« | Main | »

زن روزهاي ابري جان سلام !

گفتم که نامه ات را گذاشته بودم براي روز مبادا , چه مي دانستم روز مبادا سر کوچه است ؟ اولش که نمي خواستم برايت بنويسم و حرف بزنم از بس که اين چند روزه گفتم و زدم اما بعد ديدم درد آنها که شنيدم و خوردم انگار بيشتر است برايت نوشتم شايد دردش کمتر شود.
نمي داني چقدر دلم مي خواهد سپينود زودتر کتابش را بنويسد , تا دير نشده , نگران پيرمرد هم هستم. اگر ديگر نتواند سگ نگه دارد يا بدترش اگر ديگر نتواند پيش تو بماند ؟ آخر محرم که نيستيد!
مي داني اين چند روزه يک چاي راحت نخوردم , پاهايم همه اش جمع بود توي شکمم , دست راستم از مچش تا گردنم تير کشيد از بس که اين انگشتها تلق تلق خورد روي اين کيبورد و چشمهايم سياد ديد از بس فشار آوردم بهشان شايد که اشتباه ديده باشم.
شبها تا صبح همه اش خواب مي بينم اما صبح هيچکدامشان يادم نيست , کابوس است که صبحها هيچي يادت نيايد . تو که بهتر از من مي داني. خانوم جان بدجوري دلم هواي کسي را کرده , نمي دانم کي , بگويم يکي که برايم نفس بياورد ؟ چقدر هوا دم کرده اين روزها .
هوا که داغ مي شود من هم انگار خواب مي روم. ديگر حوصله چيزي را ندارم , دلم مي خواهد يک گوشه اي پيدا کنم , روي موزاييک ها , زير باد کولر , چادر مادربزرگه را بکشم سرم و تخت بخوابم , تا هر وقت که دلم خواست , تا وقتي که چشمام از شدت خواب پف کند و بيايد بالا. و توي خواب و بيداري زير لب هي بگويم " چشمه کجاست تا که من آب کشم سبوسبو " آخ که نمي داني چه گردن دردي گرفته ام.
اين روزها همه چيز عجيب است , هر روز که مي گذرد يک دوست تازه پيدا مي کنم و البته يک دشمن تازه. همينطوري آدم کم کم مهم مي شود ديگر , يک چيزي مي گويد و دوستهايش مي گويند آفرين و دشمنها مي گويند چقدر تو خري ! و از همينجا همه چيز شروع مي شود , نمي دانم شايد هم اين نقطه پايان باشد!
فکرم جمع نيست , دست و بالم هم درد مي کند ولي يادم نرفته که هر چند خط را که نوشتم بيايم سر خط. آخر عطا گفته پاراگراف خواندن را راحت تر مي کند. يادم بنداز از عطا بپرسم باز هم خواندن مهم است ؟
بايد دفتر يادداشتم را بردارم , همان که هر وقت جو گير! مي شدم تويش براي آينده ام! برنامه مي ريختم , همان که تويش نوشته بودم هدف زندگي : آدم شدن! , همان که يک روز تويش نوشتم: چقدر خوشحالم فهميدم ورودي هايم خواندن و نوشتن و ديدن است. چقدر هيجان دارد که بخوانم و ببينم و بشنوم و آخرش بفهمم. چقدر قشنگ است که با هم بخوانيم و ببينيم و بشنويم و آخرش بفهميم. چقدر با معني است که هر چه آخرش فهميديم را عمل کنيم که بقيه هم زودتر بفهمند و همه خوشبخت شويم , بشويم آدمهاي فهميده و شاد و خوشبخت ! بچگي است ديگر , يک زماني آدم هيجانش مي زند بالا و فکر هاي آنچناني مي کند , لابد سنش که بالاتر رود ياد مي گيرد گاهي بد نيست تب هم بکند. حالا بايد زير همه اينها که نوشتم يک خط تيره بکشم که يعني ديگر تمام شد , حالا بايد بروم کار کنم , زياد و سخت , پول در بياورم , آنقدر که ديگر پيرمرد هم نياز به ماهيگيري نداشته باشد و تو هم نخواهي بروي توي بورس کار کني , آنوقت پولهايم را تقسيم مي کنم بين همه , که همه سير شويم , بايد زياد کار کنم , آنقدر که همه مان سير شويم و ديگر پول به چشممان نيايد . آنوقت شايد بشود دوباره دفترم را در بياورم و خط زير نوشته ها را پاک کنم آخر بهم گفتند اين فهميدن مال بعد از سيري است . اصلا نمي دانم چکار بايد کنم , مي بيني چطور با دو تا حرف تمام زندگيت مي رود زير سوال ؟
همش نگرانم , بد است ديگر اگر بشنوي که اين همه سال گوسفند بودي و اينها که مي گويي همان بع بع است . آدم به هم مي ريزد وقتي بفهمد , نه اشتباه شد , نبايد به هم ريخت , آخر وقتي نمي فهمي به هم ريختگي ديگر مال چيست ؟
سرت را درد آوردم زن روزهاي ابري , دلم براي صداي باراني که روي شيرواني اتاقت مي زند تنگ شده , همان که تو حسش کني براي من هم کافيست.
هوا اين روزها خيلي گرم شده , بايد جاي خنک پيدا کنم که چشمهايم را ببندم. سطحي ام ديگر چه کار کنم !

قربانت
مريم گلي


پ ن . راستي برايت سخت نيست اگر نامه اي از گوسفندي توي پوست آدم بدستت برسد؟ گفتم سوال کنم آخر بعضي ها خوششان نمي آيد با گوسفند ها دمخور باشند . مخصوصا اگر چوپانشان هم خائن ! باشد . البته همه گوسفند ها که بد نيستند, بعضي هايشان يک کمي غذاي دريايي هم خورده اند. اما آنها که نخورده اند گاهي ميلشان نمي کشد چمن خودشان را بخورند بعد چشمشان مي افتد به چمن گر نصفه نيمه بقيه و مي روند مي شاشند توش که آنها هم نخورند.
--------