« | Main | »

زن روزهاي ابري جا نم سلام !

ديگر همه فهميده اند چقدر ديوارت کوتاه است. تا تقي به توقي مي خورد و دلم از جايي مي گيرد يا حوصله ام سر مي رود , حرفها روي هم جمع مي شود و نمي دانم چه جوري بگويمشان مي نويسم زن روزهاي ابري جان سلام!
نمي خواهم دوباره سفره دلم را باز کنم و از زمين و زمان بگويم که چرا فلان است و بهمان. نمي خواهم دوباره شروع کنم که چقدر دلم هول است براي آينده مان , براي روزهايي که اصلا تاريک و روشنيشان معلوم نيست , براي هراس و فشاري که توي هوا موج مي زند و پخش مي شود.
مي داني ديگر , تقصير هيچ کس نيست , ته دلم مي دانم که همه اش خودم هستم و خودم اما باز فرار مي کنم. همه را جمع مي کنم و مي اندازم گردن اين و آن و به خيال خودم وجدانم را راحت مي کنم.
اينها را که مي نويسم نه که حالم بد باشد . ديوانه هم نشدم اما اگر حواسم جمع نباشد مي شوم. اين چند روز گذشته بي حوصله بودم. جمعه حال هيچ کاري نداشتم , کلافه شده بودم ؟ نمي دانم , اصلا معلوم نبود حالم چطور است , بعد از ظهر ديدم بهترين کار خوابيدن است , دراز که کشيدم ديدم آفتاب افتاده تا وسط تخت , آفتاب پاييز هم که مي داني , حالا گيرم که پاييزمان هم پاييز نباشد فقط يک کمي سوز بيايد با همان کثافتي که هميشه توي هوا هست . زير آفتاب پتو را هم کشيدم تا زير گردنم و ديدم چقدر همه چيز لذت بخش است. اصلا دلم نخواست به هيچ چيز فکر کنم , دلم خواست همينجور دراز بکشم و کسي هم بغلم دراز بکشد و رگه هاي خورشيد بي رمق پاييز را که روي پتوي صورتي و خاکستري ام افتاده نگاه کنيم و شکل ابرها را در بياوريم.
من آخرش نفهميدم که زندگي چه جور است. گاهي وقتها از سوراخ سوزن رد مي شود و از در دروازه تو نمي رود. من هم همينطور
نمي دانم اينها را چرا دارم برايت مي نويسم. شايد چون الان مدتهاست که از تئاتر و سينما رفتن لذتي نبردم و اصلا آن طرفها پيدايم نمي شود , يا شايد چون از عيد به اينور لاي يک کتاب هم باز نکرده ام , يا شايد زندگي ام اين روزها پر شده از پنجره هايي که باز و بسته مي شوند و صورتکهايي که نماينده من شده اند و پيامم را اين ور و آن ور مي برند , يا شايد اينکه مدتهاست از خوردن چاي تو هيچ ماگي خوشحال نمي شوم.
همه اين حرفها را برايت مي زنم باز اين دل صاب مرده دلش نمي آيد ناراحت و نا اميد باشد. باز هم آن ته ها يکي مي گويد که هيچ چيز بد نيست. مي گويد همين آفتاب پاييز روي پتو از همه چيز بهتر است.
اين يکي نامه زياد حرفي نداشت . خودم هم حرفي ندارم. ديگر هر چه حرف زدم بس است . دلم هواي طبيعت را کرده. هواي آزاد . يک نفس عميق از ته ريه هام

همين ديگر
مواظب خودت باش
--------