" /> مریم گلی: July 2005 Archives

« June 2005 | Main | August 2005 »

July 30, 2005

زن روزهاي ابري عزيزم

دلم مي خواد برام بگي چقدر ترسهايت بي خودي اند. برام بگي که مادر برگشته خانه و تو هم مي خندي و تمام ظرفهاي خانه را مي شويي . مي خواهم خيالم راحت باشد گودي زير چشمهاي مادر پر شده و خانه پر است و خيالهاي بد همه پر.
مي داني فردا باز هم آفتاب از شرق مي زند و هوا گرم است و اينجا هم که ما هستيم کثيف است . مي خواهم فردا صبح که چشمهايت را باز کردي کنار اين آفتاب و گرما و شايد کثيفي , مادر هم باشد. برايم نوشته بودي نگذار هيچ چيزي تو را غمگين کند , يادته ؟ خوب گفتنش که سخت است اما تو هم تا جايي که مي شود غمگين نباش . مي دانم خانه خالي خيلي درد دارد اما دلت که خالي نيست , هست ؟ گاهي وقتها نوشتن سخت مي شود . يعني نمي شود راحت نوشت و سر هر جمله بايد صبر کرد تا يک چيزي به ذهن آدم برسد.
داشتم فکر مي کردم چيزهايي که ما داريم چقدر مهم هست ؟ يعني کي مي شود که بگويم همه اينها که دارم ارزاني خودتان من ..... پس يک جاهايي هست که همه دنياي ما ارزشش را از دست مي دهد . کاش انقدر خنگ نباشم و ارزش چيزها و کسها را زودتر از رسيدن به آن نقطه بفهمم . خوش به حال تو که اينطور نيستي. مي دانم لذت هر آنچه داشتي را برده اي و تمام محبتت را نثار کرده اي و چيزي از قلم ننداخته اي .
حالا هم نگران نباش , مي دانم دلت براي مادرت درد مي کند و جايش خالي است و ترس آمده سراغت اما يادت باشد که چيزي براي مادرت کم نذاشته اي و مادرت که برگردد دوباره همه چيز مثل قبل مي شود و تو بيشتر قدرش را مي داني.
برايم نوشتي " بد نيست يک روز راهت را کج کني و بي خيال از هر چي کاراست بي هدف توي خالي کوچه هاي بعد از ظهر قدم بزني . بد نيست با يکي گپ بزني از هر دري . ( يادت هست يک بار از دوستي نوشته بودي که توي ليوان هاي زرد ـ اگر درست يادم مانده باشد ـ چاي بهت داد و انگار از کار جديدش گفت ؟ ) " همين روزها , بعد از ظهر , مي روم توي کوچه ها و قدم مي زنم. به چيزي هم فکر نمي کنم , شايد هم بروم پيش دوستي که گپ بزنم , دوستم که برايم توي ماگ زرد چاي مي ريخت و من تمام لحظه هاي زندگيم را برايش مي گفتم ديگر نيست . يعني هست و خدا هميشه سالم و سلامت نگه اش دارد اما ديگر نزديک من نيست. هر کدام رفته ايم دنبال زندگي خودمان و من هنوز دلم برايش سخت تنگ مي شود. اما ديگر ناراحت نيستم . زندگي مي کنم و مزه چاي توي ماگ زرد براي هميشه زير دندانم مي ماند.
تو هم براي خودت يک چاي کمرنگ بريز , توي ايوان خانه بشين (راستي ايوان داريد ؟ ما که نداريم) , پاهايت را دراز کن و به روزهاي خوب بودن مادر فکر کن . زياد طول نمي کشد که مادر بر مي گردد . دلم مي گويد .

به اميد اينکه خستگيت زود در برود

مريم گلي
--------

July 27, 2005

روز خوبي برايم نيست . سرحال نيستم . مثل بادکنک سوراخ شده آخرين نفس ها هم دارد مي رود. اين چند وقت گذشته خيلي شلوغ بوده. اين همه حرف و سخن و بحث و جدل و فکر و خيال و ترس و اضطراب رمقم را کشيده. انگار پر از تنشم. اصلا هم نمي دانم دلم چه مي خواهد . نمي خواهم يعني نمي توانم به چيزي فکر کنم. رشته از دستم در مي رود. هر چند تا نفس عميق هم که سر صبح بکشم جواب نمي دهد. بايد کاري کرد . چکار کنم؟
--------

July 24, 2005

ببين شازده من هم موافقم که آدم بودن يک اصل وجوديه و قواعد نداره. البته نه اينکه هيچي نداشته باشه. نسبيه اما بالاخره يک تعريف هايي هم داره . خوب البته هر کسي مي تونه نظر خودشو داشته باشه و آدم بودن رو يک جور تعريف کنه. يک کمي خاص تر صحبت کنيم شايد بهتر باشه . مثلا يک جمع خاص , مثل خودمون رو در نظر بگيريم .
يک جا گفتي "اگر کسي مثل من باشه که ببينم کسي از من بالاتره ميزنم از ريشه قطعش مي کنم. چون چشم ندارم بينمش. و اين کار رو هم ناخودآگاه انجام ميدم. من معتقدم تمام بدبختي ماها ناخودآگاه داره اتفاق ميافته. " من با اين حرفت موافق نيستم. اين اصلا ناخودآگاه نيست. شايد اون پروسه برات ناخوداگاه باشه که وقتي يک نفر رو مي بيني دقيقا چه چيزهايي باعث مي شه حس کني از تو برتره يا هر چي ولي تو داري به زبون مياري که مي زنم از ريشه قطعش مي کنم. کاملا آگاهي به اين کاري که قراره بکني. پس نمي شه زيرآبي بري و همه رو بندازي تقصير ضمير ناخودآگاه.
وقتي گفتم ما همه آدميم يعني همه اين چيزها رو داريم. چشم نداريم بقيه رو ببينيم , حسادت مي کنيم , عشق مي ورزيم , عصباني مي شيم , رفتارهاي متناقض داريم و... اينها همش هست ولي مهم اينه که چقدر به اين حالتهامون آگاهيم. من فکر مي کنم همه (تو همين جمع خاص رو در نظر بگير) به کاري که مي کنيم آگاهيم اما خودمون رو مي زنيم به خريت. يعني به فرض من مي فهمم که الان دارم به فلاني حسودي مي کنم اما سر خودم رو هم مي خوام کلاه بگذارم. از طرف ديگه همش به ما گفتن که يک سري خصوصيات رو داشتن اصلا برازنده نيست . خوب وقتي اينها رو مي دونيم و به کارهاي خودمون هم آگاهيم چه جوري بايد مسئله رو حل کنيم ؟
تو نوشتي " پيشرفت و حرکت در جهت خلاف جريان کار سختيه و آرامش رو از آدم ميگيره " من اصلا اينطوري فکر نمي کنم. اتفاقا تو اگه بخواي تو مسير بري و پا به پاي بقيه خيلي بيشتر استرس داري. مي دوني چند نفر دارن تو مسير مي رن و چه وقتي ازت گرفته مي شه که بخواي با دونه دونه اينها خودتو مقايسه کني و اندازه بگيري که چقدر از فلاني عقبي و چقدر از اون يکي جلو . اين مدل آرامش که نداره هيچ اين خصوصيات حسودي و قدرت طلبي و ... رو هم تشديد مي کنه .
بابک حرفت درسته که " تو اين جور بحث ها بدون در نظر گرفتن رفرنس پوينت نميتوني به نتيجه برسي. يعني بايد بر اساس يه مبنايي حركت كني. مثلا يه هدف تعيين كني بعد هر چيزي رو با اون و درراستاي اون بسنجي. وگرنه كلا نميشه به اين نتيجه رسيد كه درست و غلط كدومه. يا مرز كجاست. تويه سيستم فكري و بر اساس يه هدفي مرز يه .. " خوب اين هم بر مي گرده به اين مسئله که روابط ما با همه آدمها در يک سطح نيست. خوب معلومه مرز روابط من با همکارم و همسايه ام و زيدم با هم فرق مي کنه. منتها اين حد و مرز در هر جا که باشه من نبايد يک اصولي رو فراموش کنم. حالا طرف چون زيد منه که نبايد بپيچم به پر و پاش که کجا رفتي و چکار کردي و اين کي بود و از اين حرفها . شايد اشتباه مي کنم اما به نظرم يک سري اصولي هست که رابطه آدم تو هر سطحي باشه بايد اينا رو در نظر بگيره. مثل همون حريم شخصي که خيلي جاي باحاليه!
يک چيز ديگه الان به ذهنم رسيد. يک چيزهايي به ما ياد دادن که مثلا لبخند بزنين و مودب باشين و توهين نکنين و ... حالا اگه ما آگاهانه اين چيزا رو به کار بگيريم راستگو حساب مي شيم؟ يک مثال بزنم من از يکي خوشم نمياد به هر دليلي بعد چون با ادبم به روي طرف نميارم , سلام عليک و احوال پرسي و يک لبخند هم چاشني. حالا اين کار من فيلم بازي کردن محسوب مي شه يا نه . يعني من آگاهم که از اين آدم خوشم نمياد و باهاش هم روابط ندارم اما وقتي مي بينمش به خودم اجازه نميدم که بهش توهين کنم و تمام يا اينکه نه من مستقيم بهش توهين نمي کنم و لبخند مي زنم اما وقتي رفت پشتش هر چي بخوام توهين مي کنم. فکر کنم حالت اول اگه باشه اين کار بدي (نسبي ديگه) به حساب نمي آد اما اگر بعدا بخوام حرف بزنم در مورد اين آدم همه کارها ميشه فيلم.
شازده واسه يکي کامنت گذاشته بودي که هر چي هم تو وبلاگت بنويسي کسي نمياد بپرسه چته و دردت چيه . چرا اين حرف رو مي زني ؟ مگه خود تو اگه واسه يکي از دوستهاي دور و برت اتفاقي بيفته نمي پرسي که چي شده ؟ ممکنه براي کل بشريت ! کاري نکني ولي براي اون چهار نفري که دور و برتن هر کاري که بشه مي کني , درست مي گم؟ خوب پس با اين حساب نمي شه حکم کلي داد . خوب ممکنه من تو رابطه با يک آدمي که دورتره جر زني کنم و الکي خودمو نزديک نشون بدم و سر بزنگا گم و گور بشم اما واسه چند نفر نزديک ها هيچ وقت اين کار رو نمي کنم. خيلي ها هم مثل من هستن. حرفم اينه که اگه من به کارهام آگاه باشم و نخوام هي خودمو توجيه کنم شايد بتونم همون اهميتي که به نزديکام مي دم به دورتر ها هم منتقل کنم.

باز هم ادامه دارد ...
--------

July 23, 2005

من به بعضي ها خيلي علاقه دارم. انقدر که يک ليست ذهني درست کردم هر روز چند بار عرض ادب و ارادت مي کنم خدمتشون. خيلي دلم مي خواد بدونم اين بعضي ها در مورد مردم چي فکر مي کنن؟ يعني به نظرشون آي کيو بقيه هم در حد و اندازه خودشونه ؟ يا اينکه فکر مي کنن خيلي تيزن و بقيه خنگن؟ تو روز آن لاين به نقل از کيهان نوشته بود " شيرين عبادي و شخص ديگري با استفاده از شاه کليد و به طور مخفيانه از راه پشت بام بيمارستان ميلاد وارد طبقه اي که اکبر گنجي در آن بستري است شده بودند با هوشياري ماموران شناسايي و پس از تنظيم صورتجلسه از بيمارستان اخراج شدند" آخه يکي نيست بگه اگر مي خواي گنجي رو بکشي خوب بکش. منتها ديگه انقدر مزخرف نگو. اونهايي که گنجي رو مي شناسن و مي دونن کيه يک کلمه از اين حرفهاي مزخرف رو باور نمي کنن . همه ما مي دونيم که هر اتفاقي واسه گنجي بيفته مسئول مستقيم و اجرا کننده اش کي بوده. پس اين ضايع بازي ها رو ببره واسه عمه اش . خيلي فکر کرده کارش درسته که حالا پروژه قتل گنجي رو توسط شيرين عبادي سازمان دهي مي کنه؟ نمي دونم اصلا کاري مي شه کرد؟ مي شه خوشبين بود که اتفاقي نمي افته؟ راستش فکر نکنم. براي اين کشتن آدمها خيلي راحت تر از اين حرفهاست. فقط يک کمي شلوغش مي کنه و بعد هم کارشو انجام مي ده. شايد هم داده , کسي چه مي دونه؟ الان چند سال از مردن زهرا کاظمي گذشته؟ چه اتفاقي افتاد ؟ کسي کاري از پيش برد؟ نمي دونم چه کاري از دستم بر مياد . فعلا فقط دعا مي کنم و براي حيوانهاي تو ليستم که داره هي بلند تر مي شه انواع و اقسام چيزها رو از خدا مي خوام. دلم به مرگ آني راضي نمي شه. يک سکته مغزي يا سرطان که سالها طول بکشه و زجر کش بشن.
بهنود حرف خوبی زده بود. بعضی ها خودشونو می اندازن جلو و هر چی نفرته برای خودشون می خرن. با اينکه می دونم اين از يکی ديگه دستور می گيره اما فعلا نفر اول ليست همين عامل اجراييه !
--------

July 15, 2005

شازده واسه پست قبلي که در مورد زندگي بود يک اي ميل زد جاي کامنت. داشتم جوابشو مي دادم که نصفه کاره شد. گذاشتمش براي قرصت بعدي که ادامه بدم اما اتفاقهايي که افتاد و حرفهايي که رد و بدل شد باعث شد صبر کنم. شک کردم که چي مهمتره .
اينکه من آدم درستي باشم يا اينکه من با قوانين درست زندگي کنم. اين دوتا مي تونه به هم مربوط باشه و مي تونه نباشه. يعني لزوما يک آدمي که قانون رو رعايت مي کنه آدم درستي نيست. شايد به خاطر عواقبشه که اين کار رو مي کنه. اين چند سال گذشته من خيلي سعي کردم رو خودم کار کنم و آدم بهتري بشم. نمي دونم چقدر جواب داده اما من به سعي کردنم ادامه مي دم. اينجا هم فضا رو مناسب مي ديدم براي اين کار.
خوب فضاي اينجا براي هر کاري مناسبه. يک قدرتي (البته کاذب به نظرم ) به آدم مي ده که مي تونه هر جور که دلش خواست ادامه بده حتي مي تونه به حريم بقيه هم تجاوز کنه. يعني اينجا هيچ چيزي معني نداره و همه چيز هم معني داره. يک کمي سخته فهميدنش . اين مشکلاتيه که خودم باهاش دست و پنجه نرم مي کنم. از اين ناراحتم که محيط داره به يک سمتي ميره که برخوردها شديدتر شده و اصطکاک ها بيشتر. دسته بندي و جناح بندي بيداد مي کنه. شعار اينجوري شده که " حالا که مثل هم فکر مي کنيم بيا با هم دوست باشيم و حالا که مثل من فکر نمي کني برو بمير" . ناراحتم از اينکه دلمان مي خواهد قدمهاي بزرگ برداريم اما هنوز توي قدمهاي کوجک مانده ايم.
داشتم براي شازده مي گفتم يکي از پيشرفتهايم اين بوده که فهميدم من يک آدم هستم , مي خواستم بنويسم نخندد , آخر يک مشکل اين است که ما يادمان مي رود آدميم . فکر مي کنيم فرشته ايم يا قديس . به بقيه هم القا مي کنيم و امان از وقتي که يک کار زميني بکنيم. وقتي بفهمي هم خودت و هم بقيه آدمند ديگه خيلي چيزها به نظرت نمي آيد. وقتي قبول کنم که گاهي کارهاي اشتباه مي کنم و حرفهاي اشتباه مي زنم نه به اين دليل که من ذاتم بده فقط اين معني رو داره که من مسير اشتباه رو رفتم و بايد کاري بکنم. اگر وقت هست که برگردم براي اصلاحش و اگر نيست هم که سعي کنم ديگه تکرارش نکنم.
به اين فکر مي کردم چه چيزهايي رو دلم مي خواد تو زندگي داشته باشم. بحث ماديات رو مي ذارم کنار. نه به اين معني که ارزش نداره فقط چون بديهي هستش در موردش صحبت نمي کنم. من هم مثل خيلي هاي ديگه مسلما ماديات برام مهمه چون اگه نباشه زندگي برام ادامه پيدا نمي کنه. البته مثل بعضي هاي ديگه همه زندگيم نيست. اما در مورد بقيه چيزها , من هم از همه فرصتهايي که در اختيارم قرار مي گيره استفاده مي کنم , همه همينطورن , شايد بعضي وقتها به نظر نياد اما در اصل همه دنبال فرصتن منتها بعضي وقتها اشتباه مي کنن و فرصتها رو مي سوزونن.
يکي از بچه ها مي گفت هر کسي مي تونه رو يک موضوع متمرکز بشه و همون رو ادامه بده , اينو قبول دارم اما تو تعريف حريمش موندم. يک وقتي مي گم هر کسي يک حريمي داره که نبايد بهش داخل شد يک وقت هم به نظرم مياد آدم حريمشو تا کجا مي تونه گسترش بده. من در مورد خودم نوشتم يکي بهم گفت رواني هستي چون تو حرفهات تناقض هست . اولش ناراحت شدم اما بعد ديدم راست گفته. من خودم تناقض وجوديم رو احساس مي کنم پس اگه يکي ديگه هم اين رو فهميده يعني من تو ترسيم خودم خطا نرفتم.
خوب من مي تونستم انتخاب کنم که در مورد خودم ننويسم. از خودم چيزي رسم نکنم. هيچ اشکالي هم نداشت. ولي آيا مي تونم جور ديگه خودم رو ترسيم کنم؟ . تونستنش که مي شه . منظورم اينه که اگه من ميخوام آدم خوبي باشم مي تونم خودمو غير از اون چيزي که هست نشون بدم؟ همون دروغ گفتن مي شه ديگه. من راست مي گم. من حرفي نمي زنم يا من دروغ مي گم. يک وقتي آدم دروغ مي گه براي اينکه به خطر نيفته . اما يک وقت هم دروغ مي گه واسه اينکه فرصتهايي ايجاد کنه يا از فرصتهاي ايجاد شده کمال استفاده رو ببره.
مرزها خيلي باريکه. الان از صد نفر اينجا بپرسي مي گن دروغ گفتن بده و هر کي دروغ مي گه بايد بره بميره اما وقتي خوب نگاه مي کني هر کدومشون (مثل خود من) لا به لاي حرفهاشون دروغها رو تحويلت مي دن. يعني در ظاهر تقبيح مي کنيم اما در باطن شايد واسه ايجاد فرصت انقدر زيرکانه دروغ مي گيم که حتي گاهي سر خودمون رو هم کلاه مي گذاريم.
شازده جون خلاصه آدم بودن کار خيلي سختيه. از اون بدتر اينه که تو بخواي آدم باشي و بقيه نذارن. يعني اينجور بهت القا کنن که تو فراتر از آدمي. بعد بي رحمانه بشينن منتظر يک روز و لحظه اي که کار اشتباه بکني بعد هر چي تو بگي بابا من آدمم , اشتباه مال منه , صداتو نشنون و بياد دسته جمعي از روت رد بشن.
فعلا همينقدر مي نويسم اما خيلي دلم مي خواد که اين بحث ادامه پيدا کنه. نمي دومن اگر براي بقيه هم اين مسائل پيش اومده بياين با هم همفکري کنيم ببينيم حد و مرزها کجاست. با خودمون روراست باشيم حداقل تو دلمون که خيلي از کارها رو واسه چي انجام مي ديم. با هم بحث کنيم. به نتيجه برسيم. چون به نظرم اين ره که مي رويم به ترکستان است.

ادامه دارد....
--------

July 14, 2005

بدون شرح بعدی...
--------

July 13, 2005

بدون شرح
بعضی وقتها چقدر فهمیدن کار سختی می شه .
--------

July 11, 2005

هيچ خبري نيست . فکر نکنيد الان چه اتفاقي افتاده که گم و گور شدم . هيچ خبري نيست .. همه چيز همونجوره که هميشه بوده. چله مادربزرگه هم تموم شد. خيلي زود مي گذره . تا چشم به هم بزني زمانت تموم شده. اين چند روزه خيلي ذهنم درگيره. به زندگي , به مرگ. آخر اينجا که ما زندگي مي کنيم مردن خيلي کار راحت و پيش پا افتاده اي شده. روشها خيلي زياده . فکر مي کنم بهاي زنده بودنم چيه ؟ چه مرگي خوبه ؟ منظورم اينه که در ازاي چه زندگي وقت مردن خيالم راحته ؟ اگر خواستيد تو دلتون بخنديد اما اين روزا دارم به يک مسئله مهم فکر مي کنم. من چرا زنده ام؟ خيلي وقتها از دست خودم کفري مي شم که چرا نمي تونم حداقل بعضي حرفهايي رو که مي زنم باور کنم. حالم به هم مي خوره از اين همه ترسهايي که تو تنم پره . ترس از اينکه آينده خيالي چي مي شه , مسخره است ديگه , نگران اتفاقهاي نيفتاده هستم و حواسم نيست که اصلا ممکنه آينده به اون دور و درازي برام نباشه. چه مي دونه آدم وقتي امروز صبح از خونه مياد بيرون شب بر مي گرده يا نه. اونوقت با اين فرصت کم من احمق هي مي ترسم که ده سال ديگه چي ميشه . ده سال ديگه حالا باشه يا نباشه فکرش ديروز و امروز و فردامو به گه کشيده. عصبانيم . از دست خودم . مي ترسم از اينکه تنها بمونم بعد نگاه مي کنم مي بينم تو اين دنيا به اين بزرگي اين همه آدم تنهان. چه اتفاقي ميفته مگه ؟ گيرم تو تنهايي هم بميرن , مسئله خاصي پيش مياد ؟ نه بابا. زندگي که واسه کسي صبر نمي کنه. نگاه مي کنم مي بينم اونور دنيا اونهمه آدم دارن از گرسنگي مي ميرن . از ايدز مي ميرن و هيچ وقت هم به ده سال آينده شون فکر نمي کنن . نمي دونم من چرا اين ترسها رو دنبال خودم مي کشم ؟ البته دليلش تقريبا روشنه. وقتي آدم ايمان نداره از خيلي چيزها مي ترسه. يک جاي زندگي من خاليه. تمام مشکلات هم از همينجا درست مي شه. من بايد بفهمم چرا دارم زندگي مي کنم. بايد بفهمم چه جوري بايد زندگي کرد. به چي فکر کرد. براي چي ادامه داد. بايد بفهمم چي مهمه . يکي داره تو زندان مي ميره واسه اينکه به بقيه بفهمونه کجاي کارشون اشتباهه , واسه اينکه شايد بقيه زندگي بهتري داشته باشن. يکي اونور دنيا تمام سعي شو مي کنه زنها راحت تر زندگي کنن . مي شينه حرفهاي يکي رو براي دادگاه ترجمه مي کنه شايد اون يکي هم بتونه يک زندگي بهتر داشته باشه . يکي داره مي جنگه که بتونه عشقشو به بچه هاش بده , يکي بيست و دو سه ساله بچشو که مريض مادرزاده به دندون کشيده و بزرگش کرده , بيست و چند سال همه عشق و زندگيشو گذاشته واسه بچه اش و هر شب تا صبح بال بال زده که فردا بچه اش از خواب بيدار مي شه يا نه و هر بار هم که تو رو مي بينه فقط مي خنده. من چي کار مي کنم ؟ به نظر شما من هم زندگي مي کنم؟ نمي دونم اصلا چطوري روم مي شه بگم من هم دارم زندگي مي کنم , فکر مي کنين کافيه من سعي مو بکنم آدم خوبي باشم؟ نه ؟ کافيه روزي صد دفعه بزنم تو دهنم که پشت سر آدمها حرف نزنم ؟ کافيه روزي هزار بار به خودم يادآوري کنم حد و مرزم کجاست ؟ اينکه تو زندگي بقيه دخالت نکنم , اينکه به حقوقشون احترام بگذارم , اينکه يادم نره هر کسي آزاده معاشرينش رو انتخاب کنه ؟ اينکه من حق ندارم به هيچ کس – حتي نزديکترين آدم زندگيم – بگم چکار کنه و چکار نکه , کجا بره و کجا نره , با کي حرف بزنه و با کي نزنه؟ اينها رو اگه بگم کافيه؟ . نه نيست ديگه. اگه بود الان اينهمه به هم نريخته بودم. کافيه که سعي کنم آدمها رو دوست داشته باشم ؟ کافيه که براي اونها که مي شناسم و نمي شناسم دعاي خير کنم ؟ کافيه حسادت نکنم , خيانت نکنم , تهمت نزنم ؟
من خيلي چيزها رو نمي دونم , چيزهاي ساده و سختو , اصلا مهم نيست , شايد تو اين فرصتي که دارم بعضي ها شو ياد بگيرم و بعضي ها رو هم وقت نشه , اين اشکال نداره. اما اگر يک چيز رو ندونم اونوقت تمام دانسته هام حتي يک اپسيلون ارزش هم نداره . من حتما بايد بفهمم چرا فرصت زندگي کردن رو پيدا کرده ام .
--------