فکر مي کنم اين "چيز " بزرگتر براي همه يکي است. حداقل اسمش! شايد برداشت هر کسي از خوشبختي يک جور باشد. گرچه من با اين رسيدن به خوشبختي هم مشکل دارم. به نظرم رسيدني نيست. بودني است. تو در هر لحظه يا احساس خوشبختي مي کني يا نمي کني.
شايد بهتر باشد زياد در بند قالبها نباشيم. خودم را مثال مي زنم. با کسي که تعارف ندارم من مهندس خوبي نيستم. اصلا دل به کار نمي دهم. علاقه زيادي به کارم ندارم.البته ايراد ديگرم – که خيلي هم مهم است – اين بود که در برابر اين عدم علاقه انفعالي برخورد کردم. چه مي دانم زيادي احساس بچه مثبتي بهم دست داده بود. دلم نمي خواست خانواده ام شاکي شوند , درصورتيکه اصلا جاي شکايتي نبود. مشکل از اينجا بود که من بايد در قالب جا مي گرفتم و بيرون زدنم چيز جالبي – از ديد بقيه – نبود. نمي دانم پشيمانم؟ افسوس سالهاي رفته را مي خورم؟ از دست خودم و اين نقطه ضعفم عصبانيم؟ يا فکر مي کنم که هنوز هم دير نيست ؟ به هر حال من مي توانستم يک آدم خوب در يک زمينه ديگر باشم تا يک آدم متوسط در اين زمينه. مهم نيست که من چکاری می کنم , مهم است که من سر جای خودم باشم نه ديگری .
آخرهاي ترم که ميشد , وقت امتحانها , مثل ابر بهار اشک مي ريختم که چرا بايد اينها را بخوانم , مادرم مي گفت "اشکال ندارد , اين را که شروع کرده اي ادامه بده , حيف مي شود, تمام که شد هر کاري که دوست داري بکن " من هم سر خودم را گرم مي کردم , مي دانستم اين را نمي خواهم اما چه مي خواهم را مطمئن نبودم. فکر مي کردم اگر جايم را عوض کنم حتما دنيا به آخر مي رسد. ترسيده بودم . دلم را خوش کردم به اسمي و رسمي.
چند صباحي اينطور رد شد. دوباره همين بساط داشت پا مي گرفت. اين دفعه راضي به قالب نشدم اما بدتر شد. (نه در همه زمينه ها , در مورد روابطم با آدمها قالبها را گذاشتم کنار , آنطور که ميل خودم بود جلو رفتم , از اين بابت هم خوشحالم , اين تنها بعدي بود که در اين سالها رشد کرد) يعني سر لج افتادم , با کي ؟ فکر مي کردم با بقيه , اما خوب خريت که شاخ و دم ندارد. دودش به چشم خودم رفت و مي رود. حالا اين مرحله را هم رد کرده ام. در کنارش سالهاي عمرم هم گذشته. الان ديگر مثل سابق نيستم , قالبها و قيد و بندها را زياد داخل آدم! حساب نمي کنم , کارهايي را که دوست دارم (مثلا از 10 درصد رسيده ام به 60 درصد) مي کنم و به همان دل خوش فکر مي کنم. گاهي مي آيد و گاهي هم نيست. اما فکر کنم پيدايش کرده ام. مي دانم که فرصت زياد نيست , خبر هم که نمي کند آدم را لامصب , آدم چه مي د اند شايد سر پيچ بعدي زنگ پايان زمانش بخورد و خلاص. آنوقت تکليف آن همه خوشبختي که قرار است بعد از اين کار و آن کار بهش برسي چه مي شود؟
نه , اينجور نمي شود. حالا به بقيه اگر راستش را نگويم به خودم که نمي توانم. زندگي ام در همان دل خوش جمع شده , هر کجا که برود دنبالش مي روم , دلم را مي گويم , بقيه هم هرچه ميخواهند بگويند , نه که مهم نباشد ها , هنوز هم وقتي حس مي کنم مادرم دوست دارد من دکترا بگيرم از اينکه به روياييش جامه عمل نپوشاندم دلم مي گيرد, اما خوب بايد ياد بگيرم که احساس گناه نداشته باشم , من هم خيلي چيزها مي خواستم و نشد , آسمان به زمين رسيد؟ نه , البته اينکه چيزي را بخواهم و برايش زحمت بکشم و نرسم با اينکه بخواهمش و زحمتي نکشم فرق مي کند. دومي مطرود است (گو اينکه خيلي وقتها در قالب اين دومي فرو رفته ام)
بگذريم از اين حرفها, مي بيني چقدر زياد حرف مي زنم؟ دارم با خودم دارم کلنجار مي روم که اين حرف را بگويم يا نه , نگفتنش يک دردسر است و گفتنش هزار تا , شايد اين روزها , چيزي که زياد دلم بخواهد کسي است که تجربه هايم را باهاش در ميان بگذارم , آنچه را که ياد گرفته ام نشانش دهم و چيزهايي که او ياد گرفته بدانم , تو بگو دنبال بده بستانم , دنبال شراکت. اين حرفها را که بزنم دستاويز بقيه می شود , که دستم بياندازند , استفاده ابزاري کنند ديگر. بر چسب بچسبانند که فلاني چه و چه. خوب آدم عصباني هم مي شود ديگر. حرص هم مي خورد. نگران فکر بقيه هم مي شود. اما راستش را بخواهي گفتنش ارزشش را دارد به گمانم.
به هر حال من همينم. گاهی با خودم بدم و گاهی خودم را دوست دارم. می دانم دل خوشم مال خودم است , اينکه يکی بود و يکی نبود نمی تواند دل خوشيم را بگيرد (تا حالا که اينطور بوده از اين به بعدش هم خدا بزرگه!) با وجود تمام اين حرفها که زدم از زندگی راضی ام , يعنی من کسی نيستم که بخواهم از زندگی رضايت نداشته باشم , يک چيزهايی فهميده ام که به گمانم ارزش اين سی سال زندگی را داشته , بعضی هايشان را گفته ام يا همين جا نوشته ام , بقيه اش هم بماند برای زمانی که مجالی برای گفتن بود و گوشی برای شنيدن
* نوشته ام را که دوباره خواندم دستم لرزيد برای فرستادنش. هه , اين همه حرف زدم باز ته دلم ترسيد اينها را که بخوانند چه فکری در موردم می کنند!