« | Main | »

برام نامه زده بود که چرا بيشتر وبلاگي ها فقط از خودشون مينويسن. نمي گن از يک رابطه , از يک دوستي چي مي خوان. اينجوري اگه يک نفر از بيرون بياد و بخواد بفهمه اين آدم وبلاگي چه چيزايي تو رابطه براش مهمه و از طرفش چه انتظاري داره هيچ نتيجه اي نمي گيره.
سوال خوبيه. از ديشب دارم بهش فکر مي کنم. به نظر من آدم هر چي راحت تر خواسته هاشو بگه و رو راست تر باشه زندگيش راحت تر پيش مي ره. ممکنه اولش سخت باشه يک کمي , يا برخورد بقيه ناجور باشه اما کم کم عادت مي کنن که بابا فلاني هر چي تو فکرش مي گذره رو مي گه. اگه از چيزي خوشحاله , اگه کاري رو دوست داره , اگه حرفي ناراحتش کرده راحت مي گه . اينجوري انگار اونا هم راحت تر برخورد مي کنن. من زياد هم به بحث سو استفاده معتقد نيستم. اينکه اگه رو راست باشي و صداقت داشته باشي سرت کلاه مي ذارن و چه و چه. استدلالم اينطوريه که اون کسي که بخواد از صداقت من سو استفاده کنه سر خودش کلاه رفته .چون من مي رم و يک آدم صادق از زندگيش کم مي شه. براي خودش بده!
اين خيلي خوبه که آدم بگه چه انتظاراتي داره , حالا معقول يا نامعقول , بعد اگه طرف هم آدم باشه مي شينن با هم حرف مي زنن که آقا فلان انتظار به جاست اون يکي نابجا و با هم به توافق مي رسن . منتها فکر مي کنم قبل از اين مرحله يک مرحله ديگه هم هست . اصلش اينه که من اول خودمو بشناسم . اگه من بدونم که فرضا از اينکه منتظر بمونم کلافه مي شم يا اينکه برنامه ام دقيقه نود کنسل بشه حرصم مي گيره کارها خيلي راحت تر مي شه. دو حالت پيش مياد , يا من سعي مي کنم اين ضعف رو بر طرف کنم با کمک طرفم. يا اينکه اينو به عنوان يک بخشي از خودم قبول مي کنم. يعني مثلا وقتي دقيقه نود برنامه کنسل مي شه من به خودم مي گم فلاني تو هميشه از اين حالت حرصت مي گيره , خوب حالا هم حرصت گرفته. اين موقعيت هست که حرص منو در آورده نه اون آدم. البته يک توضيح تو پرانتز بدم که اگر تو يک رابطه دوستانه يا هر رابطه ديگه دو طرف نتونن با هم رابطه برقرار کنن کل قضيه از ديد من منتفيه. حالا اگه من سر مسائل اساسي با يکي درگيري دارم ديگه اينکه برنامه کنسل مي شه يا دير مياد يا هر چي اصلا مهم نيس. اينو واسه وقتي مي گم که کل رابطه مفهوم داره و سر جزييات آدم درگيري پيدا مي کنه.
واسه بعضي ها اين مرحله شناخت خود ممکنه طول بکشه. هستند اونايي که اصلا پاشون هم به اين مرحله نمي رسه , همينجوري ميان و مي رن. اما وقتي شروع مي کني به دقت کردن به خودت بايد منتظر همه چيز باشي . يک دفعه نوشته بودم آدم وقتي به يک سني (يا مرحله اي ) مي رسه و تازه متوجه مي شه پدر مادرش هم انسانن شوک بزرگي بهش وارد مي شه. منظورم اينه که تازه متوجه مي شي پدر مادرت هم ممکنه اشتباه کنن و لزوما هر چي که مي گن وحي منزل نيست و شايد تو بهتر بتوني براي زندگيت تصميم بگيري. حالا واسه خود آدم هم همينطوريه. يعني وقتي هيمنجوري پيش مي ري و اون تصوير زيباي خود ساخته ات کم کم ترک ميخوره و مي ريزه زمين حالت بد مي شه. اولش خيلي دردناکه , فکر کن سالها با اين تفکر زندگي کردي که فلان طور هستي اونوقت متوجه مي شي که نه اينا همش زاييده ذهنت بوده. فکر مي کردي هيچ وقت حسود نيستي اما به کارهات که نگاه مي کني حسادت زير پوستي رو مي بيني. يا فکر مي کردي خيلي مهربوني اما بعضي جاها که مطابق ميلت نبوده چنان کاري کردي که از ديو هم بدتر شدي.
ولي خوب آدم نبايد نا اميد بشه. اصلا برا چي اينجا اومديم؟ قرار نيست که ماها کامل باشيم , کامل به دنيا هم نيومديم , اومديم اينجا که با توجه به شرايط و روابط و موانع و چيزهاي ديگه ياد بگيريم و رشد کنيم. حالا اينکه من بفهمم از زير بار مسئولت در مي رم و ترسو هستم اصلا جالب نيست. خيلي هم دلخراشه , اما دونستنش از ندونستنش خيلي بهتره. حداقل اگه تو زندگيم نميتونم تصميم بگيرم يا قاطع نيستم علتش رو ته دلم مي دونم و مشکل خودم رو ناشي از رفتار بقيه نمي دونم. خوب من وقتی اين مسئله رو می فهمم ديگه نميام به طرفم گير بدم و عوارض ناشی از اين ضعف خودم رو از چشم اون ببينم. کاری که خيلی از ماها هر روز انجامش می ديم.
اينجور بحث ها هي حرف تو حرف مياره. از اين شاخه به اون شاخه مي شه. واسه همين فعلا اينجا مي بندمش تا بعد ببينم چي ميشه.
--------