« | Main | »

از صبح که آمدم اين جا و نتايج اوليه را ديدم شوکه شدم. هنوز هم باورم نمي شود. عين آن وقتها که ضربه مي خوري و جاييت مي شکند و داغي و نمي فهمي. بعد که داغي مي رود تازه مي فهمي چه شده.
صد بار اين لعنتي را باز کردم که چيزي بنويسم و نوشتم و پاک کردم. صد بار وبلاگها را باز کردم و خواندم و خواستم نظر بگذارم و گذاشتم و پاک کردم. به هم ريختم و نتوانستم فکر کنم , تصور کنم و فحش دادم به زمين و زمان و خودم و تو و پدر و مادر بقيه. خواستم وارد بحث و جدل شوم و جواب بدم و دفاع کنم و حمله کنم اما بعد ديدم چه فايده. اين کارها را بايد قبلا مي کرديم. قبل از اين جمعه اي که ديگر سياه شده.
مي دانم دنيا به آخر نرسيده , هنوز هم اميد هست و مي دانم که چاره اي نداريم جز جلو رفتن. دلم براي فرصتي مي گيرد که مفت از چنگمان رفت , هنوز هم دلم مي خواهد گل بگيرم دهنهايي که گفتند خاتمي هيچ نکرد و نگفت و خائن بود و چه و چه .
ما که قبل را نديديم آنچه بعد شد را زندگي کرديم. ياد گرفتيم که بايد از هر فرصتي – هر چند کوچک – استفاده کرد . چه مي فهمي چه جور در حال زندگي کرديم که اينکه الان داريم را فردا شايد نداشته باشيم. صد بار گفتند حق گرفتني است نه دادني و نمي دانند ما با چه مشقتي هر روزنه که باز شد پايمان را گذاشتيم لاي در و له شديم تا يک حقي , هر چند کوچک , بگيريم. ياد گرفتيم که چشممان به دهن بقيه نباشد , فهميديم کسي دلش براي ما نسوخته , اگر چيزي مي خواهيم بايد کاري بکنيم. با کار نکردن چپزي درست نمي شود. تو چه مي داني براي همين چند سانت عقب و جلوي روسري چقدر خورديم و شنيديم و تحقير شديم. چه مي داني چقدر مواخذه شديم تا آخرش چهار تا عکس توي کتابمان انداختند و سياهش نکردند. چه مي داني وقتي همين يکي دو سال پيش که فيلم صدام را ديدم چه حالي شدم . فکر کن اين همه سال عکس دشمنت را نديده باشي , هيچ چيز , فکر کن بچه باشي و برايت تابو درست کنند و حتي وقتي بزرگ شدي احساس کني گناه کبيره انجام مي دهي وقتي صورت دشمنت را ببيني.
چه مي فهمي براي اينکه يک روسري سبز سرت کني و چله تابستون , سر ظهر , بروي لباس از خشکشويي بگيري , از ترست که نکند روسريت مشکل زا شود يک خط هم بر صورتت نکشي و روسري را بياوري تا دم ابرو و مانتوي بلند بپوشي . چه مي فهمي که هنوز هم بعد از ده سال وقتي مي خواهي وارد دانشگاهت بشوي تنت بلرزد و هر کس طرفت بيايد فکر کني مي خواهد جلويت را بگيرد. چه مي فهمي اين همه سال در بي خبري محض به سر ببري , نفهمي دنيا در چه حال است , که چاره نداشته باشي جز پذيرفتن هر انچه بهت گفته اند , چه مي داني چه حسي دارد وقتي آنچه هستي نباشي , چه مي فهمي آسه برو آسه بيا چه معني دارد , چه مي فهمي وقتي هشت سال پيش روزنه اي باز شد آنقدر هجوم برديم به طرفش که روزنه جر خورد و حالا بعد از هشت سال که خيلي روزنه هاي يشتري باز بشه ببيني که يک حرکت اشتباه نگرانت کند که نکند روزنه هايت را ببندند.
چه مي فهمي که وقتي بر مي گردند مي گويند هشت سال تمرين دموکراسي کافي بود انگار زده اند توي صورتت و دلت مي خواد دستش را بگيري و ببري در خانه ها تا بفهمد مردم شب که مي روند خانه دموکراسيشان را دم در جا مي گذارند. چه حالي مي شوي وقتي مي بيني مدام حرف مي زنند و تئوري مي دهند و تشکل ايجاد مي کنند و پاي عمل که مي رسند تب مي کنند و غش مي کنند و مريض مي شوند. چه مي فهمي چقدر براي فرار از فشاري و تحمل و صبر بيشتر جک ساختيم و مسخره بازي در آورديم. چه می فهمی خودت را بزنی به نشنيدن حرف کسانی که رای را به نفع خودشان مصادره کردند و توی دلت بگويی بگذار بگويند مهم اين است که ما به جايی برسيم . چه مي فهمي حالت دگرگون می شود وقتي بهت مي گويند خلايق هر چه لايق و تو هم دلت مي خواهد بنشيني روبرويش و زل بزني توي چشمش و بگويي شايد لياقت تو اين باشد اما لياقت من و کتي و احمدرضا و فتانه و فرناز و گلناز و بابک و پريسا و پانته ا و کعبه و عليرضا و کي و کي و کي اين نيست. مي داني خيلي کارها کرديم تا به اينجا رسيديم. مطمئن باش راهمان را ادامه مي دهيم چون باورش داريم. تو هم يادت باشد که يک روز يکی از همان روزنه های ما را با کار اشتباهت بستی.دعا کن که اين بستن بعد ها برايت پشيمانی درست نکند . من اميد دارم براي فردايي بهتر , براي تو هم دعا مي کنم خدا نفست را قوي تر سازد . چه مي داني شايد يک روزي آخر همين فوت هاي تو نظام را سرنگون کرد.
--------