« | Main | قرمز یا صورتی »

شايد بد نباشد من هم براي خودم کسي را داشته باشم. مي دانيد ديگر , از همين ها که خودت مي سازي , زن روزهاي ابري (که حالا تجسم روز ابري برايم خيلي مشکل شده!) پيرمردش را دارد , شازده هم که دست از سر ماريو بر نمي دارد , نمي دانم ايده جالبي است به نظرم و هوس کرده ام يکي را بياورم پيش خودم. اينطوري آدم هم حرفش را مي زند , هم احساس تنهايي نمي کند هم مسئوليت زندگي يک نفر ديگر مي افتد روي دوشش. خوب نمي شود که همانطور به امان خدا ولش کرد , بايد برايش وقت گذاشت , به جايش فکر کرد و از دهانش حرف زد. خيلي جالب است , نه؟
عطا مي گفت خوب مي شود کمي هم روزمره نوشت, نه که حالا خاطره تعريف کني , يک کمي بالاتر از خاطره , اما بنويس که بيايد. پيشنهاد بدي نيست , شايد همين کار را بکنم , اصلا بگذار کارهايم را ليست کنم برايت , حالا فکر نکني اين هم حوصله دارد ها , نه همه اين کارهايي که دارم با هم برابرند , يعني اينکه بايد زنگ بزنم به فلان دوستم و رزومه تهيه کنم براي مصاحبه کاري که قرار است بروم همه اش به نظرم يکي است. مي بيني بايد براي بچه ها عکس بفرستم , دوربين يک مشکلي دارد که بايد ببرم درستش کنم , يعني در اصل بابا قرار بود ببرد که نرسيده , حالا يا با هم مي رويم يا من بروم. گاهي وقتها حال مي دهد آدم با باباش بره خريد. خصوصا باباي من که اهل خريد هم هست. بر عکس مامان , يعني نه که مامان اهل خريد نباشد , اتفاقا هست اما هر يک چيز که مي خواهد بخرد صد تا مغازه را بالا پايين مي کند و همه جا را چک مي کند تا خريدش را بکند. بر عکس بابا , البته صد تا مغازه را نگاه مي کند اما تو هر مغازه هم يک چيزي مي خرد. اينکه معاشرت خريدي! با بابا را دوست دارم. دخترخاله ها بچه هايشان به دنيا آمده اند , الان يک ماهي مي شود اما من يکبار بيشتر نديدمشان . بايد از آنها هم عکس بگيرم ! يادم باشد از محمود هم بپرسم پس اين عکسهاي ما چي شد؟!!!! . کتي هم که دارد مي رود بايد يک قراري بگذاريم با بچه ها و ازش بپرسم چه مي خواهد برايش بگيرم که احتمالا مي گويد هيچ چيز! من بايد خودم هر چي به نظرم بهتر آمد بگيرم برايش , کسي پيشنهادي ندارد؟
مريم آمده , نمي دانم وقت مي کند که همديگر را ببينيم يا نه , آن دفعه هم که رفت فرصت نشد خدافظي کنيم و چيزي که برايش گرفتم ماند روي دستم , خوب آخر اين سي دي زار به جز خودش به درد کس ديگري نمي خورد!
اين کتاب پرسپوليس را که عطا بهم قرض داد را بايد بخوانم , حالا که ديگه کلاس فرانسه نمي روم ( براي يک مدت نامعلوم!) نبايد ولش کنم که همين چار تا کلمه که ياد گرفتم از يادم برود. چند تا داستان آخر بچه ها را نخوانده ام , داستان چهارمم نصفه کاره مانده , بايد بيشتر وقت بگذارم , به هر حال اين کاري است که از انجام دادنش بي نهايت لذت مي برم.

حالا ديگر عصر ها يک ساعتي پياده روي مي کنم , ريکي را هم دوباره شروع کردم , اگر اين تنبلي بگذارد و ادامه اش دهم همه چيز به قدر کافي خوب خواهد شد.
گاهي فکر مي کنم چقدر بايد به هدف زندگي فکر کرد ؟ يعني تا کجا و به چه قيمتي بايد درگير هدف شد ؟ اصلا هدف آدم ثابت است يا در طول زندگي با توجه به چيزهايي که پيش مي آيد و تغييری که آدم مي کند بايد تغيير کند ؟ خودم بيشتر به نسبي بودن هدف اعتقاد دارم مضاف اينکه فکر مي کنم مسير رسيدن به مثلا هدف خيلي دلچسب تر از اون لحظه رسيدنه. به هر حال اينکه يک مسير رو براي رفتن انتخاب کني تو راه خيلي بيشتر بهت خوش مي گذره تا وقتي که مي رسي . مثل سفر رفتن خانوادگيمون مي مونه. مامان و بابا اهل اين نيستن که گازو بگيرن تا مقصد. راه سه چار ساعته رو هميشه شش هفت ساعته مي ريم اما تمام جاده رو حفظ مي شيم. يعني از راه لذت مي بريم. از جاده هاي مختلف مي ريم اصلا هم براي رسيدن عجله نداريم. ولي خوب خيلي ها هستن که فقط مي خوان برسن و حتي تمام راه رو هم مي خوابن , نمي دونم به نظرم اينجور سفر کردن هيچ لذتي نداره , حالا مي خواد مثلا سفر شمال باشه يا سفر زندگي!
گفتم سفر , يادم افتاد که کم کم داره 2 سال مي شه که سفر نرفتم , خيلي جاها هست که بايد ببينم , زشته که آدم هنوز از اصفهان اون ور تر نرفته باشه , خيلي دلم مي خواد يک سفر برم شيراز, اگر کسي پايه هست من هستم.
خوب خبر ديگري نيست , اينها را نوشتم که فقط يادم نرود اينجا جاي راحتي است برايم و مي توانم هر چي دلم مي خواهد توش بنويسم.
اينها را که نوشتم احساس کردم هيجان خفته يادگيری دوباره دارد بيدار می شود , چه اتفاق خوبی!
--------