هيچ خبري نيست . فکر نکنيد الان چه اتفاقي افتاده که گم و گور شدم . هيچ خبري نيست .. همه چيز همونجوره که هميشه بوده. چله مادربزرگه هم تموم شد. خيلي زود مي گذره . تا چشم به هم بزني زمانت تموم شده. اين چند روزه خيلي ذهنم درگيره. به زندگي , به مرگ. آخر اينجا که ما زندگي مي کنيم مردن خيلي کار راحت و پيش پا افتاده اي شده. روشها خيلي زياده . فکر مي کنم بهاي زنده بودنم چيه ؟ چه مرگي خوبه ؟ منظورم اينه که در ازاي چه زندگي وقت مردن خيالم راحته ؟ اگر خواستيد تو دلتون بخنديد اما اين روزا دارم به يک مسئله مهم فکر مي کنم. من چرا زنده ام؟ خيلي وقتها از دست خودم کفري مي شم که چرا نمي تونم حداقل بعضي حرفهايي رو که مي زنم باور کنم. حالم به هم مي خوره از اين همه ترسهايي که تو تنم پره . ترس از اينکه آينده خيالي چي مي شه , مسخره است ديگه , نگران اتفاقهاي نيفتاده هستم و حواسم نيست که اصلا ممکنه آينده به اون دور و درازي برام نباشه. چه مي دونه آدم وقتي امروز صبح از خونه مياد بيرون شب بر مي گرده يا نه. اونوقت با اين فرصت کم من احمق هي مي ترسم که ده سال ديگه چي ميشه . ده سال ديگه حالا باشه يا نباشه فکرش ديروز و امروز و فردامو به گه کشيده. عصبانيم . از دست خودم . مي ترسم از اينکه تنها بمونم بعد نگاه مي کنم مي بينم تو اين دنيا به اين بزرگي اين همه آدم تنهان. چه اتفاقي ميفته مگه ؟ گيرم تو تنهايي هم بميرن , مسئله خاصي پيش مياد ؟ نه بابا. زندگي که واسه کسي صبر نمي کنه. نگاه مي کنم مي بينم اونور دنيا اونهمه آدم دارن از گرسنگي مي ميرن . از ايدز مي ميرن و هيچ وقت هم به ده سال آينده شون فکر نمي کنن . نمي دونم من چرا اين ترسها رو دنبال خودم مي کشم ؟ البته دليلش تقريبا روشنه. وقتي آدم ايمان نداره از خيلي چيزها مي ترسه. يک جاي زندگي من خاليه. تمام مشکلات هم از همينجا درست مي شه. من بايد بفهمم چرا دارم زندگي مي کنم. بايد بفهمم چه جوري بايد زندگي کرد. به چي فکر کرد. براي چي ادامه داد. بايد بفهمم چي مهمه . يکي داره تو زندان مي ميره واسه اينکه به بقيه بفهمونه کجاي کارشون اشتباهه , واسه اينکه شايد بقيه زندگي بهتري داشته باشن. يکي اونور دنيا تمام سعي شو مي کنه زنها راحت تر زندگي کنن . مي شينه حرفهاي يکي رو براي دادگاه ترجمه مي کنه شايد اون يکي هم بتونه يک زندگي بهتر داشته باشه . يکي داره مي جنگه که بتونه عشقشو به بچه هاش بده , يکي بيست و دو سه ساله بچشو که مريض مادرزاده به دندون کشيده و بزرگش کرده , بيست و چند سال همه عشق و زندگيشو گذاشته واسه بچه اش و هر شب تا صبح بال بال زده که فردا بچه اش از خواب بيدار مي شه يا نه و هر بار هم که تو رو مي بينه فقط مي خنده. من چي کار مي کنم ؟ به نظر شما من هم زندگي مي کنم؟ نمي دونم اصلا چطوري روم مي شه بگم من هم دارم زندگي مي کنم , فکر مي کنين کافيه من سعي مو بکنم آدم خوبي باشم؟ نه ؟ کافيه روزي صد دفعه بزنم تو دهنم که پشت سر آدمها حرف نزنم ؟ کافيه روزي هزار بار به خودم يادآوري کنم حد و مرزم کجاست ؟ اينکه تو زندگي بقيه دخالت نکنم , اينکه به حقوقشون احترام بگذارم , اينکه يادم نره هر کسي آزاده معاشرينش رو انتخاب کنه ؟ اينکه من حق ندارم به هيچ کس – حتي نزديکترين آدم زندگيم – بگم چکار کنه و چکار نکه , کجا بره و کجا نره , با کي حرف بزنه و با کي نزنه؟ اينها رو اگه بگم کافيه؟ . نه نيست ديگه. اگه بود الان اينهمه به هم نريخته بودم. کافيه که سعي کنم آدمها رو دوست داشته باشم ؟ کافيه که براي اونها که مي شناسم و نمي شناسم دعاي خير کنم ؟ کافيه حسادت نکنم , خيانت نکنم , تهمت نزنم ؟
من خيلي چيزها رو نمي دونم , چيزهاي ساده و سختو , اصلا مهم نيست , شايد تو اين فرصتي که دارم بعضي ها شو ياد بگيرم و بعضي ها رو هم وقت نشه , اين اشکال نداره. اما اگر يک چيز رو ندونم اونوقت تمام دانسته هام حتي يک اپسيلون ارزش هم نداره . من حتما بايد بفهمم چرا فرصت زندگي کردن رو پيدا کرده ام .
--------
