" /> مریم گلی: November 2005 Archives

« October 2005 | Main | January 2006 »

November 12, 2005

سلام بر سپيده صبح

به امروز بنگر
که او زندگي است , بلي , تمام زندگي
در جريان کوتاه آن
تمامي حقايق زندگي , تمام تجليات هستي تو
سعادت شکوفايي
لذت داد و ستد
شکوه زيبايي
نهفته است
از ديروز جز رويايي باقي نمانده
و فردا تنها تصويري از يک توهم است
اما امروز اگر درست تجربه شود
هر ديروزي را به رويايي سعادتمند
و هر فردايي را به تصويري از اميد مبدل ميکند
پس با هوشياري به امروز بنگر
اين سلام سپيده صبح است

کاليداسا – نمايشنامه نويس هندي
--------

November 03, 2005

روز مرگي ها :

چند هفته پيش مي خواستم چيزي توي صندوق عقب ماشين بگذارم. در را که باز کردم ديدم جا تر است و لاستيک زاپاس نيست. هر چه به اين مغز نصفه نيمه فشار آوردم که کي لاستيک را زدند و اصلا چه جوري در صندوق را باز کردند چيزي پيدا نکردم که نکردم. همه هم متفق القول گفتند که ايراد از خودت بوده و حتما يادت رفته دزدگير را بزني . من هم يک کمي به خودم حرف نامربوط! زدم که آخر دختر حواست کجاست و چه و چه.
برايم جالب بود که چطور بقيه صندوق را خالي نکرده و دوستي هم برايم روشن کرد که اينها تخصصشان فقط زاپاس بوده و به بقيه چيزها کاري ندارند. به نتيجه هم نرسيدم که کجا دزد زده و فقط حدسم رفت به روزهاي غروب سه شنبه.
اين هفته , سه شنبه , قبل از غروب , کيف و کتاب هايم را گذاشتم پشت صندوق و با هما رفتيم داستان خواني. دم در هم که رسيديم بچه ها هم بودند و سرايدار هم بود و ما هم صاف جلوي در پارک کرديم و رفتيم بالا. بعد از جلسه و رساندن بعضي بچه ها , توي پارکينگ خانه صندوق را باز کردم که کيفم را بردارم. حالا اين را داشته باشيد که ته پارکينگ سقفش شيبدار است و دولا شده بودم و در صندوق هم کامل باز نمي شد و دستم را از آن لا برده بودم تو و هر چي مي کشيدم کف صندوق فقط موکت بود ولاغير! قيافه ام ديدني بود. سرم را کردم آن تو و ديدم بقيه را هم که آن دفعه نبرده بودند اين دفعه برده اند!
نه که به خاطر مال و امولم حالم بد شده باشد , دروغ چرا دلم براي کيفم سوخت که خيلي دوستش داشتم و کتابهايم که تازه خريده بودمشان. از اين حرصم گرفته بود که دو بار پشت هم از يک جا ضربه خوردم. زنگ زدم به يکي از بچه ها که فلان طور شده و تو به سرايدار انجا مطمئني که گفت مي پرسم و اگر خواستي برگرديم آنجا , و تا از صاحبخانه بپرسد و به من خبر دهد بابا را برداشتم و دوباره برگشتيم دم غروب.
زنگ زد که سرايدار مطمئن است و با اينحال ازش سوال مي کنند که خودم زودتر رسيدم و صدايش کردم دم در و با توضيحاتي که داد فهميدم بيخود بهش شک کردم و خدا مرا ببخشد. از چند تا نگهبان ديگر هم سوال کردم و همه گفتند که تو کجاي کاري که اين کوچه پر دزد است و صد بار همه چيز را برده اند و قيافه اشان اينطور است و موتور فلان دارند و انقدر بچه پرو هستند که وقتي نگاهشان مي کني مي گويند چيه مگه تا حالا دزد نديدي؟
باز هم گيج بودم که اين چطوري در صندوق را باز کرده بدون صداي دزدگير و حتي يک خراش کوچک . زنگ زديم 110 و نمرديم در اين مملکت و ديديم طرف سر ده دقيقه آمد و چقدر هم وقت برايمان گذاشت و همه جا راخوب نگاه کرد و فهميد که طرف خيلي وارد بوده و از در بغل راننده يک تقه به جاي سوييچ زده و مثل آب خورد ن دزد گير را قطع کرده و در باز شده و سر فرصت کارش را کرده.
پرونده نوشت و گفت اين ساختمان بغل که دوربين دارد شايد صحنه را گرفته باشد و به کلانتري بگو بچه هاي تجسس را بفرستند که فيلم را ببينند.
مي دانستم کيفم به دردشان نمي خود توش هيچ چيز قيمتي نبود. با بابا آن کوچه و کوچه پايين را گشتيم , تمام آشغالها را زير و رو کرديم که شايد کيفم را پيدا کنم که نبود.
چهارشنبه که شد نزديک ظهر يکي زنگ زد به شرکت که خانم فلاني آنجا هستند و کيفشان پيدا شده و من گيج و ويج که چجوري مرا پيدا کرده اند. حالا فکر کن که ماشين را توي مفتح زده اند و کيف ميدان شهدا پيدا شده با کتابها. از کتي قبل از رفتنش شماره دکتر کاشاني را گرفته بودم , روي کاغذ نوشتم و نگو رفته بوده لاي کتابم و آنکه پيدايش کرده زنگ زده به کاشاني که يک کيف با کتاب پيدا شده و يک فيش حقوقي هم که هميشه پاره اش مي کنم اين دفعه توي کيف بوده و آدرس شرکت و اسم من و کاشاني هم زنگ زده 118 و شماره را گرفته و مرا پيدا کرده. خلاصه جاي اينکه من زنگ بزنم به کاشاني و بروم پيشش براي زبان خواندن , کاشاني زنگ زده به من که کيفت پيدا شده و کلي با هم رفيق شديم و حرف زديم و خنديديم !
يک کمي ياد گرفتم که به اسباب و وسايلم دل نبندم , نه که مواظبشان نباشم اما تا وقتي که هستند استفاده مي کنم اما اگر از دستم رفتند ديگر غصه اشان را نمي خورم. البته هنوز در مورد همه چيزها اينطور نيستم. دلم براي کيف و کتابم سوخت اما وقتي پيدا شد فهميدم اگر قرار باشد چيزي مال من باشد حتما به دستم مي رسد . اگر اين برايم جا بيفتد که هر چه سهم من است به من مي رسد زندگي خيلي راحت تر مي شود.
--------