" /> مریم گلی: February 2006 Archives

« January 2006 | Main | March 2006 »

February 28, 2006

خونه جدید و شاید آدم جدید

خونه نو ام ! مبارک . هنوز کار داره اما دلم نیومد بیشتر صبر کنم. بعد از این همه وقت ذوق نوشتن دارم شاید هم خصلت جابجایی باشه که معمولا آدم را خوشحال می کنه.
تو این مدت اتفاقهای زیادی افتاده. نه از نوع اتفاقهای فیزیکی . یعنی نمود بیرونی شاید نداشته باشه اما چیزهای جدیدی پیدا کردم , چیزهای جالبی دیدم و شنیدم. دلیل خاصی نداشت ننوشتنم , یعنی اینکه بگم حالا چون اینجور و اونجور پس نمی نویسم , یک مدتی – می شه گفت – مدل زندگی ام عوض شده بود. یعنی با خودم فکر کردم می توانم جور دیگری زندگی کنم ؟ واردید دیگه , کارهای دیگه , سرگرمیهای دیگه یا حتی آدمهای دیگه. تجربه بدی نبود , هنوز هم البته تمام نشده , چیزی که فهمیدم این بود که می شه یک حالت بینابینی داشت , لزومی هم ندارد آدم به سرگرمیهایش به چشم عقایدش نگاه کند و حتما بخواهد ثابت نگه شان دارد (گو اینکه به نظر من اصلا عقیده داشتن و پافشاری روی مواضع کار چرندی است!)
خلاصه روزگار بدی نیست , گرچه دیگه زیاد اخبار گوش نمی دم – نه که اصلا گوش ندم اما یک گوشم در شده و آن یکی دروازه – دیدم از دست من کاری که بر نمی آید (اون حدی که بر میاد رو دریغ نمی کنم) پس می مونه مقدار زیادی حرص و جوش و اعصاب خوردی و فحش واین حرفا ! که هیچ لزومی نداره. نه کمکی به کسی می کند نه تغییری ایجاد می کنه , فقط حالم را از اینکه هست خرابتر می کند.
دیگر حوصله غمگین بودن و غصه خوردن رو هم ندارم. حوصله حرف و سخن و آدمهایی که متوقعند و خودم که از آدمها توقع دارم رو ندارم. یک کلام خسته شدم از این همه کشمش . با این شرایط بیرونی که مجبوریم سر کنیم چند برابر بقیه آدمها باید برای خودمون وقت بگذاریم. نوشته فرناز را که می خوندم دیدم چقدر راست می گه. این همه آدم زحمت بکشه و روی خودش کار کنه که مثلا آرامش داشته باشه کافیه نیم ساعتی از خونه بره بیرون . هر چه رشته پنبه می شود, در عرض سه سوت.
شاید بشود گفت تسلیم شده ام, دیگر چیزی و کسی رو نمی خواهم تغییر بدهم , دنیا که هیچ , از کشور و شهر و محله هم گذشتم , حتی فکر تغییر دادن خانه مان را هم نمی کنم , فقط می ماند خودم , که آن هم خیلی زرنگ باشم بهش برسم که توی این آشفته بازار زندگی دیوانه تر از اینکه هست نشود. بقیه چیزها پیشکش!
تصمیم گرفته ام به قسمتهای خوب زندگیم بیشتر توجه کنم. وقتی محیط و شرایط بهم ریخته باشه و آدم گیج می شه , اینجوری – مثل من – همه اش می شه تناقض. حرفی که میزنه با کاری که می کنه با هیچی دیگه نمی خونه. حرف که زیاد هست در این مورد , یعنی پاش که بیفته نه من همه شما ها هم تا صبح می تونین ازش بگین. اما همینجا درزش می گیرم چون اگه بخوام برم جلو باز می افتم تو یک حلقه و هی دور سر خودم و شما می چرخم!
حالا جای این حرفها , یک کمی ذوق دارم واسه جای جدیدم و به این فکر می کنم چقدر خوبه که من خیلی چیزها رو بلد نیستم خودم انجام بدم واسه همین یک فرصتی پیش میاد که گوشی رو بردارم و زنگی بزنم به دوستهام که " می شه فلان کارو برام بکنی یا اینجا رو چکار کنم " و لذت ببرم از اینکه هنوز راهی جلوم هست که بتونم با دوستام ارتباط برقرار کنم , اون کار شاید ارزش مادی یا حتی معنوی زیادی نداشته باشه اما یک دلگرمی به آدم می ده که هنوز به بقیه محتاجه و چقدر خوبه که این فرصت رو داشته باشه بتونه با دوستاش حال کنه .

February 01, 2006

با خودم فکر کردم
دم مردن
از سرم
چه خواهد گذشت؟
درسی که خواندم؟
نه
مگر مهم است؟
کاری که کردم؟
نه
این خاطره لحظه آخر نخواهد بود
فکر کردم
دم آخر
یادم می افتد
آن روز سرد و زیبای زمستانی را
که انگشت کوچک دستهایمان را گره زدیم
تا ضربه پشت پا
دعوایمان نیندازد
--------