« | Main | »

گاهي وقتها يک چيزهايي که توي زندگي آدم نيست حسابي توي ذوق مي زند. من دوست دختر ندارم. بدجوري تو ذوق مي زند. دوست زياد دارم . دوست نزديک هم همينطور . اما جاي يک دوستي که تمام جيک و پيک آدم را بداند و کلي خاطره مشترک باهات داشته باشد و سر هر چيزي باهاش حرف بزني و فکر کني هميشه همراهت است حسابي خالي است. خيلي آدمها هستند , مي آيند و مي روند و گوشه اي از زندگي آدم را مي دانند اما اصلا حس نمي کنم که کسي توي زندگيم با من شريک است. خودم هم شريک زندگي کسي نيستم. اين فاصله هميشگي را خوب حس مي کنم. يک جوري مي شود زندگي آدم. انگار داري زير حباب شيشه اي زندگي ميکني. آدمها دورت اند مي چرخي و هر کسي يک گوشه را مي بيند. حالم را به هم مي زند گاهي اين حس بي کسي. تنهايي خوب است اما گاهي هم آدم را مي ترساند. داشتم از اين دوستها اما ديگر کسي نيست. حالا يا مشکل من بود که پراندمشان يا خودشان خواستند بپرند و رفتند.
دلم براي زندگي زنانه تنگ شده , الان اصلا روزها بهم نمي چسبند , روزگار بد نيست , کارهايم دارد يواش يواش انجام مي شود , خودم هم يواش يواش راه افتاده ام اما انگار دارم خواب مي بينم. از همان خوابها که صبح بيدار مي شودي هيچ چيز يادت نمانده. جمعه که مي شود فکر مي کنم چه جور هفته اي داشتم ؟ هيچي يادم نمي آيد و يعني روزها برايم فرق نمي کند انگار. هيچ چيز متمايزي توي روزها نيست. انگار اصلا دلم نمي خواد چيزي را توي حافظه ام نگه دارم. يک جوري خلا شده آن تو!
بهانه هاي کوچک خوشبختي هميشه هست. اما من هنوز گيجم. تمام فلاش بک هاي زهنم مال بچگي است. نمي دانم چرا من انقدر در بچگي گير مي کنم. خيالبافي هم برايم سخت شده. انگار توي فضا معلقم . اگر زندگيم روي وال نبود شايد توجيهي پيدا مي کرد. درست که روزهايم تا عصر کشدار و ملال انگيز و خلاقيت کش است – دم هما گرم که هست – اما عصر که مي زنم بيرون زندگي قشنگتر مي شود خيلي ها هم هستند اما نمي دانم چرا هيچ حس خوبي ندارم. اين حس خوشايند دوست داشته شدن را. اين حسي که مهم هستي و بقيه برايت مهم اند. همه چيز انگار تخت شده , يک بعدي . شبيه عکس برگردان شده ام.
--------