" /> مریم گلی: October 2005 Archives

« September 2005 | Main | November 2005 »

October 30, 2005

زن روزهاي ابري جا نم سلام !

ديگر همه فهميده اند چقدر ديوارت کوتاه است. تا تقي به توقي مي خورد و دلم از جايي مي گيرد يا حوصله ام سر مي رود , حرفها روي هم جمع مي شود و نمي دانم چه جوري بگويمشان مي نويسم زن روزهاي ابري جان سلام!
نمي خواهم دوباره سفره دلم را باز کنم و از زمين و زمان بگويم که چرا فلان است و بهمان. نمي خواهم دوباره شروع کنم که چقدر دلم هول است براي آينده مان , براي روزهايي که اصلا تاريک و روشنيشان معلوم نيست , براي هراس و فشاري که توي هوا موج مي زند و پخش مي شود.
مي داني ديگر , تقصير هيچ کس نيست , ته دلم مي دانم که همه اش خودم هستم و خودم اما باز فرار مي کنم. همه را جمع مي کنم و مي اندازم گردن اين و آن و به خيال خودم وجدانم را راحت مي کنم.
اينها را که مي نويسم نه که حالم بد باشد . ديوانه هم نشدم اما اگر حواسم جمع نباشد مي شوم. اين چند روز گذشته بي حوصله بودم. جمعه حال هيچ کاري نداشتم , کلافه شده بودم ؟ نمي دانم , اصلا معلوم نبود حالم چطور است , بعد از ظهر ديدم بهترين کار خوابيدن است , دراز که کشيدم ديدم آفتاب افتاده تا وسط تخت , آفتاب پاييز هم که مي داني , حالا گيرم که پاييزمان هم پاييز نباشد فقط يک کمي سوز بيايد با همان کثافتي که هميشه توي هوا هست . زير آفتاب پتو را هم کشيدم تا زير گردنم و ديدم چقدر همه چيز لذت بخش است. اصلا دلم نخواست به هيچ چيز فکر کنم , دلم خواست همينجور دراز بکشم و کسي هم بغلم دراز بکشد و رگه هاي خورشيد بي رمق پاييز را که روي پتوي صورتي و خاکستري ام افتاده نگاه کنيم و شکل ابرها را در بياوريم.
من آخرش نفهميدم که زندگي چه جور است. گاهي وقتها از سوراخ سوزن رد مي شود و از در دروازه تو نمي رود. من هم همينطور
نمي دانم اينها را چرا دارم برايت مي نويسم. شايد چون الان مدتهاست که از تئاتر و سينما رفتن لذتي نبردم و اصلا آن طرفها پيدايم نمي شود , يا شايد چون از عيد به اينور لاي يک کتاب هم باز نکرده ام , يا شايد زندگي ام اين روزها پر شده از پنجره هايي که باز و بسته مي شوند و صورتکهايي که نماينده من شده اند و پيامم را اين ور و آن ور مي برند , يا شايد اينکه مدتهاست از خوردن چاي تو هيچ ماگي خوشحال نمي شوم.
همه اين حرفها را برايت مي زنم باز اين دل صاب مرده دلش نمي آيد ناراحت و نا اميد باشد. باز هم آن ته ها يکي مي گويد که هيچ چيز بد نيست. مي گويد همين آفتاب پاييز روي پتو از همه چيز بهتر است.
اين يکي نامه زياد حرفي نداشت . خودم هم حرفي ندارم. ديگر هر چه حرف زدم بس است . دلم هواي طبيعت را کرده. هواي آزاد . يک نفس عميق از ته ريه هام

همين ديگر
مواظب خودت باش
--------

October 23, 2005

برام نامه زده بود که چرا بيشتر وبلاگي ها فقط از خودشون مينويسن. نمي گن از يک رابطه , از يک دوستي چي مي خوان. اينجوري اگه يک نفر از بيرون بياد و بخواد بفهمه اين آدم وبلاگي چه چيزايي تو رابطه براش مهمه و از طرفش چه انتظاري داره هيچ نتيجه اي نمي گيره.
سوال خوبيه. از ديشب دارم بهش فکر مي کنم. به نظر من آدم هر چي راحت تر خواسته هاشو بگه و رو راست تر باشه زندگيش راحت تر پيش مي ره. ممکنه اولش سخت باشه يک کمي , يا برخورد بقيه ناجور باشه اما کم کم عادت مي کنن که بابا فلاني هر چي تو فکرش مي گذره رو مي گه. اگه از چيزي خوشحاله , اگه کاري رو دوست داره , اگه حرفي ناراحتش کرده راحت مي گه . اينجوري انگار اونا هم راحت تر برخورد مي کنن. من زياد هم به بحث سو استفاده معتقد نيستم. اينکه اگه رو راست باشي و صداقت داشته باشي سرت کلاه مي ذارن و چه و چه. استدلالم اينطوريه که اون کسي که بخواد از صداقت من سو استفاده کنه سر خودش کلاه رفته .چون من مي رم و يک آدم صادق از زندگيش کم مي شه. براي خودش بده!
اين خيلي خوبه که آدم بگه چه انتظاراتي داره , حالا معقول يا نامعقول , بعد اگه طرف هم آدم باشه مي شينن با هم حرف مي زنن که آقا فلان انتظار به جاست اون يکي نابجا و با هم به توافق مي رسن . منتها فکر مي کنم قبل از اين مرحله يک مرحله ديگه هم هست . اصلش اينه که من اول خودمو بشناسم . اگه من بدونم که فرضا از اينکه منتظر بمونم کلافه مي شم يا اينکه برنامه ام دقيقه نود کنسل بشه حرصم مي گيره کارها خيلي راحت تر مي شه. دو حالت پيش مياد , يا من سعي مي کنم اين ضعف رو بر طرف کنم با کمک طرفم. يا اينکه اينو به عنوان يک بخشي از خودم قبول مي کنم. يعني مثلا وقتي دقيقه نود برنامه کنسل مي شه من به خودم مي گم فلاني تو هميشه از اين حالت حرصت مي گيره , خوب حالا هم حرصت گرفته. اين موقعيت هست که حرص منو در آورده نه اون آدم. البته يک توضيح تو پرانتز بدم که اگر تو يک رابطه دوستانه يا هر رابطه ديگه دو طرف نتونن با هم رابطه برقرار کنن کل قضيه از ديد من منتفيه. حالا اگه من سر مسائل اساسي با يکي درگيري دارم ديگه اينکه برنامه کنسل مي شه يا دير مياد يا هر چي اصلا مهم نيس. اينو واسه وقتي مي گم که کل رابطه مفهوم داره و سر جزييات آدم درگيري پيدا مي کنه.
واسه بعضي ها اين مرحله شناخت خود ممکنه طول بکشه. هستند اونايي که اصلا پاشون هم به اين مرحله نمي رسه , همينجوري ميان و مي رن. اما وقتي شروع مي کني به دقت کردن به خودت بايد منتظر همه چيز باشي . يک دفعه نوشته بودم آدم وقتي به يک سني (يا مرحله اي ) مي رسه و تازه متوجه مي شه پدر مادرش هم انسانن شوک بزرگي بهش وارد مي شه. منظورم اينه که تازه متوجه مي شي پدر مادرت هم ممکنه اشتباه کنن و لزوما هر چي که مي گن وحي منزل نيست و شايد تو بهتر بتوني براي زندگيت تصميم بگيري. حالا واسه خود آدم هم همينطوريه. يعني وقتي هيمنجوري پيش مي ري و اون تصوير زيباي خود ساخته ات کم کم ترک ميخوره و مي ريزه زمين حالت بد مي شه. اولش خيلي دردناکه , فکر کن سالها با اين تفکر زندگي کردي که فلان طور هستي اونوقت متوجه مي شي که نه اينا همش زاييده ذهنت بوده. فکر مي کردي هيچ وقت حسود نيستي اما به کارهات که نگاه مي کني حسادت زير پوستي رو مي بيني. يا فکر مي کردي خيلي مهربوني اما بعضي جاها که مطابق ميلت نبوده چنان کاري کردي که از ديو هم بدتر شدي.
ولي خوب آدم نبايد نا اميد بشه. اصلا برا چي اينجا اومديم؟ قرار نيست که ماها کامل باشيم , کامل به دنيا هم نيومديم , اومديم اينجا که با توجه به شرايط و روابط و موانع و چيزهاي ديگه ياد بگيريم و رشد کنيم. حالا اينکه من بفهمم از زير بار مسئولت در مي رم و ترسو هستم اصلا جالب نيست. خيلي هم دلخراشه , اما دونستنش از ندونستنش خيلي بهتره. حداقل اگه تو زندگيم نميتونم تصميم بگيرم يا قاطع نيستم علتش رو ته دلم مي دونم و مشکل خودم رو ناشي از رفتار بقيه نمي دونم. خوب من وقتی اين مسئله رو می فهمم ديگه نميام به طرفم گير بدم و عوارض ناشی از اين ضعف خودم رو از چشم اون ببينم. کاری که خيلی از ماها هر روز انجامش می ديم.
اينجور بحث ها هي حرف تو حرف مياره. از اين شاخه به اون شاخه مي شه. واسه همين فعلا اينجا مي بندمش تا بعد ببينم چي ميشه.
--------

October 21, 2005

گاهي وقتها يک چيزهايي که توي زندگي آدم نيست حسابي توي ذوق مي زند. من دوست دختر ندارم. بدجوري تو ذوق مي زند. دوست زياد دارم . دوست نزديک هم همينطور . اما جاي يک دوستي که تمام جيک و پيک آدم را بداند و کلي خاطره مشترک باهات داشته باشد و سر هر چيزي باهاش حرف بزني و فکر کني هميشه همراهت است حسابي خالي است. خيلي آدمها هستند , مي آيند و مي روند و گوشه اي از زندگي آدم را مي دانند اما اصلا حس نمي کنم که کسي توي زندگيم با من شريک است. خودم هم شريک زندگي کسي نيستم. اين فاصله هميشگي را خوب حس مي کنم. يک جوري مي شود زندگي آدم. انگار داري زير حباب شيشه اي زندگي ميکني. آدمها دورت اند مي چرخي و هر کسي يک گوشه را مي بيند. حالم را به هم مي زند گاهي اين حس بي کسي. تنهايي خوب است اما گاهي هم آدم را مي ترساند. داشتم از اين دوستها اما ديگر کسي نيست. حالا يا مشکل من بود که پراندمشان يا خودشان خواستند بپرند و رفتند.
دلم براي زندگي زنانه تنگ شده , الان اصلا روزها بهم نمي چسبند , روزگار بد نيست , کارهايم دارد يواش يواش انجام مي شود , خودم هم يواش يواش راه افتاده ام اما انگار دارم خواب مي بينم. از همان خوابها که صبح بيدار مي شودي هيچ چيز يادت نمانده. جمعه که مي شود فکر مي کنم چه جور هفته اي داشتم ؟ هيچي يادم نمي آيد و يعني روزها برايم فرق نمي کند انگار. هيچ چيز متمايزي توي روزها نيست. انگار اصلا دلم نمي خواد چيزي را توي حافظه ام نگه دارم. يک جوري خلا شده آن تو!
بهانه هاي کوچک خوشبختي هميشه هست. اما من هنوز گيجم. تمام فلاش بک هاي زهنم مال بچگي است. نمي دانم چرا من انقدر در بچگي گير مي کنم. خيالبافي هم برايم سخت شده. انگار توي فضا معلقم . اگر زندگيم روي وال نبود شايد توجيهي پيدا مي کرد. درست که روزهايم تا عصر کشدار و ملال انگيز و خلاقيت کش است – دم هما گرم که هست – اما عصر که مي زنم بيرون زندگي قشنگتر مي شود خيلي ها هم هستند اما نمي دانم چرا هيچ حس خوبي ندارم. اين حس خوشايند دوست داشته شدن را. اين حسي که مهم هستي و بقيه برايت مهم اند. همه چيز انگار تخت شده , يک بعدي . شبيه عکس برگردان شده ام.
--------