" /> مریم گلی: June 2005 Archives

« May 2005 | Main | July 2005 »

June 27, 2005

اینهم سومين داستان من
اگه حوصله کردین و خوندینش نظرتون رو هم بگین.
--------

من و امیر، شوهرم

جمعه است , مثل همه جمعه ها چهار نفريم , من و امير شوهرم , ساقی و حسين شوهرش . توی جاده خاکی که پر از دار و درخت است و آخرش قرار است به جايی برسيم پشت سر هم قطار شده ايم. ساقي اول صف است , مثل اين بيست سال گذشته که خوشگلي و لوندي و سر و زبانش بردتش سر صف , امير دنبالش مي رود , لابد مثل همه عمرش که دنبال يکي بوده , حسين مي ايستد براي من که حتما از سر ادب است و نشان اصالت خانوادگی اش , من هم نفر آخرم , با اين شکم نصفه نيمه که سنگينترم کرده جای زيبایِ مظلومِ ته صف را گرفته ام. خسته ام , يواش تر می روم تا حسين جلو بيفتد. دلم مي خواهد بخوابم و دنباله خواب ديشبم را ببينم , خواب امير را که بعد از مدتها با من آمده بود توي پارک يا جايي شبيه آن نشسته بود و تند تند با هم حرف مي زديم . يک روسری کوچک قرمز برايم آورده بود که مثلا يادم بوده يا چه مي دانم دلش برايم تنگ شده , من هم غش غش مي خنديدم و آخرش را می کشيدم . می خواست چيزي برايم بگويد که صدايش دور شد , انگار داشت پای تلفن حرف می زد , صدايش شاد بود و خوابم را پراند , ساقی آنطرف خط بود و براي جمعه خودشان و من و حسين برنامه ريختند.
محکم می خورم به حسين . اصلا نفهميدم بچه ها کی برايم ايستادند . ساقي غش غش مي خندد " وای رويا حواست کجاست ؟ پاک قاطی کرديا ! شکمت که طوری نشد؟ "
سر تکان می دهم که برای شکمم نترسد , دلم آشوب است , خنده های کشدار ساقی کفری ام می کند , بوی کالباس از تو ساک دست حسين می زند زير دماغم , بر می گردم طرف امير و روی تی شرت سرمه اي که ساقی برای تولدش گرفته بالا می آورم .
" واي رويا چی شد؟ چرا حالت به هم خورد؟... اصلا از صبح معلوم بود حالت خوب نيست ... شب خوب نخوابيدی ؟ کاش امروز نمی اومدی ... امير تو که اذيتش نکردی؟ نکنه بچه طوری شده باشه ؟ "
امير نگاهم مي کند . گوشهايش قرمز شده . خوشحالم که وسواسي است . حسين برايم آب می آورد " رويا جون اين آبو بخورين , صورتتونو هم بشورين ... اين آبنبات رو بذارين دهنتون , حتما فشارتون افتاده پايين "
ساقی می خندد " وای رويا حسابی ترسيدم ها ... امير خدايی چه باحال شده بودی , بی خيال بابا حسين يه تی شرت اضاقه تو ساک داره " . حرفشان گرم می شود و از لباس عق زده مي رسند به فلسفه زندگي و عشق و آزادي و اين چيزها . لجم مي گيرد از خودم , از حسين , که هوای همه را دارد , بي صدا مي رود و گاهي با لبخند بر مي گردد طرف ساقي تا صورتش را ببيند و دلش برای زنش غش برود .
آفتاب افتاده روی سر امير , مي آيد طرف من و دستش را می اندازد دور شانه ام که لابد توي سايه باشد . ساقي صدايم مي کند " واي رويا , يه مغازه پيدا کردم لباس حاملگيای خوبي داره , از اين امليا نيست , فردا ميام دنبالت بريم اونجا. هفته ديگه مهمونيه لباس نداري " .
جمعيت زياد تر شده , رسيده ايم . چشمم که مي افتد به خانه قديمي گريه ام مي گيرد. ساقي تا تمام خانه هاي قديمي دنيا را نشانمان ندهد و زير و رويشان نکند دست از سرمان بر نمي دارد. روي پاهايش بند نيست . چشمم دنبال کتوني هاي سفيدش است که روي زمين خاکي مي دود , مي ايستد و مي چرخد , انگار می رقصد . وارد حياط مي شويم , حسين از در و ديوار عکس مي گيرد و ساقی يک بند حرف می زند , مي رود بالای پله ها " واي چقدر اينجا جالبه , امير هيچ مي دوني اين خونه رو کي ساخته؟ خيلي جالبه , اينجا سردابم داره ,بيا بريم تو خونه , واي فکرشو بکن صد سال پيش کي اينجا وايساده بوده ؟ واي ... "
می رويم تو. همه چيز معمولی است , توی سالن زنجير کشيده اند که جلو نرويم , چند تکه مبل و ميز گذاشته اند , يک فرش هم افتاده کف اتاق , ديوارها مثل چلو کبابی آينه و شيشه دارد , يک نقاشی بزرگ روی ديوار روبرو زده اند . يک مرد است با سبيل پر پشت و کلاه بلند مشکی که روی صندلی نشسته و دستش را روی عصا گذاشته , تو دست ديگرش يک دستمال قرمز است . عجب چشمهايی دارد , بعد از اين همه سال از آن دور هم ته دل آدم را می لرزاند .
راهنما مدام حرف می زند " خانومها و آقايون , اينجا اتاق پذيرايی بوده , صاحب خونه مهمانهاشو اينجا می ديده , اين مبلها که می بينين کار فرانسه است , نقاشيهای روی ديوار از روسيه اومده , فرشی که کف اتاق افتاده کار اصفهانه , اون تابلو هم که روبروتونه نقاشی اولين صاحب خونه است که نقاشش معلوم نيست , در مورد صاحب خونه اصلی اطلاعات زيادی نداريم , ظاهرا ... "
حوصله گوش دادن ندارم , هوا دم کرده و دلم می خواهد بروم بيرون اما حسين دستم را محکم گرفته است " رويا جون از من جدا نشين , اينجا شلوغه تنه می زنن , يک وقت می خورن به شکمتون , بايد مواظب باشين " ,
می رويم اتاق بغلی , " خانمها و آقايان اينجا اتاق کار صاحب خونه بوده , همونطور که می بينين ميز کار از خاتمه , صندليها هم مال لهستانه, ... " , آنجا هم خبری نيست , چند تا پسر بچه جيغ می زنند و دنبال هم کرده اند , يکی شان به من تنه می زند , ساقی دستش را می گيرد و می زند پس کله اش " توله سگ ندو , چه خوب من بچه ندارم ها وگرنه تا حالا خودمو کشته بودم , مگه نه حسين ؟ " .
حسين دست ام را ول می کند , می دانم بچه می خواهد اما نمی شود , يعنی نمی تواند , لابد برای همين چار چشمی مواظب شکم من است , امير چه ؟ بچه می خواهد ؟ من چی؟ می خواهم ؟ دنبال چشمهای امير می گردم, گوشه چشمهايش تنگ شده است , چه فکری می کند ؟ به من ؟ به بچه ؟ " وای امير چه خوبه بچه مون , خاله اشم ديگه , دختره ها , پسرا ديوونه ان ... مگه نه رويا ؟ " , به ساقی ؟ چرا مواظب من نيست ؟ اتاق بعدی نهار خوری است , ميز را چيده اند , بشقابها لابد ليموژ فرانسه است و ليوانها هم کريستال فلان جا , مال هر کجا باشد مهم نيست , مي خواهم بروم دستشويي , يک جوری بچه ها را گم می کنم , راهنما مي گويد بايد بروم پشت ساختمان , دلم شور می زند , حياط پشتی قشنگتر است , هر چه می گردم تابلويی نمی بينم , آفتاب می خورد فرق سرم , کاش آبنبات حسين را خورده بودم , يک ورودی به زيرزمين هست , شايد همين جا باشد , پله هايش زياد است اما خنکي که از آن تو ميايد بيرون وسوسه ام مي کند.
پهلويم درد گرفته , از پله ها می روم پايين , بوی نم و کپک می زند زير دماغم و دلم آشوب می شود , دستم را مي گيرم جلوي دهانم و تند تر مي دوم , سکندری می خورم , دستم را مي گيرم به ديوار که سرد و لزج است , دلم به هم ميريزد , هل مي شوم و نمي فهمم پايم را کجا مي گذارم , ليز می خورم , انگار وسط زمين و هوايم , بالا مي آورم روي لباسم و محکم مي خورم زمين , سرم می خورد به جايی و درد مي پيچد توي تنم.
چشمم را که باز مي کنم همه جا تاريک است , گيجم , سرم درد می کند , يادم مي افتد آمده بودم دستشويي , چه بويی می آيد , کپک نيست ... انگار ترياک است , دستم را مي گيرم به ديوار که بلند شوم , مور مورم مي شود , شکمم درد مي کند , صدايي مي شنوم , انگار يکي نفس مي کشد , بريده بريده , مي ترسم , سرم را نبرند؟ همه اش تقصير ساقي است , چشمهايم انگار نمی بيند , صدای زوزه است ؟ حيوان نباشد ؟ اين دستشويی کوفتی کجاست ؟ انگار يکی گريه می کند , نمي توانم بلند شوم , چار دست و پا از کنار ديوار راه مي افتم , صدا نزديکتر می شود , دستم به چيزی می خورد, سرم را می آورم بالا , صورت به صورت می شويم , می خواهم داد بزنم ولی نمی شود , نمی توانم , دو تا چشم وحشت زده نگاهم مي کند , دختر است , نفسم بالا مي آيد , نمي تواند سرم را ببرد , موهايش خيس عرق است و چسبيده به سرش , چارقدش زير گلويش سفت شده , انقدر که می لرزد النگوهايش صدا می دهد , تکيه مي دهد به ديوار , من هم همينطور , چيزی توی بغلش تکان می خورد , می ترسم , دلم به هم مي خورد , بازش مي کند , بچه است , انگار تازه به دنيا آمده , دور دستش يک پارچه قرمز بسته اند , نکند بچه را دزديده ؟ شکمم را محکم می گيرم . دستم را مي گيرد " خانوم , شما رو به خدا بهشون نگيد من اينجام , خانوم همه النگوهام مال شما , کمکم کنيد , خانوم بچمو مي خوان ,منو می خوان , خانوم بذارين من از اينجا برم , خانوم هيچي نمي خوام , فقط از اينجا برم " . همهمه می شود , گوشهايم زنگ می زند , صداي پا مي آيد, دارند مي آيند , قلبم تند تند می زند , خيس عرق شده ام , می ترسم بمانم , بلند می شوم و بچه را بر مي دارم , دستش را مي کشم که بدود . نمی دانم کجا می رويم فقط توی راهرو ها می دويم , از چند تا پله مي رويم بالا و پشت ديوار قايم مي شويم ,تاريک است , نمی بينمش , صدايش می پيچد توی گوشم , " نبات خانوم بچمو مي خواد , من بچمو دوست دارم , نبات خانوم رم همينطور , سالار خانو بيشتر از همه , سالار خان منو دوست داره , خودش گفت نبات خانوم زنشه اما دلش پيش منه , هيچ کس نمي دونه , خودش مي دونه و من و نوشته های تو جعبه اش , ديشب ترسيده بود , يواشکی اومد پيشم , گفت جانم , عزيزم , خانومم , پريشاد فرار کن , می ترسم اتفاقي برات بيفته , فکر منو نکن , برو , خانوم خواستم همون شبونه برم که دردم گرفت , مي ترسم , نبات خانوم خودش خواست که من بيام , پسر مي خواست برا سالار خان , بچم دختره ولی مي ترسه سالار خان ترجيش بده به دختراي خودش , خانوم من نمي خوام بميرم , من فقط مي خوام برم , سالار خانم بمونه اينجا , مهرش که تو دلم هست " , صدايش دور می شود , فرياد بلند مي پيچد توي راهرو , زير طاقي , جيغ می زنم و می دوم , زير پايم خالی می شود .
پلکهايم سنگين است , لای چشمهايم را باز می کنم نور می زند , سايه ای می بينم , داد مي زنم " سالار خان کمک " , يکی دستم را می گيرد , گرم می شوم , " رويا اينجايی؟ " , " سالار خان دير رسيدی " , "" رويا اينجا چيکار می کنی ؟ سالار کيه ؟ خوبی رويا؟ همه جا رو گشتيم , حرف بزن رويا , صورتت چي شده ؟ کجا خوردی ؟ رويا ؟ رويا ؟"
روی زمين نشسته ام , صورتم داغ است , دست مي کشم روي لبم , خون مي آيد ,يکی دستمال قرمز را از دستم مي کشد بيرون و لبم را پاک مي کند , همه می آيند تو , هوا دم کرده , يکي می گويد " بچه اش نيوفته ؟ , رنگش پريده , ببريدش دکتر " زير بغلم را می گيرند و از خانه مي آييم بيرون , يکی محکم بغلم مي کند , يکی داد می زند و دعوا می کند , يکی آب می ريزد روی سرم و دستمال می دهد دستم و می گويد " می رم ماشينو بيارم " .
چشمم می سوزد , گلويم گرفته , شکمم آرام است , محکم مشت می زنم شايد تکانی بخورد . راه مي افتيم , اشکهايم می ريزد , شکمم را محکم می گيرم و داد می زنم " اين سالاره , بچه منه , بچه هر کيه که دوسش داره , ... خوش خنده اس , ساقي هم دوسش داره , مگه نه ؟ , بذارين زنده بمونه , باهاش حرف بزنين ... حرف بزنين ... , حرف , اگه دوستون نداشت رو لباسش عق نزنين , اگه چشاش تنگ شد , تنهايی درد داره . . . درد, بگين نوشته هاشو بخونه , بلند . . . بلند ... بذازين تو جاده خاکی برقصه , حرف بزنه , دنبالش برين , می دونه که تنهايی درد داره ... بذارين دستتونو بگيره , که گم نشين , تنهاش نذارين , گاهی برين تو خوابش ... بگين دلتون براش تنگ شده ,نذارين ته صف بمونه ... تنهايی درد داره ... مواظبش باشين , راستشو بگين , اونور خط کيه , دستمال قرمزشو گم نکنين ... نذارينش تو سرداب , تنهايی خيلی درد داره ... خيلی ..... "

June 26, 2005

اين هوا هم که خنک نمي شود. بابا جان اين همه اتفاق که برايمان افتاده لا اقل هوا را يک کم خنک تر کن بلکه نفسي بکشيم. براي تو که کاري ندارد , سه سوت مي شود خنکش کني , مگر نه؟ حال و روزم زياد تعريفي ندارد. نمي دانم شايد هم تعريف دارد و نمي فهمم ! مي داني اگر همه اش تقصير تو باشد خيال من هم راحت تر است. اصلا بيا يک مدتي همه چيز را بدهيم دست خودت , خوب البته اين حرفها همينطور از دهن خارج مي شود ولي اگر يک کمي دقت کني مي بيني که ته دلم هم خيلي بهت اعتمادي ندارم. مي گويم همه چي دست تو اما هي دلم پيچ مي زند و پيچ مي زند. اين روزها خانه دومم شده دستشويي شرکت! نمي دانم اين دل پيچه چه بود ديگر که درست کردي , البته براي من که بد نيست. نگفته ام بهت که چقدر جاي جالبي است اين دستشويي , نه که ما خيلي مدرنيم شرکتمان اوپن است و پنجره ها همه تزئيني است , باز که مي شود ولي چون جلويش ميز است اصلا نمي تواني بروي لب پنجره و گاهي هم خم بشي پايين. تنها جايي که اين قابليت را دارد همانجاست که گفتم. پنجره بزرگي است که راحت هم باز مي شود. گاهي در توالت را مي بندم و مي شود مثل صندلي پنجره را هم باز مي کنم و دستم را مي گذارم لب پنجره , زير چانه ام , و از آنجا همه چيز را نگاه مي کنم , گاهي وقتها و خم مي شوم و پايين را نگاه مي کنم اما زياد معطل نمي کنم , نمي دانم چه شيطاني درونم لانه کرده که هر باز از پنجره پايين را نگاه مي کنم تشويقم مي کند بپرم. مي ترسم آخر کار دستم دهد. گفتم شايد من را ديده باشي از آن بالا , نديدي؟
خلاصه نمي داني اين روزها چه اوضاعي است. البته حتما مي داني . از همان روزهاي کولي گرفتن و اين حرفهاست. يادم نيست توي کتاب بود يا از همين اي ميل هاي فورواردي , داستان آن مرد که داشته رد پاي خودش و تو را مي ديده و آن روزهاي سختي که فقط جاي پاي تو بوده و بس.
فکرم که اصلا يک جا جمع نمي شود , هي از اين شاخه به آن شاخه مي پرد . شايد اين هم مثل من بايد سفري برود که حالش بهتر شود. گفتم برايت که از دست تک سلولي کامنتي گاهي ديوانه مي شوم؟ نمي داني چه جانوري است , فکر کنم خبر داشتي که اون اولها حرصم را در مي آورد با حرفهايش , هي جلوي خودم را مي گرفتم که دختر اشکال ندارد , بگذار اگر حرفش جدا همين است بزند , شايد درست بگويد , بعدش که ورق برگشت خيلي خوشحال شدم , البته بهش نگفتم , چه مي دانم از اين فکر ها که مثلا روش زياد مي شود و پسر خاله مي شود و اينها , خلاصه مي گفتم بعدش که همه چيز خوب شد کلي کيف کردم که مثلا يک کمي عملگرا شدم و کيفي مي کنم از سر و کله زدن با آدمها , حالا دوباره از آن ور افتاده اين تک سلولي , لامصب تو اين شلوغي ها يقه گيري مي کند , يکي به در مي گويد و مي زند به من که هوي من حواسم هست که آن بيست و نه تا کليک شکمي بوده. تو مي گويي چکار کنم با اين تک سلولي , با خودم , اي بابا اگر بخواهم با همه تک سلولي هاي دنيا دوست شوم مي داني چقدر طول مي کشد ؟ لطفا به زمان ما حساب کن نه به زمان خودت!
روزي صد بار اين سي دي فرمان فتحعليان را گوش مي کنم و هي دلم يک جوري مي شود و مي خواهم دوست نازنينم را محکم بغل کنم و بهش بگم عزيز من , نازنينم , اين زندگي که براي خودت تصور کرده اي در حد تو نيست , بهش بگويم بابا جان لياقت تو خيلي بيشتر از اينهاست , بگويم تو که عاشق پيشه اي , بايد آفتاب بتابد توي زندگيت و عشقت همينجور رشد کند و بزرگ شود و همه ببينندش نه اينکه براي خودت بري تو سايه و زير آبي بروي و عشقت را آنجا بزرگ کني. اينطوري وقتي بزرگ شد فقط تو را خفه مي کند , عشق آفتاب مي خواهد نه سايه .
سه شنبه ها را که حتما فهميده اي روز عشق است , خوب ديگر کيف دارد , تو که خودت داستان نويسي و اين چيزها را خوب مي داني , داستان همه مان را نوشته اي , مي بيني آدم گاهي چه دلبستگي به آدمهاي داستانش پيدا مي کند ؟ مي گفتم , آنجا که مي نشينم ياد حرفهاي گذشته ام مي افتم , يادت هست قبلا ها گفته بودم بهت که بچه نمي خواهم ؟ نه که بدم بيايد ها , فکر مي کردم , يعني مطمئن بودم (هنوز هم هستم) که مادر خوبي نمي شوم , خودم که ضايع شدم حالا يکي ديگر را هم ضايع کنم که چي ؟ خيلي سخت است ديگر , اينکه مسئول يکي ديگر باشي , من مسئوليت خودم را هم دودر مي کنم چه برسد که يکي ديگر , حالا آنجا که مي نشينم و چشمهاي درشت صبا را مي بينم و موهاي دم اسبي اش را و خنده هاي ريز و پچپچه هاي درگوشي با مهدي را و فکر مي کنم اگر مادر صبا هم از اين تصميم ها گرفته بود چقدر حيف مي شد , مگر نه؟ دنيا جاي بهتري مي شود اگر يکي برايت نقاشي بکشد و تقديمش کند بهت و گاهي داستان هم بنويسد و جک هايي هم که ياد گرفته يواشکي روي کاغذ بنويسد که بخواني و بخندي . آدمي که ساختي همين بود ديگر , نه؟
اين روزها همه اش همين است , دائم مي رسم به دوراهي , نمي شود يک راه صاف بيندازي جلوي من که همان را بگيرم و بروم رد کارم؟
مامان که با لحن غمگين مي گويد حاضر است بخودش چيزي ببندد و برود تک تيرانداز را بغل کند دلم غش مي رود اما همينکه چند ساعت بعد تر مي بينم هنوز دست از سر من کچل و خواستگارها برنداشته کفري مي شوم. نمي شود يک کاري کني که مامان اينقدر به عروسي کردن من فکر نکند و مرا ول کند؟ البته بي خيال اگر قرار است از آن مشغوليتهاي ذهني مادربزگه برايمان درست کني .
خلاصه اينجوري هاست , يک روز دلم براي دختر خاله تنگ مي شود و فکر مي کنم چقدر نازنين است و چقدر دلم مي خواد کمکش کنم که شايد يک کمي از اين حالتش در بيايد , به نظرم زندگيش يک کمي سخت است , با دو تا بچه و شوهري که دست به سياه و سفيد نمي زند , اما بعد که تحليل هاي ميبدي را به خوردم مي دهد فکر مي کنم اصلا حق اش است که اينجوري زندگي کند , آخر آدمي که نه روزنامه مي خواند و نه اخبار گوش مي دهد و نه اينترنت سر مي زند و نه توي مردم است نه کار مي کند نه حتي تاکسي سوار مي شود را چه به تحليل سياسي . آخر آدمي که جز خانواده خودش و چهار تا دوست و آشنا لنگه خودش کس ديگري را نمي بيند چه به اين حرفها . تک سلولي جان اينها را به خودم هم مي گويم نمي خواد يادآوري کني برايم!
مي بيني چه سگ اخلاق شده ام ديگر , تو بگذر , يعني تو که گفته اند مي گذري بقيه را چکار کنم . آخ که نمي داني چقدر اين بالا پايين شدنها سخت است ....
بقيه اش را بعدا برايت مي نويسم
بگذار فرصت به بقيه هم برسد


به اين فرشته هاي راست و چپ من هم بگو همين دور و بر ها باشند , يک وقت احتياج مي شود!
به همه سلام برسان

مريم گلي
--------

June 20, 2005

زن روزهاي ابري جان سلام !

گفتم که نامه ات را گذاشته بودم براي روز مبادا , چه مي دانستم روز مبادا سر کوچه است ؟ اولش که نمي خواستم برايت بنويسم و حرف بزنم از بس که اين چند روزه گفتم و زدم اما بعد ديدم درد آنها که شنيدم و خوردم انگار بيشتر است برايت نوشتم شايد دردش کمتر شود.
نمي داني چقدر دلم مي خواهد سپينود زودتر کتابش را بنويسد , تا دير نشده , نگران پيرمرد هم هستم. اگر ديگر نتواند سگ نگه دارد يا بدترش اگر ديگر نتواند پيش تو بماند ؟ آخر محرم که نيستيد!
مي داني اين چند روزه يک چاي راحت نخوردم , پاهايم همه اش جمع بود توي شکمم , دست راستم از مچش تا گردنم تير کشيد از بس که اين انگشتها تلق تلق خورد روي اين کيبورد و چشمهايم سياد ديد از بس فشار آوردم بهشان شايد که اشتباه ديده باشم.
شبها تا صبح همه اش خواب مي بينم اما صبح هيچکدامشان يادم نيست , کابوس است که صبحها هيچي يادت نيايد . تو که بهتر از من مي داني. خانوم جان بدجوري دلم هواي کسي را کرده , نمي دانم کي , بگويم يکي که برايم نفس بياورد ؟ چقدر هوا دم کرده اين روزها .
هوا که داغ مي شود من هم انگار خواب مي روم. ديگر حوصله چيزي را ندارم , دلم مي خواهد يک گوشه اي پيدا کنم , روي موزاييک ها , زير باد کولر , چادر مادربزرگه را بکشم سرم و تخت بخوابم , تا هر وقت که دلم خواست , تا وقتي که چشمام از شدت خواب پف کند و بيايد بالا. و توي خواب و بيداري زير لب هي بگويم " چشمه کجاست تا که من آب کشم سبوسبو " آخ که نمي داني چه گردن دردي گرفته ام.
اين روزها همه چيز عجيب است , هر روز که مي گذرد يک دوست تازه پيدا مي کنم و البته يک دشمن تازه. همينطوري آدم کم کم مهم مي شود ديگر , يک چيزي مي گويد و دوستهايش مي گويند آفرين و دشمنها مي گويند چقدر تو خري ! و از همينجا همه چيز شروع مي شود , نمي دانم شايد هم اين نقطه پايان باشد!
فکرم جمع نيست , دست و بالم هم درد مي کند ولي يادم نرفته که هر چند خط را که نوشتم بيايم سر خط. آخر عطا گفته پاراگراف خواندن را راحت تر مي کند. يادم بنداز از عطا بپرسم باز هم خواندن مهم است ؟
بايد دفتر يادداشتم را بردارم , همان که هر وقت جو گير! مي شدم تويش براي آينده ام! برنامه مي ريختم , همان که تويش نوشته بودم هدف زندگي : آدم شدن! , همان که يک روز تويش نوشتم: چقدر خوشحالم فهميدم ورودي هايم خواندن و نوشتن و ديدن است. چقدر هيجان دارد که بخوانم و ببينم و بشنوم و آخرش بفهمم. چقدر قشنگ است که با هم بخوانيم و ببينيم و بشنويم و آخرش بفهميم. چقدر با معني است که هر چه آخرش فهميديم را عمل کنيم که بقيه هم زودتر بفهمند و همه خوشبخت شويم , بشويم آدمهاي فهميده و شاد و خوشبخت ! بچگي است ديگر , يک زماني آدم هيجانش مي زند بالا و فکر هاي آنچناني مي کند , لابد سنش که بالاتر رود ياد مي گيرد گاهي بد نيست تب هم بکند. حالا بايد زير همه اينها که نوشتم يک خط تيره بکشم که يعني ديگر تمام شد , حالا بايد بروم کار کنم , زياد و سخت , پول در بياورم , آنقدر که ديگر پيرمرد هم نياز به ماهيگيري نداشته باشد و تو هم نخواهي بروي توي بورس کار کني , آنوقت پولهايم را تقسيم مي کنم بين همه , که همه سير شويم , بايد زياد کار کنم , آنقدر که همه مان سير شويم و ديگر پول به چشممان نيايد . آنوقت شايد بشود دوباره دفترم را در بياورم و خط زير نوشته ها را پاک کنم آخر بهم گفتند اين فهميدن مال بعد از سيري است . اصلا نمي دانم چکار بايد کنم , مي بيني چطور با دو تا حرف تمام زندگيت مي رود زير سوال ؟
همش نگرانم , بد است ديگر اگر بشنوي که اين همه سال گوسفند بودي و اينها که مي گويي همان بع بع است . آدم به هم مي ريزد وقتي بفهمد , نه اشتباه شد , نبايد به هم ريخت , آخر وقتي نمي فهمي به هم ريختگي ديگر مال چيست ؟
سرت را درد آوردم زن روزهاي ابري , دلم براي صداي باراني که روي شيرواني اتاقت مي زند تنگ شده , همان که تو حسش کني براي من هم کافيست.
هوا اين روزها خيلي گرم شده , بايد جاي خنک پيدا کنم که چشمهايم را ببندم. سطحي ام ديگر چه کار کنم !

قربانت
مريم گلي


پ ن . راستي برايت سخت نيست اگر نامه اي از گوسفندي توي پوست آدم بدستت برسد؟ گفتم سوال کنم آخر بعضي ها خوششان نمي آيد با گوسفند ها دمخور باشند . مخصوصا اگر چوپانشان هم خائن ! باشد . البته همه گوسفند ها که بد نيستند, بعضي هايشان يک کمي غذاي دريايي هم خورده اند. اما آنها که نخورده اند گاهي ميلشان نمي کشد چمن خودشان را بخورند بعد چشمشان مي افتد به چمن گر نصفه نيمه بقيه و مي روند مي شاشند توش که آنها هم نخورند.
--------

June 18, 2005

از صبح که آمدم اين جا و نتايج اوليه را ديدم شوکه شدم. هنوز هم باورم نمي شود. عين آن وقتها که ضربه مي خوري و جاييت مي شکند و داغي و نمي فهمي. بعد که داغي مي رود تازه مي فهمي چه شده.
صد بار اين لعنتي را باز کردم که چيزي بنويسم و نوشتم و پاک کردم. صد بار وبلاگها را باز کردم و خواندم و خواستم نظر بگذارم و گذاشتم و پاک کردم. به هم ريختم و نتوانستم فکر کنم , تصور کنم و فحش دادم به زمين و زمان و خودم و تو و پدر و مادر بقيه. خواستم وارد بحث و جدل شوم و جواب بدم و دفاع کنم و حمله کنم اما بعد ديدم چه فايده. اين کارها را بايد قبلا مي کرديم. قبل از اين جمعه اي که ديگر سياه شده.
مي دانم دنيا به آخر نرسيده , هنوز هم اميد هست و مي دانم که چاره اي نداريم جز جلو رفتن. دلم براي فرصتي مي گيرد که مفت از چنگمان رفت , هنوز هم دلم مي خواهد گل بگيرم دهنهايي که گفتند خاتمي هيچ نکرد و نگفت و خائن بود و چه و چه .
ما که قبل را نديديم آنچه بعد شد را زندگي کرديم. ياد گرفتيم که بايد از هر فرصتي – هر چند کوچک – استفاده کرد . چه مي فهمي چه جور در حال زندگي کرديم که اينکه الان داريم را فردا شايد نداشته باشيم. صد بار گفتند حق گرفتني است نه دادني و نمي دانند ما با چه مشقتي هر روزنه که باز شد پايمان را گذاشتيم لاي در و له شديم تا يک حقي , هر چند کوچک , بگيريم. ياد گرفتيم که چشممان به دهن بقيه نباشد , فهميديم کسي دلش براي ما نسوخته , اگر چيزي مي خواهيم بايد کاري بکنيم. با کار نکردن چپزي درست نمي شود. تو چه مي داني براي همين چند سانت عقب و جلوي روسري چقدر خورديم و شنيديم و تحقير شديم. چه مي داني چقدر مواخذه شديم تا آخرش چهار تا عکس توي کتابمان انداختند و سياهش نکردند. چه مي داني وقتي همين يکي دو سال پيش که فيلم صدام را ديدم چه حالي شدم . فکر کن اين همه سال عکس دشمنت را نديده باشي , هيچ چيز , فکر کن بچه باشي و برايت تابو درست کنند و حتي وقتي بزرگ شدي احساس کني گناه کبيره انجام مي دهي وقتي صورت دشمنت را ببيني.
چه مي فهمي براي اينکه يک روسري سبز سرت کني و چله تابستون , سر ظهر , بروي لباس از خشکشويي بگيري , از ترست که نکند روسريت مشکل زا شود يک خط هم بر صورتت نکشي و روسري را بياوري تا دم ابرو و مانتوي بلند بپوشي . چه مي فهمي که هنوز هم بعد از ده سال وقتي مي خواهي وارد دانشگاهت بشوي تنت بلرزد و هر کس طرفت بيايد فکر کني مي خواهد جلويت را بگيرد. چه مي فهمي اين همه سال در بي خبري محض به سر ببري , نفهمي دنيا در چه حال است , که چاره نداشته باشي جز پذيرفتن هر انچه بهت گفته اند , چه مي داني چه حسي دارد وقتي آنچه هستي نباشي , چه مي فهمي آسه برو آسه بيا چه معني دارد , چه مي فهمي وقتي هشت سال پيش روزنه اي باز شد آنقدر هجوم برديم به طرفش که روزنه جر خورد و حالا بعد از هشت سال که خيلي روزنه هاي يشتري باز بشه ببيني که يک حرکت اشتباه نگرانت کند که نکند روزنه هايت را ببندند.
چه مي فهمي که وقتي بر مي گردند مي گويند هشت سال تمرين دموکراسي کافي بود انگار زده اند توي صورتت و دلت مي خواد دستش را بگيري و ببري در خانه ها تا بفهمد مردم شب که مي روند خانه دموکراسيشان را دم در جا مي گذارند. چه حالي مي شوي وقتي مي بيني مدام حرف مي زنند و تئوري مي دهند و تشکل ايجاد مي کنند و پاي عمل که مي رسند تب مي کنند و غش مي کنند و مريض مي شوند. چه مي فهمي چقدر براي فرار از فشاري و تحمل و صبر بيشتر جک ساختيم و مسخره بازي در آورديم. چه می فهمی خودت را بزنی به نشنيدن حرف کسانی که رای را به نفع خودشان مصادره کردند و توی دلت بگويی بگذار بگويند مهم اين است که ما به جايی برسيم . چه مي فهمي حالت دگرگون می شود وقتي بهت مي گويند خلايق هر چه لايق و تو هم دلت مي خواهد بنشيني روبرويش و زل بزني توي چشمش و بگويي شايد لياقت تو اين باشد اما لياقت من و کتي و احمدرضا و فتانه و فرناز و گلناز و بابک و پريسا و پانته ا و کعبه و عليرضا و کي و کي و کي اين نيست. مي داني خيلي کارها کرديم تا به اينجا رسيديم. مطمئن باش راهمان را ادامه مي دهيم چون باورش داريم. تو هم يادت باشد که يک روز يکی از همان روزنه های ما را با کار اشتباهت بستی.دعا کن که اين بستن بعد ها برايت پشيمانی درست نکند . من اميد دارم براي فردايي بهتر , براي تو هم دعا مي کنم خدا نفست را قوي تر سازد . چه مي داني شايد يک روزي آخر همين فوت هاي تو نظام را سرنگون کرد.
--------

June 14, 2005

اين کامنت دوني هم اعصاب من را به هم ريخته . نمي دانم چه مرگش شده . نظر ها را ميخورد. نشان ميدهد که چند تا کامنت هست اما وقتي بازش مي کني نصفش را نشان نمي دهد. مثل گدا گشنه ها شده , هر چی می گيرد پس نمی دهد . يک در ميان هم صفحه نارنجي نشان ميدهد و error1 که فعلا دسترسي وجود ندارد . بي سوادي هم بد دردي است . کسي مي تواند کمکم کند ؟ اگر نظر خواهي را از يک سايت ديگر بخواهم بگيرم , کامنت هاي قبلي مي پرد؟

سوء تفاهم شما هم رفع شد. آنها که مي دانند تک سلولي اوريژينالمان شما هستي مي دانند تک سلولي کامنت گذار يکي ديگر است. آنها هم که نمي دانستند حالا بدانند. آقا ما دو تا تک سلولي داريم که اولي همه جا تک سلولي است و دومي فقط در کامنت دوني من !
--------

June 13, 2005

اينهايي که اين زير مي نويسم فقط و فقط نظر شخصي من است. من به عنوان مريم گلي بعد از اين چيزهايي که خواندم و ديدم و شنيدم ( احساس مهم بودن هم کردم ) تصميم گرفتم به معين راي بدم. راي ندادن هم يک گزينه بود اما بين اين دو تا فکر کردم شايد بهتر باشد از يک فرصت ديگر که وجود دارد استفاده کرد. از نظر فردي هيچ تعلق خاطري به معين ندارم ( برعکس دلبستگي که به خاتمي داشتم و دارم) , معين قطعا کاريزماي خاتمي را ندارد اما به خاطر اينکه وارد شدن معين به ميدان با بقيه فرق داشت جذب شدم. همينکه بصورت شبه حزبي وارد شد به نظرم نشان پيشرفت بود. تو اين چند وقت خيلي از بچه ها در مورد چيزهايي که زمان خاتمي بدست آمد حرف زدند , ممکن است يه نظر خيلي ها آزادي فردي و سياسي و فرهنگي (هر چند اندک) که تو اين دوره بدست آمد اصلا دستاوردي نباشد و امری بديهي باشد اما فکر مي کنم براي ما , که اينجا زندگي مي کنيم و به خيلي از چيزهاي بديهي هم دستمان نمي رسد اينها همش پيشرفت است . علاقه به خاتمي قطعا سبب نمي شود که چشمم را ببندم روي فرصتهايي که از دست رفت و کارهايي که مي توانستند عملي شوند و نشدند . فکر مي کنم معين و گروهش هم چشمهايشان را نبسته اند , ديگر خيلي هامان فهميده ايم روشي که خاتمي داشت در چهار سال دوم بايد عوض مي شد و نشد . اما به گمانم هنوز هم دير نشده باشد , يعني حالا که اين را فهميديم مي توانيم يکبار ديگر هم امتحان کنيم. شايد اين بار جواب دهد. به هر حال تا وقتي که ما هم بشويم مهد دموکراسي اين سعي و خطاها و زد و خورد ها اجتناب ناپذير است. اين مدينه فاضله هم ممکن است به عمر من و شما قد ندهد ولي شايد ميراثي بشود براي نسل بعدي که لعن و نفرينشان پشت سر ما نباشد . در مورد اينکه راي دادن خيانت است يا نه , در برداشت من خيانت نسبي است , بخصوص در مورد انسانها اين خيانت ها به اين زودي معلوم نمي شود. يعني از جنس آينده است , ممکن است سالهاي بعد بشود برگشت و به اين نقطه نگاه کرد و فهميد که خيانت شده يا نه. وگرنه تو اين دنيا که چيزها بر اساس قاعده و قانون پيش نمي روند ( چيزهاي مربوط به آدمها هميشه نسبي است) ممکن است مسير طوري بچرخد و اتفاقاتي بيفتد که بعد ها اين راي ندادن به عنوان يک نقطه تاريک تاريخ برجسته شود که البته عکسش هم درست است. همانطور که بيست و خورده اي سال قبل انقالاب کرديم ,آن روز , در آن شرايط و با آن سطح آگاهي و تجربه بهترين گزينه انقلاب بود. حالا که چندين سال گذشته و چيزهاي مختلف را ديده ايم و تجربه امان زياد تر شده و برداشتمان عوض شده , راحت بر مي گرديم و اتفاق افتاده را نقد مي کنيم . تاييد مي کنيم يا تکذيب مي کنيم. اين به نظر من نشانه اين است که ما آگاهتر شده ايم , براي همين , تو اين مقطع زماني , کاري که به نظرم صحيح مي آيد را انجام مي دهم . بعد هم فکر مي کنم کم کم مسيرمان را پيدا کرده ايم , يک کم سخت است ولي به نتيجه هايي هم رسيده ايم , ممکن است براي کسي که جاي ديگري زندگي مي کند ورود به ورزشگاه يک مسئله طبيعي باشد ولي براي ما نبوده . به اندازه خودش وقت گذاشتيم ( منظورم به خودم نيست در مورد ايراني ها حرف مي زنم) و به نتيجه هم رسيديم , هزينه اش را هم پرداخت کرديم , فکر مي کنم ايران پر از جزيره هايي شده که هر کدام براي چيزي تلاش مي کنند , براي بديهي ترين حق هاي بشري , جزيره اي براي حقوق زنان , جزيره اي براي زندانيان سياسي , جزيره اي براي حقوق بشر , جزيره اي براي کارتن خواب ها , جزيره اي براي استاديوم , جزيره اي براي قانون اساسي و .... به نظرم آمد شايد انتخاب معين سبب شود اين جزيره ها به هم پيوند بخورند , حلقه هاي به هم پيوسته اگر دور گردن سفت قلاب شوند اسباب مردن را فراهم مي کنند. تا آنجا که متوجه شدم معين ابايی ندارد با کسانی کار کند که ازنظر اعتقادی و عقيدتی نظرشان همسو نيست. اگر واقعا اينطور باشد دستاورد خيلی بزرگی است برای مايی که در تمام اين سالها آدمها را طبق عقايدشان دسته بندی کرديم.

پيوست :
دلم مي خواست براي خاتمي چيزي مي نوشتم. درست است که انتظاراتمان (که شايد زياده از حد بود) را برآورده نکرد و مي توانست بهتر باشد . اما براي انسان بودنش (لزوما هر انساني قدرت اجرايي بالايي ندارد) و اينکه هشت سال تا آنجا که مي توانست براي ايران زحمت کشيد , دلم مي خواست کسي پيدا مي شد و از طرفمان ازش تشکر مي کرد. حس بدي دارم از اينکه من هم مثل خيلي از کساني که گذشته هاي دور و نزديک در اين سرزمين زندگي کرده اند قدر ناشناس باشم.
--------

June 12, 2005

زن روزهاي ابري جان
جواب نامه ات را گذاشته بودم براي روز مبادا , يا شايد يکي از همان روزها که دل راحت پايم را دراز مي کنم و چاي مي خورم اما بعد که نامه زن آبي و سپينود را خواندم دلم خواست من هم زودتر جوابت را بدهم. مي داني زن آبي و سپينود با هم دوستند , همديگر را ديده اند , با هم خاطره مشترک دارند . ما ولي همديگر را نديديم تازه هيچ خاطره مشترکي هم نداريم اما به گمانم ما هم اندازه آنها با نامه هايمان کيف مي کنيم. دوستم مي گفت انگار وبلاگهاي زنانه موفقترند برايش گفتم شايد يک دليلش اين باشد که زنانه ها از خودشان هم مي نويسند , من که تو را مي خوانم , آن پشت , يک زن روزهاي ابري رسم مي کنم که گاهي يک مرد سيبيلو دارد و گاهي فرانچسکو , يک روز هم همه اشان مي روند و جايشان را به پيرمرد مي دهند. مي داني چه مي گويم ديگر , براي من تو زنده اي . مثل خودم , قهرمان داستان زن روزهاي ابري هستي که هر روز برايم چيز تازه اي تعريف مي کني و من را در گير زندگيت کرده اي. زيادي مقدمه چيني کردم , نه ؟
اين روزها حالم سر جايش نيست , نمي دانم کدام ور است , اما سر جايش نيست . تازگيها نه ظرفي شسته ام نه لباسي اتو کرده ام , حتي تئاتر هم نرفته ام , از آن بدتر , فکر هم نکرده ام. يک جوري مي روم و مي آيم , گيج گيج انگار . صبحها يک کمي منگم , آن روز که چشمم به عقربه بنزين افتاد و ديدم هنوز به نصف هم نرسيده و هر چي به کله ام فشار آوردم که آخرين بار کي بنزين زدم و يادم نيامد يکهو دلم تنگ شد. تنگ شد چون تا همين چند ماه پيش , از بس که از اين سر شهر مي کوبيديم آن سر شهر که برسانمش خانه و دوباره برگردم اين سر شهر بنزين زود زود تمام مي شد و هي مي خنديد که " دوستي من جز ضرر هيچ برايت ندارد" , دلم غش مي رود که دوباره همين را بگويد و من هم بگويم " ضررت رو عشقه قربان ! " مي بيني خانوم جان گاهي چه چيزهاي کوچکي تو را ياد چه آدمهاي بزرگي مي اندازد؟ حالا زندگي جور ديگري شده , ديگر از اين سر شهر به آن سرش نمي روم , همين کوچه روبرو که تهش ميله کوبيده اند را مي گيرم مي روم جلو , يک کمي بالاتر , نبش کوچه , انگار که همان است و فقط شکلش عوض شده , اينبار هم ضرر را عشق است. مي بيني چه ضرر پذير شده ام ؟
مادربزرگ که مرد , وقتي رفتيم چالش کنيم , همانجا فرشته ها را ديدم , فرشته هاي کوچک خاله بزرگه را , تازه فهميدم همه فرشته داريم اما از بس نامرديم تا وقتي يکي نميرد روشان نمي کنيم . ديگر خيالم راحت شد , فرشته من هم همينجاست فقط گاهي از شدت نامرديم غيبش مي زند.
اين روزها همه جا شلوغ شده , همه حرف مي زنند و نظر مي دهند و بيانيه مي دهند , خوب است ها , آدم چيز ياد مي گيرد , صاحب نظر مي شود , مشورت مي کند , تصميم مي گيرد که اين آخري کيفش از همه بيشتر است , احساس مهم بودن مي کند , تازه گاهي تصميم هاي بزرگ هم مي گيرد , احساس دين هم مي کند و مي خواهد قدم هاي بزرگ بزرگ بردارد , بعد شب که مي خواهد بخوابد مي بيند هنوز هم نمي تواند پشت به پنجره بخوابد , انگار رويش که به پنجره باشد امنيتش بيشتر و خيالش راحت تر است , اين که در موردش حرف زدم من نبودم ها , بودم؟
نمي داني چقدر قشنگ است که سه شنبه ها همه دور هم مي نشينيم , مي خوانيم , حرف مي زنيم , نظر مي دهيم و من احساس مهم بودن مي کنم , خيالي نيست , پخي که نبودم , پخي هم نخواهم شد , اما اين جمع قشنگ خوب حالم را جا مي آورد , خوب ! سه شنبه شب ها هميشه دلم مي خواهد بنويسم , اما اين سومي که دارم مي نويسمش خيلي گير دارد. زنک خودش را لوس کرده و دهنش را بسته . لام تا کام حرف نمي زند . من که نمي توانم جاي او بنويسم. خودش بايد کمکم کند. مي داني چند تا سه شنبه گذشته و سر کارم گذاشته؟
زن روزهاي ابري جانم , اين روزها همه اش مشغول پروازم , بين چيزهاي بزرگ و کليات با چيزهاي ريز و جزئيات. چه مي گفتند ؟ از در دروازه رد نمي شوم و از سوراخ سوزن سه سوت !
نامه ات تکه پاره شد , اشکال ندارد , آدم بعضي روزها خودش هم تکه پاره است , بايد سر فرصت بنشينم و اين تکه ها را جمع و جور کنم و بند بزنم , خوبيش هميشه بند زني هست.
بيشتر از اين ديگر نمي توانم بنويسم , يعني مي توانم ولي تو يک نامه آدم چقدر تکه پاره مي تواند جا دهد؟ بقيه اش بماند براي نامه هاي بعدي.
ديگر هيچ ملالي نيست جز دوري بعضي ها که شکر خدا نزديکي بعضي ها ملالمان را کمرنگ و بي رنگ مي کند.

جز
يک بغل گرم
چند تا بوسه
عشق فراوان
چيز ديگري ندارم که برايت بفرستم

قربانت
مريم گلي
--------

June 08, 2005

خيلي از کارها يک مرز باريکي دارد. کافيست يک قدم کوچک اينور تر بروي که همه چيز به هم بريزد. بعضي وقتها اين مرز براي خود آدم فرق دارد. يعني مثلا وسيعتر است . اينکه براي خودت مرزها را عقب تر ببري لزوما اين مرز عقب رفته در مورد بقيه هم صدق نمي کند. بروم سر اصل مطلب , يکي از همين کارهاي مرزدار حرف زدن است. من , به عنوان مريم , مرز حرف زدن در مورد خودم را خيلي عقب کشانده ام. يکي از چيزهايي که آدم را محدود مي کند ترس است. ترس اينکه اين حرفي که مي زني , اين اطلاعاتي که مي دهي , اين بعضا صداقتي که داري , اين راحتي بعدا برايت دردسر ساز نشود. نکند يکي از اين حرفها بر ضدت استفاده کند يا نکند کسي بهت ضربه بزند. من براي خودم اين ترس را کمرنگ کرده ام , هنوز از بين نرفته البته . وقتي آدم بفهمد که نقاط ضعفش کجاست , ايراداتش کجاست , يا نقطه مثبتش چيست ديگر ترسيدن از اينکه يکي نقطه ضعفت را پيدا کند و بکوبد توي صورتت بي معني است. چون اگر اينکا ررا هم بکند تازگي ندارد. من خودم مي دانم که فلان نقطه ضعف را دارم پس صحبت دوباره در اين مورد نبايد ناراحتم کند. حالا نه فقط در مورد نقطه ضعف , کلا بعضي فکر مي کنند هر چه اطلاعات کمتري از خود به ديگران بدهند بيشتر برده اند. من اينطور فکر نمي کنم. حالا گيرم که چهار نفر هم بدانند من مشکلم کجاست يا فلان کار را مي کنم , اگر خودم آگاه باشم به مشکلم يا فلان کارم , فرقي به حالم نمي کند. يعني فرق که مي کند , مي توانم چهار تا نظر ديگر نسبت به من و مشکلم را بدانم , يعني به اين مسئله حرف زدن در مورد خودم به ديد منفي نگاه نمي کنم. اين مسئله يک بدي هم دارد , نوبت به آدمهاي ديگر که مي رسد گاهي يادم مي رود که اين مرز را بايد جمع ترش کنم. اينکه من با فلان دوست در مورد بهمان دوست حرف بزنم ( در موردش نه پشت سرش!) از نظر من ايرادي ندارد. بعد هم به بهمان دوست بگويم که با فلاني اين حرفها را زديم. مشکل اينجاست که گاهي بهماني شاکي مي شود که مثلا دوست نداشته فلاني اين موضوع را بداند( حالا نه فقط در مورد نقاط ضعف ها , گاهي براي خبر خوش هم همين جور است) . اين جور وقتها مي فهمم که باز مرز خودم و ديگري را قاطي کرده ام. علت اينکه به نظرم بد نمي آيد اين است که آدمها را به بد و خوب تقسيم نمي کنم (حداقل آنها که نزديکترند را) . همه شان را دوست دارم بعد هم سعي مي کنم بشناسمشان و اينکه مثلا اين نکته هاي مثبت و آن نکته هاي غير مثبت را دارند. آن غير مثبت ها هم هيچکدام بار منفي برايم ندارند , صرفا برايم نشاندهنده اين هستند که آن آدم در آن زمينه جاي کار و پيشرفت و بهتر شدن را دارد. براي همين هم در مورد خودم حرف مي زنم که شايد دوستانم بهم بگويند کجاي کار جاي بهتر شدن دارد. شما چه فکر مي کنيد؟ بايد بين مرز خودم و ديگري فرقي بگذارم يا در همان مرز خودم گردش کنم؟
--------

June 06, 2005

اول که از همه ممنون به خاطر لطف و محبتی که دارید. شرمنده ام کردید

دوم که دلم می خواست برای سه سالگی اینجا چیزی بنویسم یا کاری بکنم , نشد . نه وقت شد نه حوصله اش آمد. بی سر و صدا و سوت و کور چهارساله شد.

سوم که فکر نکنم این دل به این زودی دوباره دل بشود. همینطور , هر روز آدم می رود و می آید و زندگیش را می کند یک مرتبه , یک روز ناغافل سرِ دلِ آدم تنگ می شود. همچین که نگو و نپرس.
--------

June 02, 2005

این بار قصه ما که نه , قصه مادربزرگه به سر رسید.
ديگر کسی نيست برايمان بگويد چه بر سر کلاغه آمد.
روحش شاد
--------

June 01, 2005

براي خاتون پنجره که بي بي دلش وسط پنجره نشسته است و سرما سرمايش مي شود.

خاتون جان , اين بي بي دل فقط مال من و تو نيست. همه بي بي دل دارند , حتي رفيق تک سلولي امان ! , البته مال من با مال تو فرق مي کند , مي داني ديگر. بعضي ها , که خوشبختن , زود بي بي دلشان را پيدا مي کنند , بعضي ها خرند , تا آخرش هم نمي فهمند اينکه آن تو مي لرزد کيست , بعض ها هم احمقند , يعني هم خرند که نمي فهمند يکي آن تو هست هم تو را که فهميدي دست مي اندازند. ما به خرها و احمق ها که کار نداريم , داريم؟ مي داني ديگر بي بي دلت دو تا سر دارد , لابد بالاييش مال اول وقت است و آشنايي , سر پايينش هم مال وقت آي ي ي ي است , آنکه مي لرزد مي خواهد چيزي برايت بگويد. ما که جزو خرها و احمقها نيستيم ؟ پس ببينيم چه مي خواهد. بي بي دل گاهي از ترس سرماسرمايش مي شود , ترس اينکه من , تو يا رفيق تک سلولي امان نفهميم که بي بي آنجا نشسته است. يعني خر شويم ديگر , ترس اش از همين است وگرنه اگر خيالش راحت باشد که فهميديم آنجا نشسته و حواسش به آمدنها و رفتها هست ديگر نمي لرزد , يعنی مي لرزد اما نه از ترس , شايد از خوشحالي , يا خوشبختي , نمي دانم آخر کارش لرزيدن است ديگر . اصلا مگر قرارمان چيست ؟ مگر نه که اولش آمديم و چند وقت بعدترش مي رويم؟ خوب همه اش همين است . آمدن , رفتن , دوباره آمدن , دوباره رفتن. مثال دم دستيش هم همان بهار و زمستان خودمان است , دل دل اولش که مال آمدن بهار است و دل دل آخرش که چرا زمستان دارد تمام مي شود , اين دل دل آخر خيلي مهم است , دو تا است در اصل , يکي لرزه تموم شدن زمستان و يکي آمدن دوباره بهار . بي بي دل حرفش همين است , اگر دلت براي زمستان تنگ مي شود و مي لرزد , يادت باشد که زمستان از بهار شروع شد , يک کمي طول مي کشد ,شايد يک سال مثلا , اما بهار بعدي هم به زمستان مي رسد. من خوب بلد نيستم جاي بي بي دل حرف بزنم اما سعي ام را کردم. وقتي اين حرفهايش را گوش ندي مي ترسد , فکر مي کند بهش توجه نکردي , هر کاري که بتواند مي کند , حتي از ترس سگ لرز هم مي زند , سخت مي شود , سياه مي شود , اصلا آن داخل را انقدر مي کَند که همه چيز خالي مي شود , اينها همش مال اين است که بهش توجه کني , مي داني ديگر بعضي ها براي جلب توجه چه کارها که نمي کنند , دل است ديگر , ديوانه است , اما احترامش هم محفوظ است. حالا همه اين حرفها را زدم که بگويم اين بي بي دل را دست کم نگير , اگر حالا که فهميدي آنجاست بهش برسي زندگيت را زير و رو مي کند. خيلي فداکار است , خودش را با تو تنظيم مي کند , وقتي سردت است آنقدر گرمت مي کند که نيازي به روانداز نداشته باشي , وقتي هم که گرم و کلافه اي مثل آب روي آتش مي ماند. اگر زبانم الکن بود به بزرگي خودت ببخش . حالا هم پنجره را باز کن که خودت و بي بي ات هوايي بخوريد.
--------