" /> مریم گلی: March 2006 Archives

« February 2006 | Main | April 2006 »

March 31, 2006

یک سالی می شود که ندیدمت , شاید هم کمی بیشتر. اما بی خبر نبوده ام هیچ وقت. جسته گریخته , از اینکه چه می کنی با روزهای زندگیت. حضورت ولی همیشه هست , فارغ از دیدن و ندیدن. می گفتم , پرت شدم. شنیدن حرفهایت , بعد از مدتها , یادم آورد که شنیدن چقدر دلپذیر است خصوصا وقتی از دهانی در بیاید که رک و راست است , بی پرده و منتقد.
شاکی بودی , نه از من , از آنچه نوشته ام , به خیال خودم , برای بقیه , که ذوقی برای آمدن عید نداشته ام. حرفهایت خورد توی صورتم , روی گونه , زیر چشم , نه خیلی دردآور , آنقدر که خوابم بپرد. سر بخورم سر گنجینه ام و یادم بیاید سالهایی که ساکت مانده بودم تا آمدن بهار را بشنوم " ... تا دیروز که بوی عید را برای بار اول فرو دادم . دانستم که ناتوانیم از اینها نیست , دیروز که مشامم باز پر شد از عطر سال تازه , چیزی در دلم ریخت , آب شد , انگار که بگویند برای زندگی این بیمار محتضر هنوز امید هست... آماده ام تا قدم بگذاریم به یک دور تازه , سال تازه , فرصت تازه , بهار می رسد . بهار . بهار..."
دستم انداختی , که چرا فکر می کنم کسی هستم ؟ که چطور به خودم جرات می دهم از آمدن بهار ذوق نداشته باشم , که زندگی خیلی بزگتر و زیباتر از آن است که فکر می کنم , خیلی بزرگتر از من.
می دانی , شاید دروغ گفتم , بوی عید را وقتی یک روز آخر اسقند از در شرکت بیرون زدم لا به لای بنفشه های همان روز کاشته شده توی باغچه حس کردم , یا آن روز خلوت عصر که سر درختان جوانه های سبز زده بود. یا شاید لا به لای دستهای آدمها , خریدهای عیدشان , خوراکی خوردن و خندیدنشان , در تمام روزهای آخر سال که به هوای دیدن آدمها و نفس کشیدن در هوایشان خیابانهای تهران را پیاده گز می کردم.
"... آن روزها مردم ایران چه نوروزی جشن می گرفته اند , رنگ به رنگ , و در خلال این سالها , تا برسد به ما , رنگی شاید نمانده. کاش امسال بشود کاری برای تناسب رنگها بکنیم. مثل یک تربچه , میان پنیر و سبزی..."
می دانی , رنگها خیلی عزیزند, توی زندگی آدم که پخش بشوند همه چیز جور دیگر می شود. شاید برای همین , یک روز آخر سال , مغازه را زیر و رو کردم و برای خودم , یک انگشتر صورتی هدیه گرفتم. مال آمدن بهار بود که دلم خواست رنگی روی دستانم باشد؟
حتما دروغ گفتم که عید ها هیچ فرقی ندارد. عید همیشه فرق دارد. زمان آمدن بهار است , شوخی که نیست. می دانی دیگر مطمئن هستم که تنهایی را دوست ندارم , نمی خواهم در خانه ام را ببندم و روی آدمها برچسب بزنم و به همین بهانه رفت و آمد نکنم , بهار که می شود دلم می خواهد در خانه را باز کنم که همه بیایند , هوای شمال را می کنم , شقایق های بیخ دیوار قدیمی , ارغوانهای توی جاده یا درختهای پرتقال و نارنج که هنوز جا به جا رنگ نارنجی با خود دارند, " ... کاش امسال قسمت ما هم نوری باشد , رنگی , صدایی , که وادارمان کند به کوه کنی , به حفر حفره ای که اگر عمیق و طویل نیست , نباشد , اما به ناممان برقرار بماند..."
از کوچه های شمال که می گذشتیم , جایی, وسط خیابان , پسری به دخترها می گفت " مال این حرفها نیستین" , دخترک جواب داد , بعد دستی بود که توی هوا بلند شد و روی صورت دخترک نشست , یکی , دو بار , حالا دخترک بعدی , توی دهانش هم زد , لگد هم پراند , قرمز هم شده بود پسر , فحش می داد و فحش می شنید , مردم سوایشان کردند , دخترک اما لیز خورد از زیر دستها , سنگی توی مشت گره شد و شیشه عقب ماشین پسرها , خلاص... بعد هر کس راه خودش را رفت , شاید سراغ نفر بعدی , که معامله شان بشود , می دانی آن لحظه بی اختیار خنده ام گرفت , نه دیوانه نیستم اما با چشمهای خودم دیدم که آمدن بهار را نفهمیده بودند , نه نفس عمیق کشیدن را بلد بودند نه دیدن بهار را. یاد گرفته بودند تحقیر کنند و تحقیر شوند , انگار که حقارت جزو زندگیشان است , مثل آب خوردن , بخورند و بروند , لیوانش را هم بیندازند یک گوشه. انگار همیشه همینطور بوده.
خندیدم که هنوز عزت نفس دارم , که دستم بلند نمی شود روی آدمها , دهنم به این راحتی باز نمی شود به رویشان و ضرر نمی زنم بهشان به سادگی . شادی ندارد اینکه بفهمی بهار را حس می کنی؟ "...یک سال است , مثل یک عمر , و چه شیرین , نه از سر تعارف ..."
حالا می دانم منظورت چه بود , بهار می آید , حتی اگر همه جا کن فیکون شود , چه قبل ها که هیچکداممان نبودیم و چه بعد ها که نخواهیم بود , فارغ از من و تو , فارغ از مکان , بهار می آید , خریت ماست اگر خودمان را به نفهمی بزنیم , او منتظر ما نمی ماند , که بویش را حس کنیم یا آمدنش را بفهمیم , حتی اگر خیلی چیزها ازمان گرفته شود , یا چیزها به سادگی دیگر نباشند , بهار هست. آمدنش دست من و تو نیست , با تمام قوا می آید , بویش را هم می آورد , فرصت از دستمان می رود اگر شامه امان را تیز نکینم تا آمدنش را بفهمیم. به همین راحتی. بهار زورش از همه ما بیشتر است.

پی نوشت : آنها که داخل گیومه است مال من نیست. نوشته دستی است قوی تر از من , دستی که معجزه بهاررا باور دارد. زندگیش پر معجزه باد


March 30, 2006

سال جدید هم دیگر شروع شد. عید هم تمام شد و تعطیلات هم نفس های آخر را می کشد. امسال هیچ چیزی برای آمدن عید و بهار ننوشتم , راستش را بخواهید هیچ نوستالژی برای بهار و عید ندارم , اینکه در بچگی فلان بود و بهمان و حالا نیست . همانی که بوده هست. زیاد فرقی نکرده , فقط هر سال که می گذرد تعداد آدمها کمتر می شود یا می میرند , یا می روند. امسال هم – مثل بقیه سالها – از قبل از عید رفتم شمال. شمال رفتن ما هم سالی یکبار بیشتر نیست . آنهم توی عید. اینطور عید بیشتر بهمان می چسبد, آمدن بهار را بیشتر آدم حس می کند . هر چه باشد آنجا سبز تر است. امسال یکی دو روزی با خودم حرف زدم و در باره خودم فکر کردم. بعدش هم حوصله ام سر رفت. دیگر تا آخر تعطیلات نه به خودم فکر می کنم نه به زندگیم. این سال جدید هم شده یک نمادی که من هر سال تصمیم بگیرم برای چیزهای جدید و کار خاصی هم نکنم. البته از حق که نگذرم , امسال سال خیلی بدی برایم نبود (از لحاظ شخصی البته , وگرنه در کل بخواهی حساب کنی که سال نحسی بود, برای خیلی هامان).امسال خیلی بیشتر برای خودم وقت گذاشتم , کارهایی کردم که خواست خودم بود و به علت خواست بقیه , عقب نماندن از بقیه , پیشرفت کردن و این جور خزعبلات نبود! کارهایی که همه اش مال خودم بود و این برایم خیلی محترم است. حتی اگر از دید دنیای بیرون چیزی نبوده یا حداقل مهم نبوده. این سالی که گذشت هم باز نشد خودم را آنجور که می خواهم هدایت کنم. باز یک جاهایی کنترل از دستم در می رفت , خصوصا در مورد حرف زدن, هر چه آدم کمتر حرف بزند برای خودش بهتر است , این را من یکی که جدا باور دارم. به هر حال سال هشتاد و چهار با همه خوبی ها و بدیهاش تمام شد , و خدا را شکر که نسبتا خوب بود برایم و بازهم شکر که سال هشتاد و پنج را هم دارم می بینم.
امسال فقط یک بدی داشت و آن هم اینکه می دانم دوست خوبی برای دوستان و اطرافیانم نبودم. می دانم خیلی ها از دستم دلخورند و گله دارند. خوب فکر می کنم قسمت زیادی هم حق با آنها باشد. آخر طبیعی نیست که بدون دلیل خاصی آدم یکهو غیب شود و از کسی خبری نگیرد و خبری از خودش ندهد. می دانم که در این مورد اصلا دختر خوبی نبوده ام. دختر خوبی!!! در آستانه سی سالگی!!!!
می دانم کتی ازم دلخور است و خبرش هم بگوشم رسیده , احمدرضا هم همینطور , یوسف و شادی و سعید و فروغ و ماندانا (ماندانا جون وبلاگت را تازه خواندم , مبارک باشد , امیدوارم زندگی خیلی خیلی خوبی را شروع کنی – یعنی ادامه اش دهی ) , محمود , بچه های داستان خوانی و شاید خیلی های دیگر. بله من در این رابطه کاملا مقصر هستم. از شماهایی که اینجا سرک می کشید , اگر از من دلخوری دارید به گوشم برسانید , حالا مستقیم , غیر مستقیم , هر جور که بیشتر دوست دارید , بگویید که با هم در موردش صحبت کنیم و اگر بشود از دلخوری ها بگذریم.
از طرفی سال خوبی هم بود , بازیابی دوباره یک دوست و اینکه آدم ممکن است فکرش را هم نکند چه دوستان بالقوه نازنینی اطرافش دارد و یک تشکر ویژه هم برای روزبه (همان خرزوخان خودمان!) به خاطر اینکه بدون هیچ توقعی دوستم بود و هست. اینجور دوست ماندن ها از عهده کسی بر نمی آید.
امیدوارم امسال برای همه تان سال خوبی باشد. برای همه مان. برای ایران و مردمانش که دیگر این روزها در سطح دنیا پراکنده شده اند.
پی نوشت : توی خانه تکانی یک کارت تبریک تولد دو سال پیشم را پیدا کردم. بچه ها برایم یکی دو خط به ترتیب نوشته بودند. یکهو دلم برای همه اشان تنگ شد. برای شهریور سال هشتاد و سه. یکی از بچه ها , پشت پاکت برایم نوشت :
نشانی 1 : خ شاهپور – کوچه شارعی – پلاک 17
نشانی 2: خ ولی عصر جنوبی – کوچه ایروانی – پلاک 25
نشانی 3: خ شریعتی – کوچه یخچال – پلاک 73
نشانی 4 : قطعه 20

March 04, 2006

کي وان و کامنت و ايستادگي, من و تبعات نوشتن و ويزيتورهاي وبلاگي

واسه هممون پيش اومده يک چيزي تو وبلاگ مي نويسيم و بعد ايميل و کامنت ميگيريم که اين چي بود گفتي ؟ اونو چرا اونطوري گفتي و ... يعني وارد بحث مي شيم با خواننده ها. حالا يا حرف ما منطقيه يا مال اونا , به نظرم خوبه که اينطوري سر صحبت باز مي شه و آدم نظر بقيه رو هم مي شنوه. اين وسطها استثنا هم هست , يعني از حالت نرمال گاهي خارج مي شه. غرض از همه اين حرفها بحثي بود که ديشب پيش اومد.
کسي برام پي ام زد که سلام و اين حرفها . من هم جواب دادم , رفيقمون گفت که چند وقت پيش يک چيزي از من تو نت خونده که براش جاي سواله و مي خواد ازم بپرسه. گفتم باشه خوب بگو چي بوده اگه بتونم جواب مي دم( با توجه به اين موضوع که گاهي موقع نوشتن جو گير مي شم و يک حرفهاي مي زنم که شايد ته دلم خيلي هم بهش اعتقاد نداشته باشم يا تو شرايط مختلف نتونم بهش عمل کنم ) الغرض اين دوست ما يک کمي تو کامپيوترش گشت و يک لينک گذاشت واسه من که نکته اش اين بود , آدرس مال وبلاگ کي وان بود!
خلاصه رفتم اينجا و ديدم بله دل غافل يک زماني – شما بگير 10 ماه پيش – من يک کامنتي گذاشتم واسه کي وان که مربوط به اين پستش بوده. دوست چتي مون پرسيد اين کامنت شماست ؟ گفتم بله!
گفت من با جمله آخرش مشکل دارم , گفتم حالا شما خيلي جدي نگير , اين بحث مال خيلي وقته پيش , با توجه به اون متن بوده , بعدش هم من نوشتم "کسي چه مي دونه" يعني اين حرفي که من زدم خيلي قطعي نيست (حالا من خنگ رو بگو که فکر مي کنم اين رفيقمون منظورش اينه چطور مي شه وقتي کسي مي شاشه به بخت و اقبال آدم نتيجه اش خوب باشه!) کلي براش دليل آوردم که آدم ممکنه گاهي به نظرش يک اتفاق خيلي بد بياد اما با توجه به تبعاتش ببينه که نه خيلي هم بد نبوده و اين حرفها.
بعد ديدم رفيقمون داره مي گه پس من اين همه سال اين کارو نکردم يعني ضرر کردم؟ آقا منو مي گي يک کوچولو دوزاريم افتاد (نصفه شب بود خوب! عذرم موجهه!) که منظور چيز ديگه است انگار, داشتم فکر ميکردم نکنه اين رفيقمون فرشته اي چيزيه يا اينکه دور از جون کارش شاشيدن به بخت و اقبال آدماس! بعد ديدم داره مي گه اين همه سال به من گفتن اين کار بي تربيتيه و نبايد اين کارو انجام داد حالا شما چطور داري اينو ميگي ؟ پرسيدم مشکلش با کدوم قسمت هست دقيقا ؟ يعني جدا فکر مي کنه فرشته ها اين کارو مي کنن؟ يک تيکه از متن وبلاگ کيوان که دقيقا به ايستاده شاشيدن فرشته ها اشاره کرده رو کپي کردم واسش که بابا اينو خود کي وان گفته , برو به خودش گير بده. گفت خوب وقتي شما حرف اون تکرار مي کني يعني خودت هم قبولش داري. من ديگه چت کرده بودم که مشکل چيه اين وسط.
يک لحظه فکر کردم نکنه موضوع رو داره از ديد مذهبي ! نگاه مي کنه که چرا مثلا من فرشته ها رو به ريشخند گرفتم , با احتياط گفتم ببخشيد يعني شما مي گي که من چرا گفتم فرشته ها مي شاشن؟ گفت من نمي دونم حالا فرشته ها مي شاشن يا نه ولي آخه اينجوري؟!!!!! ديگه به اينجا که رسيد هم خنده ام گرفته بود از اين حرف هم از اينکه نصفه شبي داريم سر چي حرف مي زنيم و بعد فکر کردم شايد يکي سر کارم گذاشته (هنوز هم مطمئن نيستم که سرکار رفته بودم يا نه!) خلاصه کاشف به عمل اومد که اين رفيقمون مي گه که چرا صحبت از "ايستاده " شاشيدن شده اينجا. مگه من نمي دونم که اين "ايستادن" کار بي ادبانه اي هست؟ گفتم واله من از نزديک که نديدم ولي تو اين فيلمها که نشون مي ده اکثرا همين روش رو استفاده مي کنن! گفت يعني کسي تا حالا به شما نگفته؟ گفتم نه ما معمولا در مورد نحوه شاشيدن با اطرافيان حرف نمي زنيم! گفت يعني هيچ پسري هم اطرافتون نبوده که بهش بگن؟ گفتم پسر که بوده اما من خبر ندارم مامانشون بهشون در مورد ايستادگي! چي گفته ! ازشون هم نپرسيدم ! گفت پرسيدن نمي خواد که يعني اصلا نفهميدي؟ گفتم چه عرض کنم تو خونه ما معمولا هر کسي تنهايي مي ره دستشويي . دنبال يک نفر راه نمي افتيم تو دستشويي که بينيم چي کار مي کنه!
خلاصه اينطوريا. اين هم از شانس ما. حالا هي من به اين کي وان مي گم بابا وقتي مي نويسي يک کمي عفت کلام رو رعايت کن! مگه به خرجش مي ره؟ حالا به من نگفتن به تو که گفتن ايستادن کار بديه!
از اين به بعد هم اگر خواستي غر بزني و گير بدي به فرشته ها حواستو جمع کن , اول ببين فرشته ها مذکرن يا مونث , اگر مذکرن زود ببين با ادبن يا بي ادب! اگه ديدي تريپ بي ادبي و اين حرفهاست کلا بي خيالشون بشو برو رو يک موضوع ديگه!