" /> مریم گلی: September 2005 Archives

« August 2005 | Main | October 2005 »

September 30, 2005

قرمز يا صورتي

اين هم داستان چهارم . از رو دست اين رفيقمون يک کپي هم بکنيم!

از اين که لطف کنيد و در کامنت گذاري نکات زير رو در نظر بگيريد ممنون ميشم. اينجوري من خيلي بهتر ميتونم فيدبک ( بازتاب) کارمو بگيرم و داستان رو بهترش کنم. شما خوانندگان مثل تماشاگران فوتبال بزرگترين سرمايه ماييد!!! نکات: براي نظر دهي روي داستان غير از حس کلي که از داستان ميگيريد که خيلي براي من مهمه و حتما بهم بگيد ميتونيد روي جزييات زير هم نظرتونو بگيد: شخصيت ها ‘ اينکه حستون نسبت بهشون چيه؟ باور پذير هستن يا نه و ...ديالوگ ها.موقعيت و کنش و واکنش بين آدم ها.فضا سازي ها.و در نهايت بهم بگين که آيا اين داستان حرف تازه اي براي شما داشت يا نه. و اگه ميتونيد بگيد به نظرتون اين داستان فقط به درد سرگرم شدن ميخورد يا ميتونست حرف هاي ديگه اي هم داشته باشه. البته اگه بگيد به درد سرگرمي هم نميخورد خيالي نيست!


حالا اگر حال کردين و خوندينش نظرتون رو هم بگين . واسه اينکه ما رو هم دعوا نکنن که چرا تو سايت فعال نيستين نظرتون در
مورد داستان رو تو سايت بگذارين و نظرتون در مورد من! رو هم همينجا در خدمتتون هستيم!

امروز نوشته شد: !
باز من داستان گذاشتم شما نظر ندادین ؟!!!!
الله اکبر!
صدای آدمو در میارین ها.
حتما باید رفتار خشونت آمیز کرد باهاتون؟
د بیاین نظر بدین دیگه!
--------

قرمز یا صورتی

خوابم پريد از سرما که افتاده به تنم , مورمورم می شود , لابد باز پايم از شمد بيرون مانده. پاييز چقدر زود رسيد. غلت مي زنم اما فايده ندارد . بايد دستم را بياورم بيرون که شمد را صاف کنم آنطوری گرمای زير شمد هم می رود . چشمم را باز مي کنم. ساعت تازه شش و نيم است. هنوز وقت دارم , علي خان حتما دارد نرمش مي کند. تا دوش بگيرد و برود سر کوچه دنبال نان سنگک و برگردد ساعت هفت شده. هنوز يک ربعي وقت هست که چشمهايم را ببندم.
عجب خوابي ديدم , يادم باشد براي عزيزم تعريف کنم که خواب خانجون – مادرش – را ديدم که يک دامن چين دار صورتي آورده بود که عروسي نير بپوشم , من هم صورتم را چنگ مي زدم که اين براي من خوب نيست , توي آينه نگاه مي کردم , پير بودم , چينهاي صورتم را مي شمردم و مي گفتم "خانجون اين واسه دختر چارده ساله خوبه"
شمد که صاف نشد بهتر است بلند شوم , تا اتاق را جمع و جور کنم و ميز صبحانه را بچينم علي خان رسيده. تخت علي خان باشد براي بعد از صبحانه. از بس خرخر مي کند اتاقم را جدا کردم. يادم باشد مرباي بالنگي که ديروز پختم را بگذارم سر ميز. خيلی زحمتش را کشيدم . مطمئنم از دستپخت مادر جون علی خان خيلی بهتر شده. اين دفعه ديگر نمی تواند دستپخت مادرش را به رخم بکشد .
صدای کی از هال می آيد ؟ از وقتی آزيتا و سامان رفتند خانه ساکت تر شده , انگار همين ديروز بود آزيتا عروسی کرد , علی خان اگر بود می گفت باز دارم خاطره نشخوار می کنم , انگار يکی توی خانه است , علی خان که رفته بيرون , کی دارد حرف می زند ؟ به قول علی خان خيال می کنم که صدا می شنوم , ولی صدای حرف می آيد , نکند دزد باشد ؟ علی خان می گويد پير شدی فروغ , حواس ات پرت شده , خرفت شدی , ولی يکی دارد توی خانه می دود! نبايد بترسم .
" کي تو آشپزخونه است؟ "
" مامان منم آزيتا . نترسيد. سلام , امروز شکوه خانوم مرخصيه من اومدم "
" سلام مامان فروغ , حالت خوبه ؟ اگه گفتي من کيم ؟ نوه تم , هان ؟ گل تم , هان ؟ غزلم ديگه !"
" سلام مينا جون. خوب کردي اومدي اينجا . مامان بابا خوب هستن ؟ چه دختر نازي داري ماشاله . عزيزم اگه صبحونه درست می کنی من برم اتاق علي خان رو جمع کنم "
"مامان کجا ميري ؟"
" مامان فروغ وايسا من ام بيام"
"غزل ندو تو خونه , اين صد دفه "
علي خان هر روز بايد يک جوري اعصاب مرا خورد کند. دائم فاميل هايش از شهرستان مي آيند اينجا , کنگر مي خورند و لنگر مي اندازند . حالا هم نوبت دختر برادرش است. به من چه که از شوهرش طلاق گرفته و آنجا سختش است بماند. فکر نمی کند من هم سختم است. خوب بالاخره مهمان است. اگر پذيرايی نکنی پشتش حرف در می آيد , بچه اش هم که دنبال آدم راه ميفتد و کلافه مي کند.
علی خان هميشه در اتاقش را می بندد , توی اتاق مرتب و ساکت است , تخت هم صاف صاف است , باز خاک بر سرم شد ؟ علي خان ديشب خانه نبوده , نکند باز کسي را نشان کرده , حتما ديگر , به قول حاج آقام علی خان شوهر خوبی است فقط کمی قرمساق است , اي خدا آخر چقدر ؟ خسته شدم ديگر. دور مي چرخم توی اتاق , چشمم مي افتد به ميز و قاب عکس رويش , پايم سست مي شود , تکيه می دهم به ديوار , نمی توانم روی پايم بايستم , اي خدا چه بر سرم آمده ؟ می نشينم روی زمين , چرا روي عکس علي خان روبان سياه بسته اند ؟ کاش يکی را نشان کرده بود , کاش صبح می امد , کي خانه خراب شدم ؟
" مامان جون , خوبي ؟ چی شد ؟ شما باز هر روز يادت مي ره که علي خان شش ماهه مرده؟ آخه مامان من چرا خودتو انقدر اذيت مي کني ؟ "
" مامان فروغ , باز يادت رفت بابا علي مرده؟ چرا اذيت می کنی ؟ "
" الهي قربونت برم , پاشو مامان جون , بيا بريم صبحونه بخوريم , پاشو "
" نمی خورم , خدايا حالا تک تنها چکار کنم ؟ يهو هوار شد همه چی رو سرم , دست تنها چه جور بچه هام رو بزرگ کنم ؟ کجا برم ؟ اول بايد به حاج آقا زنگ بزنم , عروسي نير چی می شه ؟ "
" مامان جون , بيا يک لقمه بخور , مامان من , حاج آقا رو که خدا بيامرزه , بيست ساله مرده ! من و سامان هم بزرگ شديم ديگه! بيا يک لقمه بخور , بيا "
" مامان فروغ بيا شير بخور . حاج آقا مرده , بيا شير بخور , بيا "
وقتي کلافه مي شوم نمي توانم بشينم , بايد يک کاري بکنم تا سرم گرم شود , حوصله مجله خواندن ندارم , بهتر است خانه را مرتب کنم , خانه ای که پر آدم هست هيچ وقت مرتب نمی شود , می آيند , می ريزند و می پاشند و می خورند من هم بايد جمع کنم , به قول خودشان مثلا کمک هم می کنند اما فقط کارم را زيادتر می کنند , اين کوسنهاي آبي اصلا به مبل ها نمي آيد , اين دفعه که برای جهاز نير رفتيم بازار دو تا کوسن زرد مي خرم , آنطور قشنگتر است , چطور است مبل را بياورم اينطرف , روبروي پنجره , که منظره حياط هم پيدا باشد . چقدر اين دو تا تکه اثاث را جابجا کنم ؟ علي خان که جانش در مي رود يک چيزي براي خانه بخرد. تا چيزي نشکند و نرود دم در کوچه از چيز جديد خبري نيست . آخر تا کي دستم تو جيب حاج آقا باشد ؟
" مامان جان , ول کن اون مبل ها رو , کمرت درد مي گيره , با غزل برين تو حياط يه کم راه برين تا کارم تموم شه , باشه ؟ "
" مامان فروغ بيا با عروسکام بازی کنيم , اومدی ؟ تو مهمونی اومدی خونه من , باشه ؟ "
اين زري هم مرا ديوانه کرده, سرش را بزني پايش را بزني بچه اش را بر می دارد می آيد اينجا , خانه عزيز . امروز خيلي کار دارم , هنوز لباس ندارم , ديگر چيزي به عروسي نير نمانده , اگر عزيز کاري نداشته باشد آزيتا را مي گذارم پيشش و مي روم با زري پارچه بخرم , پارچه صورتي مي خرم , اصلا مي خواهم حرص علي خان را در بياورم که از وقتي پسر خاله گفته صورتي به من مي آيد تمام لباسهاي صورتي ام را ريخت دور , خودم هم مي دوزمش , اينطور بهتراست , ديگر لازم هم نيست غر علي خان را بشنوم که چقدر خرج مي تراشي فروغ .
"زري جون , مياي با هم بريم دنبال پارچه ؟ بچه ها رو مي ذاريم پيش عزيز , بريم ؟ "
" مامان جون کجا مي خواي بري؟ باشه پاشو لباسات رو بپوش , من وقت دکتر دارم , با غزل سه تايي مي ريم , بعدش هم پارچه مي خريم , باشه؟ غزل , خونه رو به هم نريز "
هوا گرم شده , معلوم نيست وسط پاييز چرا هوا انقدر گرم است , شلوغ هم هست , حتما خبري شده , شايد کسي را کشته اند , نمي دانم , به قول علي خان اين حرفها به شما نيامده , شما سرت به زندگي خودت باشه , اين زري چقدر تند مي رود , اگر دختر خاله ام نبود هر چه می خواستم بهش مي گفتم , فقط به خاطر خاله چيزی نمی گويم , تا جشمش به عزيز می افتد شروع مي کند که " آره فروغ به زري حسوديش مي شه , نه که شوهر زري خيلي سر به زيره " , حرص مرا در مي آورد اين خاله , اما خوب کي جرات مي کند جلوي عزيز حرفي بزند , باز دوباره مي خواهد صدايش را بيندازد سرش که " من از دار دنيا همين يک خواهر رو دارم , نبينم کسی از گل بهش نازک تر بگه ؟ "
" زري جون اينجا که پارچه فروشي نيست ! من کار دارم ها , آزيتا پيش عزيزه بايد زود برگردم "
" مامان جون شما و غزل يک دقيقه اينجا بشينين تا من برم پيش دکتر و بيام , غزل همينجا مي شيني , مواظب مامان فروغ هم هستی , خوب؟ "
" باشه , مامان فروغ دستمو ول نکنی ها , خوب ؟ "
اي خدا چرا نوبت من نمي شود ؟ ساعت چند است ؟ دير شد , الان علي خان مي آيد خانه ناهار هم حاضر نيست , حتما سامان از خواب بيدار شده , دکتر هم که نمي آيد , چکار کنم ؟
"ببخشيد خانوم کي نوبت من مي شه ؟ "
" چند دقيقه تشريف داشته باشين "
بايد ناهار را حاضر کنم , عصری علی خان مهمان دارد , يک جعبه شيرينی هم بايد بخرم , خانه تميز است فقط کمی به هم ريخته. موهای آزيتا را بايد کوتاه کنم , مادر جون هم می خواهد مربای بالنگ درست کند , بايد کمکش کنم .
" خانوم من بچه کوچيک دارم تو خونه , الان شوهرم هم مياد ناهار حاضر نيست , ميشه يه وقت ديگه برا من بذارين , سه شنبه خوبه ؟ ساعت 5 "
" ولي خانوم صبر کنين..."
" پاشو آزيتا , بدو که دير شد , بريم خونه"
" مامان فروغ صبر کن , کجا مي ري , مامانم که نيومده , مامان فروغ , وايسا من ام بيام "
واي خدا کلي کار دارم , بايد خانه تکاني کنم , يکسال است که خانه را تميز نکرده ام, عيد هم عيد های قديم , پارسال عيد که حاج آقام مرد دل و دماغ هيچ کاري را نداشتم , تمام اين يکسال هم دست به هيچي نزدم , نه که خانه کثيف باشد اما ديگر خانه تکاني نکردم , پارسال که عيد نداشتيم , هفت سين هم نچيدم , آخر وقتي حاج آقا نيست ديگر دلم به کی خوش باشد ؟ تازه بايد پارچه هم بگيرم , عروسي نير نزديک است , پارچه صورتی می گيرم , خودم هم می دوزمش . عزيز آب حوض را هم عوض نکرد , ماهی قرمزهايمان همه مردند. بايد از بيرون ماهی بگيرم.
" آزيتا بدو ديگه مامان , ديرمون شد , بريم تو مغازه ماهي قرمز بخريم "
" مامان فروغ من غزل ام , وايسيم ديگه , مامانم گم مي شه ها "
" سلام آقا , ببخشيد ماهي قرمز مي خواستم "
" سلام خانوم , وسط تابستون ماهي قرمز کجا بود؟ حالتون خوبه ؟ "
بايد محله خودمان خريد کنم , علي خان راست مي گفت که کاسبهاي ديگر سر آدم کلاه مي گذارند و بي ادبند , توي محله خودمان همه شناسند , بي ادب هم نيستند . بايد تخم مرغ بگيرم , ديگر حاج آقا نيست که تخم مرغ برايمان رنگ کند , سبزه هايم که سبز شده , بقيه چيزها را هم دارم , اصلا امسال ظرفهاي قديمي عزيز را مي گيرم که بگذارم سر سفره هفت سين , عزيز که استفاده اشان نمي کند , امسال خانواده شوهر نير هم هستند , جلوی آنها آبرو داری کنيم لا اقل , واي دير شد , الان باز علي خان خانه را گذاشته سرش. بايد چمدان هم ببندم , علی خان گفته برای تولدم می رويم شيراز . علي خان هم گاهي چه کارها مي کند.
" مامان , مامان , وايسا , غزل مامان رو نگه دار , کجا رفتي شما ؟ غزل ؟ مگه نگفتم تکون نخور از جات ؟ "
" مامان فروغ اصلا خنگه , هي به من مي گه آزيتا ,بابا من غ زلم "
" غزل ! بي تربيت , دفه آخرت باشه ! "
" مامان جون مي خواي برگرديم خونه؟ مامان يه دقيقه وايسا من برم تو داروخانه دوا بگيرم. اصلا شما هم بيا تو . اينجوری بهتره , راستي يادم باشه قرص قندت رو هم بگيرم , تموم شده بود ديگه , نه ؟ "
من اصلا از همان روز اول هم شانس نداشتم. نمي دانم چه گناهي کردم که مريم خواهر شوهرم شده. هر وقت که مي ايد اينجا مثل کنه به من مي چسبد. حتي توالت هم که مي روم پشت در صبر مي کند و دائم فروغ جون فروغ جون مي کند. نمي دانم مادر جون سر پيري بچه دار شدنش چي بود که حوصله نداشته باشد و دخترش مدام به من بچسبد و مادرجون بگويد " فروغ خانوم شما جاي مادر مريم. هر جا مي ري مريم رو هم با خودت ببر. اين طفلک تنهاست " حالا هم که آمدم چهار قلم دواي علي خان را بگيرم دنبالم راه افتاده . هر چقدر هم که تند راه مي روم و جوابش را نمي دهم بلکه راهش را بکشد و برود اصلا انگار نه انگار. آزيتا هم که جانش است و عمه مريم اش. چکار کنم مجبورم به خاطر بچه ام تحملش کنم. اصلا اين علي خان جز دردسر براي من چيزي نداشته . خدا خودت عاقبتم را خير کن.
" مامان واسم بستني مي خري؟ "
" باشه , بذار کارامونو بکنيم , بعد براي تو و مامان فروغ بستني مي خرم"
" مامان جون ويتامين هم برات بگيرم ؟ غزل اينقدر تو دست و پای من نپيچ , برو کنار بذار کارمو بکنم"
" مامان بستنی "
بايد يک فکري بکنم , اينطوري زندگي ام از هم مي پاشد , مريضي علي خان يک طرف , مادرجون هم وبال گردنم شده , اينقدر براي مريم خودش را کشت آخر هم دختره شوهر کرد و رفت , انگار نه انگار که مادر هم دارد. اگر علي خان بخواهد مادر جون را بياورد خانه ما خودم را مي کشم. ديگر خسته شدم . مادر جون که بيايد پاي همه فاميل هم باز مي شود , اخلاق مادر جون که معلوم است , دائم غر مي زند که حوصله ام سر رفت , از جايش هم تکان نمي خورد , از فردا همه راه مي افتند که بيايند ديدن , من که مي دانم علي خان براي اينکه حرص مرا در بياورد اين پيشنهاد را داده , وگرنه چهار تا بچه ديگر هم هست , اصلا چرا پيش بچه بزرگ تر نرود ؟ چرا نرود خانه دختر يکي يک دانه اش ؟ دختر پررو تو روي من نگاه مي کند " فروغ جون من که نمي تونم مامان رو بيارم اينجا , خوب علي غر مي زنه , خوشش نمياد يکي دائم تو دست وبالش باشه " , ورپريده يادش رفته اين همه سال زندگي مرا به گه کشيد از بس که لاي دست و پاي من وول خورد . با آن اخلاق بدش , دختره لوس . چه وقتي هم دارد اين بساط را پياده مي کند. عروسي نير است , مگر چند تا خواهر دارم ؟ بايد لباس بخرم , بايد بروم پارچه بگيرم , خودم مي دوزمش , اينطوري بهتر است ديگر علي خان هم غر نمي زند. پارچه صورتي مي گيرم که بهم خيلي مي آيد. اصلا ديگر هيچ صحبتي نمي کنم , بگذار هر کار دلش خواست بکند , مادر جون که بيايد اول از همه به خودش گير مي دهد که علي خان کجا رفتی ؟ کي بر مي گردي ؟ چرا دير کردي ؟ حالا يا سر به زير مي شود و زود مي آيد خانه يا از کوره در مي رود و مادر جون را مي برد يک جاي ديگر , بگذار خودش بيفتد تو هچل , چرا من خودم را اين وسط بده کنم ؟ اعصاب برايم نمانده ديگر.
" مامان جون چيز ديگه اي نمي خواستي ؟ قرصها رو که گرفتم , شامپو هم تموم شده بود يکي گرفتم , چيز ديگه نمونده؟"
" مامان بستني "
" اينجا که بستني ندارن غزل , بذار بريم بيرون , انقدر پيله نکن به من , می زنمتا ! "
چقدر اين مريم معطل مي کند , هميشه همين طور است , من که کار دارم يک دقيقه بند نمي شود اما نوبت خودش که مي شود يکساعت من را معطل مي کند توي مغازه , آخرش هم دير مي رسيم خانه و علي خان داد و بيداد مي کند که چه معني دارد اين وقت شب شما دو تا تو خيابان باشيد , مادرجون هم که طبق معمول مي گويد مادر مريم بچه است فروغ خانوم بايد حواسش باشد , نمي دانم اين بچه کي بزرگ مي شود ؟ به درک بگذار همين جا بماند , خودم مي روم خانه .
" مامان جون وايسا پول بدم الان ميام , غزل بدو با مامان برو تا من هم بيام"
" مامان فروغ من اومدم , تند نري ها "
ديگر چيزي به خانه نمانده , اگر زري بماند پارچه را با هم مي بريم , شايد بشود همين امروز بدوزمش , يک گل سر صورتي هم عزيز دارد , به لباسم مي آيد , مدلش را هم مثل همان لباس تو فيلم مي دوزم , فکر کنم به من بيايد , نه نمي خواهد زري بماند , مي رود مثل لباس من را برای خودش مي دوزد , مثل عروسي پسر خاله , تمام قشنگي لباسم را از بين برد , دختر نکبت هر کار من مي کنم بايد بکند , حتي عزيز هم فهميده و آرام در گوشم مي گويد " مادر جون تو بگذر , شوهرش زندانه , طفلک گناه داره " . گناه دارد , زری را نگه می دارم که پارچه را ببريم و بدوزيم , وقتی رفت من روی لباس پولک می دوزم , اينطور بهتر است .
" مامان فروغ , اين چيه سر کوچه؟ چقده چراغ داره ! قشنگه , امشب که بابام زنگ زد می گم از اينا برام بياره , اسمش چيه ؟ "
واي خداي من , اين حجله سر کوچه , اي خدا کمرمان شکست , کاش می مردم و اين روز را نمی ديدم , آخر اين چه بلايي بود ؟ نمي توانم بايستم , ديگر نفس ندارم , غمش خيلي زياد است , خيلی , برادر شاخ شمشادم , امير جان , اين چه کاري بود با ما کردي , پشتمان خالی شد , دلمان به تو خوش بود , آی اميرم ...
"مامان فروغ , نشين رو زمين , لباست خاکی شد , مامان فروغ , گريه نکن , من مي ترسم , مامان ! مامان! "
"مامان جون , پاشو از رو زمين , چي شد باز ؟ "
" عزيز , ديدي بي برادر شدم ؟ ديدي آخرش داغش رو دلمون موند ؟ عزيز خيلي سخته , حاج آقا چي مي کشه ؟ "
" مامان جون بلند شو , من آزيتام نه عزيز , دايي امير که خيلي وقته مرده , مامان من اين که دايي امير نيست , خدا بيامرزتش از کاسباي محله , خدا مرگم بده پاشو مامان , لباست خاکي شد "
" من نميام , مي خوام همينجا بمونم , من ديگه پامو تو خونه نمی ذارم , بذار واسه برادرم گريه کنم , خودم ميخواستم دامادش کنم "
" مامان جون پاشو زشته , همه جمع شدن دورمون , پاشو مامان بريم خونه , پاشو "
" چرا من اينهمه بدبختم , امير به اين نازنيني , الهي بميرم که رفت و عروسي نيرو هم نديد "
شانس ندارم من , همه آنها که برايشان عزيز بودم از دستم رفتند , آن از حاج آقا , اين از امير , ديگر کسي برايم نمانده , علي خان هم که يک سر دارد و هزار سودا , بگذار عروسي نير بگذرد , خودم را خلاص مي کنم , اين هم زندگي است من دارم ؟ من که نباشم همه خوشحالتر مي شوند , آزيتا و سامان را هم مي سپارم دست عزيز , يا حتي مادر جون , علي خان هم برود پيش يکي از همان نم کرده هايش , بگذار اين پارچه صورتي که براي عروسي نير خريدم را بدوزم , همين يک خواهر برايم مانده از دار دنيا , عروسي اش که بگذرد خودم را خلاص مي کنم. کاش حاج آقا بود .
" مامان جون بهتري ؟ رسيديم خونه ديگه , برو لباسات رو عوض کن , يک ليوان آب خنک برات بيارم ؟ "
"مامان ناهار , مامان ناهار "
" مامان جون , می خوای يه کم دراز بکشی تا غذا رو بکشم ؟ غزل ساکت ! "
" وا نير جون اينهمه کار داريم , کي وقت دراز کشيدن داره ؟ بيا خريد هايي که کرديم رو باز کنيم , بيا کمک کن زودتر لباس منو بدوزيم , بايد سفره عقد پهن کنيم , خودش کلي کاره , ظرف نقره های عزيز رو بذاريم تو سفره ؟ قشنگ می شه , اين خونه چقدر سوت و کوره ؟ مثلا عروسي داريم , نه آهنگي , نه رقصي , يه اهنگی بذار تا علي خان هم با بقيه وسايل بياد "
" مامان فروغ من الان نوار مي ذارم , آخ جون مامان فروغ بيا برقصيم , من دوست دارم "
" آره مامان جون , الان يک آهنگي مي ذارم همه با هم برقصيم "
" الهي قربونت برم نير جون , ايشااله خوشبخت بشي , نوبتت شد ديگه , فقط تو برام موندي , بايد هواي همو داشته باشيم "
" مامان جون , خاله نير ديگه از وقت شوهرش گذشته , خدا بيامرزتش ديگه الان کسي نمياد بگيرتش ! الهي قربونت برم که آخرش عروسي خواهرت رو نديدي , عيب نداره , خودم برات يه لباس صورتی می دوزم , اون گل سر عزيز که بهت خيلی ميادو هم بزن سرت , انگار عروسی خاله نيره ... "
پاهايم گز گز مي کند , امروز خسته شدم , خيلي راه رفته ام.
" مامان جون بيا ناهار , غزل دستاتو شستي ؟ "
" آره , آره , اومدم , مامان فروغ اومدي ؟ دستاتو شستی ؟ لوبيا پلو داريم ها "
" آزيتا جون , مادر , دستت درد نکنه , باز خوبه تو پيشم هستي , سامان که رفته اون سر دنيا , خدا حفظت کنه , نوه ام ؟ گلم ؟ غزل ام ؟ بيا "
" آخ جون , مامان فروغ من کيم ؟ نوه م ؟ گلم ؟ غ ز لم ؟ "
" قربونت برم مامان جون , سامان هم هفته ديگه داره مياد , رقصيدی حالت خوب شده ها , بيا بشين "
خدا رو شکر , همه چيز مرتب است , از خستگي نا ندارم اما فردا ديگر عروسي است , بعدش راحت مي خوابم , چند هفته گذشته همه اش سر پا بودم , اما اشکال ندارد , جاي امير و آقا جون هم خالي است , خودم براي نير پدري و برادري مي کنم , آقا جون من به شما قول دادم , نمي گذارم آب توي دلش تکان بخورد . يادم باشد قاب عکستان را بگذارم سر سفره , نمی دانی چه سفره قشنگی شده حاج آقا , علي خان هم هر چقدر مي خواهد غر بزند , نير که عروسي کند جل و پلاسم را جمع مي کنم مي روم پيش عزيز , بچه ها را هم مي برم , شايد هم ماندم , غر زدن علي خان مال اين است که از نامزد نير خوشش نمي آيد . می گويد مرتيکه قرمساق است , شما هم گفتيد اما من نشستم سر زندگيم . علی خان نبايد جلو نير می گفت . بهش گفتم به شما ربط ندارد. من خودم برای نير پدری می کنم , گفت اين مرتيکه مفتخور است , اصلا به درد نير نمی خورد , نبايد به نير می گفت , گفت مردک را توی خيابان با زن ديده , حاج آقا شما که نبوديد پشت نير , گفتم علی خان معصيت دارد , دروغ نگو , گفت نير زن اين الدنگ نمی شود , نبايد جلو نير می گفت , امير که نبود هوای نير را داشته باشد , گفتم نير همه چيز درست می شود , حاج آقا من به شما قول داده بودم اما شب پيش نير نماندم ... بايد خانه را رنگ کنيم , از وقتی نير رفته عزيز دست به خانه نزده , همه جا سياه شده , امسال عيد خانه را رنگ می کنيم , حوض را هم آب می اندازم , می خواهم امسال عيد مثل قديم شود , مثل همان وقتها که شما و امير و نير بوديد , زری و بچه هايش را هم می گويم بيايند , از وقتی شوهرش مرده جايی نرفته , از آن مرتيکه الدنگ خوشم نمی آمد اما خوب شوهرش بود , علی خان راست می گويد , نامزد نير هم مثل شوهر زری می ماند , انگار از يک قماشند.
" مامان , از قرصهاي علي خان چيزي مونده ؟ شکوه خانوم واسه شوهرش مي خواست , چيزي مونده ؟"
" آره "
" کجاست ؟ تو کابينته ؟"
" نه تو کشو , از بالا دومي , تو قوطي قرمزه "
" اممممم , اينه مامان ؟ "
" نير يه وقت اشتباه نخوری قرصو , قوطی قرمزه قرصهای حاج آقاست , عزيز صد دفعه گفته , قرصهای علی خانه , دست به قوطی قرمزه نزنی ها , نير مواظب باش "
" مامان , من آزيتام ! قرصهای علی خان رو می گم کجا گذاشتی ؟ "
" نير تو رو خدا دست به قوطی قرمزه نزنی , اونا مال حاج آقاست , از اون قرصها نخوری "
" چشم مامان , دست به قوطی قرمزه نمی زنم , من اصلا قرص نمی خورم , می خوام بدم قرصها رو به علی خان , کجاست قرصها "
" ترسيدم نير , يک وقت قرصهای علی خان رو نخوری , تو قوطی قرمزه است , من شب می مونم پيشت "
" باشه مامان , شب بمون , حالا قرصهای علی خان کجاست ؟ "
" تو قوطی قرمزه , شبی يکی به علی خان بده , نير يه وقت اشتباه نخوری قرصارو "
" مامان اينا قرصهای کيه ؟ قرصهای علی خان که اين شکلی نبودن ! قرمز ودرشت بودن اينا که ريز و صورتی ان! "
" علی خان قرصاشو می ريزه تو قوطی قرمز , چند ساله "
" مامان از اين قرصا می دادی به علی خان ؟ مامان اينا قرصای خودته که ! "
" علی خان مريض بود قرص می خورد , نير از اين قرصها نخوری "
" مامان ؟ "

September 25, 2005

شايد بد نباشد من هم براي خودم کسي را داشته باشم. مي دانيد ديگر , از همين ها که خودت مي سازي , زن روزهاي ابري (که حالا تجسم روز ابري برايم خيلي مشکل شده!) پيرمردش را دارد , شازده هم که دست از سر ماريو بر نمي دارد , نمي دانم ايده جالبي است به نظرم و هوس کرده ام يکي را بياورم پيش خودم. اينطوري آدم هم حرفش را مي زند , هم احساس تنهايي نمي کند هم مسئوليت زندگي يک نفر ديگر مي افتد روي دوشش. خوب نمي شود که همانطور به امان خدا ولش کرد , بايد برايش وقت گذاشت , به جايش فکر کرد و از دهانش حرف زد. خيلي جالب است , نه؟
عطا مي گفت خوب مي شود کمي هم روزمره نوشت, نه که حالا خاطره تعريف کني , يک کمي بالاتر از خاطره , اما بنويس که بيايد. پيشنهاد بدي نيست , شايد همين کار را بکنم , اصلا بگذار کارهايم را ليست کنم برايت , حالا فکر نکني اين هم حوصله دارد ها , نه همه اين کارهايي که دارم با هم برابرند , يعني اينکه بايد زنگ بزنم به فلان دوستم و رزومه تهيه کنم براي مصاحبه کاري که قرار است بروم همه اش به نظرم يکي است. مي بيني بايد براي بچه ها عکس بفرستم , دوربين يک مشکلي دارد که بايد ببرم درستش کنم , يعني در اصل بابا قرار بود ببرد که نرسيده , حالا يا با هم مي رويم يا من بروم. گاهي وقتها حال مي دهد آدم با باباش بره خريد. خصوصا باباي من که اهل خريد هم هست. بر عکس مامان , يعني نه که مامان اهل خريد نباشد , اتفاقا هست اما هر يک چيز که مي خواهد بخرد صد تا مغازه را بالا پايين مي کند و همه جا را چک مي کند تا خريدش را بکند. بر عکس بابا , البته صد تا مغازه را نگاه مي کند اما تو هر مغازه هم يک چيزي مي خرد. اينکه معاشرت خريدي! با بابا را دوست دارم. دخترخاله ها بچه هايشان به دنيا آمده اند , الان يک ماهي مي شود اما من يکبار بيشتر نديدمشان . بايد از آنها هم عکس بگيرم ! يادم باشد از محمود هم بپرسم پس اين عکسهاي ما چي شد؟!!!! . کتي هم که دارد مي رود بايد يک قراري بگذاريم با بچه ها و ازش بپرسم چه مي خواهد برايش بگيرم که احتمالا مي گويد هيچ چيز! من بايد خودم هر چي به نظرم بهتر آمد بگيرم برايش , کسي پيشنهادي ندارد؟
مريم آمده , نمي دانم وقت مي کند که همديگر را ببينيم يا نه , آن دفعه هم که رفت فرصت نشد خدافظي کنيم و چيزي که برايش گرفتم ماند روي دستم , خوب آخر اين سي دي زار به جز خودش به درد کس ديگري نمي خورد!
اين کتاب پرسپوليس را که عطا بهم قرض داد را بايد بخوانم , حالا که ديگه کلاس فرانسه نمي روم ( براي يک مدت نامعلوم!) نبايد ولش کنم که همين چار تا کلمه که ياد گرفتم از يادم برود. چند تا داستان آخر بچه ها را نخوانده ام , داستان چهارمم نصفه کاره مانده , بايد بيشتر وقت بگذارم , به هر حال اين کاري است که از انجام دادنش بي نهايت لذت مي برم.

حالا ديگر عصر ها يک ساعتي پياده روي مي کنم , ريکي را هم دوباره شروع کردم , اگر اين تنبلي بگذارد و ادامه اش دهم همه چيز به قدر کافي خوب خواهد شد.
گاهي فکر مي کنم چقدر بايد به هدف زندگي فکر کرد ؟ يعني تا کجا و به چه قيمتي بايد درگير هدف شد ؟ اصلا هدف آدم ثابت است يا در طول زندگي با توجه به چيزهايي که پيش مي آيد و تغييری که آدم مي کند بايد تغيير کند ؟ خودم بيشتر به نسبي بودن هدف اعتقاد دارم مضاف اينکه فکر مي کنم مسير رسيدن به مثلا هدف خيلي دلچسب تر از اون لحظه رسيدنه. به هر حال اينکه يک مسير رو براي رفتن انتخاب کني تو راه خيلي بيشتر بهت خوش مي گذره تا وقتي که مي رسي . مثل سفر رفتن خانوادگيمون مي مونه. مامان و بابا اهل اين نيستن که گازو بگيرن تا مقصد. راه سه چار ساعته رو هميشه شش هفت ساعته مي ريم اما تمام جاده رو حفظ مي شيم. يعني از راه لذت مي بريم. از جاده هاي مختلف مي ريم اصلا هم براي رسيدن عجله نداريم. ولي خوب خيلي ها هستن که فقط مي خوان برسن و حتي تمام راه رو هم مي خوابن , نمي دونم به نظرم اينجور سفر کردن هيچ لذتي نداره , حالا مي خواد مثلا سفر شمال باشه يا سفر زندگي!
گفتم سفر , يادم افتاد که کم کم داره 2 سال مي شه که سفر نرفتم , خيلي جاها هست که بايد ببينم , زشته که آدم هنوز از اصفهان اون ور تر نرفته باشه , خيلي دلم مي خواد يک سفر برم شيراز, اگر کسي پايه هست من هستم.
خوب خبر ديگري نيست , اينها را نوشتم که فقط يادم نرود اينجا جاي راحتي است برايم و مي توانم هر چي دلم مي خواهد توش بنويسم.
اينها را که نوشتم احساس کردم هيجان خفته يادگيری دوباره دارد بيدار می شود , چه اتفاق خوبی!
--------

September 17, 2005

روزهايم فعلا مي کذرند , نه بد , نه خوب. معمولي , من ولي خيلي معمولي نيستم. نه خوب , نه بد .
مي دانم از مسيرم خارج شده ام , بايد خودم را جمع کنم تا همه چيز از دستم در نرفته. بهانه هاي کوجک خوشبختي اين روزها فراوانند. دوستهاي مهربانم همه جا هستند , از خيلي دور تا خيلي نزديک , شايد کمی خودم را گم کرده باشم , پيدا کردنم خيلي سخت نيست , اين مسير را قبلا هم رفته ام , خيالهايم پشت ابر شايد گم شده اند , چشمهايم را که مي بندم جز تاريکي چيزي نيست , بايد نور بيايد.
تمام حرفهاي ننوشته ام به تصوير مي آيند اما تصويرم کاغذي نمي شود , گير مي کند آن وسطها , مثل مامان فروغ که قرار است حرفهايش را بنويسم , بايد تند تند بگويد و من بنويسم اما هنوز نمي دانم از دهان خودش بگويم يا از دهان خودم. انگار همه کارها يک گير کوچک دارد , يک جايي پيچ ظريفي خورده و من نمي بينمش.
چشمهايم بايد باز شوند , باز باز , که همه چيز را ببينم , تمام محبتي که از گوشه و کنار نثارم مي شود , از ته دل حسشان کنم.
بايد در را باز کنم , تمام مهر و محبتي را که در توانم هست بيرون بريزم , به دردم نمي خورد اگر بخواهم نگهشان دارم. مال من نيست , بايد نثار بقيه شود . جيز ديگري که براي بخشيدن نيست , هست ؟
روزهايم مي گذرند , بايد بگذرند , اما با چشماني باز و دلي بازتر
--------

September 11, 2005

اصلا بيا فکر کنيم فردا روز ديگريست. روز ديگر که هست, بيا فکر کنيم فردا تو آدم ديگري هستي. کار مشکلي است . بيا فکر کنيم فردا يک روز باراني است , باران تند سيل آسا , از همانها که همه چيز را مي شويد و با خود مي برد.
فکر کن فردا هم يکي از همين روزهاست , که صبح از خواب بيدار مي شوي و مي روي دنبال رد زندگيت.
کدام زندگي؟
بيا فکر کنيم فردا مي تواند روز جديدي در زندگيت باشد اگر بخواهي و يک قدمي بزني و بروي زير همان باراني که قرار است ببارد.
بيا فکر کنيم که فردا يک روز نمادين است که يادت مي آورد بيست و نه سال تمام روي اين کره خاکي زندگي کرده اي , خوب معلوم نيست چند روز نمادين ديگر را خواهي ديد اما يک نگاهي به عقب بکن , آن روزهايي که ديدي و گذراندي ارزشش را داشت ؟
بيا فکر کن اين تصويري که از خودت توي آينه ديدي چقدر فانتزي و سانتي مانتال است ؟
بيا فکر کنيم چه کار مي شود کرد که تصويرت واقعي تر شود
زنده تر شوي
و انسان تر
کار سختي است
شايد هم آسان باشد و تو راهش را نداني
بيا فکر کنيم
نه
بيا زندگي کنيم
بيا پشتمان را بکنيم به تصويرهاي توي آينه
اول از همه
بيا تولدت را جشن بگيريم!
--------

September 03, 2005

سعيد هر چند شب در ميان سراغ مي گيرد که چرا نمي نويسي , مي گويد ايراد که داري اما يک خوبيت اين است که نگاهت از بالا به پايين نيست , هادي مي گويد اشکالت اين است که از بالا به پايين نگاه مي کني , نمي دانم هر کسي از ظن خود يار من شد و خدا را شکر که چند سال تمام هر آنچه بودم و فکر کردم را صادقانه گذاشتم جلوي بقيه و خودم را در معرض انتقاد هايتان قرار دادم و بسيار هم از اين بابت خوشحالم. همه جور برخورد هم ديده ام و ديگرنه از تعريفها باد مي کنم و نه از تخريب ها فرار. مسلم است که تعريف من از خودم همان تصوير ذهني خودساخته است اما به همان نسبت هر کسي که مرا مي شناسد هم يک تعريف از من در ذهنش دارد و چقدر خوب است که سعي کنم اين تعاريف به هم نزديک شود. نمي دانم هر کسي چيزي برايش اصل است تمام هدفهاي ريز و درشت و آرزوهاي بزرگ و کوچک زير سايه آن است . براي من اصل مهم زندگيم ارتباط با آدمهاست. به خودم ياد دادم براي ايجاد ارتباط قدم جلو بگذارم و تلاشم را بکنم تا رابطه ها شکل بگيرند , به نظرم من وقتي موفقم که دامنه ارتباطاتم وسيع باشد. مگر نه اينکه تمام کارهايي که مي کنم براي پيدا کردن مخاطب است؟
خيلي ها از من بهترند و من يک قدم که بر ميدارم دو تا قدم مي آيند جلو و چه لذت بخش است اگر دور و برت پر از اين آدمها باشد. خوب يک سري هم ارتباط برايشان بي معني است و به چيزهاي مهمتري فکر ميکنند. به هر حال من چند باري سعي ام را مي کنم و اگر جواب نداد , خوب زور نيست ديگر!
من اگر نتوانم با کسي ارتباط برقرار کنم مطمئن باشيد هيچ تلاشي هم براي تخريبش نمي کنم. آن آدم براي من از حلقه اطرافيانم حذف شده و برود به سلامت . پس توقع هم ندارم کسي خارج از اين حلقه بخواهد مرا درگير مسائلي خواسته يا ناخواسته بکند. مي دانم گنگ نوشتم , نمي خواهم صحبتش را باز کنم و از طرفي هم اين مسئله حسابي ذهنم را مشغول کرده است. آنقدر که ذوق و شوق نوشتن و خواندن را هم برده زير سوال. فضايي که مثبت باشد و آدمهايش به چشم هم نگاه کنند (نه از بالاي کوه به دره!) حتما ذوق و شوق و خلاقيت آدم را جاري مي کند وگر نه که اگر قرار باشد هر دور هم جمع شدني آخرش حال آدم را بگيرد و اعصابش را به هم بريزد که فايده ندارد.
مي دانم گروهي از اطرافيان از من دلخورند , براي کاري که بايد مي کردم و نکردم , براي وقتي که بايد مي گذاشتم و نگذاشتم , براي خيلي چيزها. چشم , من مخلص شما هم هستم , سعي ام را مي کنم که از اين دوره هم بگذرم , لعنت به من که اگر اين بار هم ياد نگيرم گاهي بايد طوري قدم برداشت و از کنار چيزها گذشت که گندشان آدم را نگيرد.
--------