« | Main | »

روزهايم فعلا مي کذرند , نه بد , نه خوب. معمولي , من ولي خيلي معمولي نيستم. نه خوب , نه بد .
مي دانم از مسيرم خارج شده ام , بايد خودم را جمع کنم تا همه چيز از دستم در نرفته. بهانه هاي کوجک خوشبختي اين روزها فراوانند. دوستهاي مهربانم همه جا هستند , از خيلي دور تا خيلي نزديک , شايد کمی خودم را گم کرده باشم , پيدا کردنم خيلي سخت نيست , اين مسير را قبلا هم رفته ام , خيالهايم پشت ابر شايد گم شده اند , چشمهايم را که مي بندم جز تاريکي چيزي نيست , بايد نور بيايد.
تمام حرفهاي ننوشته ام به تصوير مي آيند اما تصويرم کاغذي نمي شود , گير مي کند آن وسطها , مثل مامان فروغ که قرار است حرفهايش را بنويسم , بايد تند تند بگويد و من بنويسم اما هنوز نمي دانم از دهان خودش بگويم يا از دهان خودم. انگار همه کارها يک گير کوچک دارد , يک جايي پيچ ظريفي خورده و من نمي بينمش.
چشمهايم بايد باز شوند , باز باز , که همه چيز را ببينم , تمام محبتي که از گوشه و کنار نثارم مي شود , از ته دل حسشان کنم.
بايد در را باز کنم , تمام مهر و محبتي را که در توانم هست بيرون بريزم , به دردم نمي خورد اگر بخواهم نگهشان دارم. مال من نيست , بايد نثار بقيه شود . جيز ديگري که براي بخشيدن نيست , هست ؟
روزهايم مي گذرند , بايد بگذرند , اما با چشماني باز و دلي بازتر
--------