« | Main | »

فردا چه کسی می آید؟

محله جديد را بيشتر دوست دارم . جور خاصی است , شايد قديمی , ساختمان خيلی بلند ندارد , پنجره آشپزخانه ها توی کوچه باز می شوند , همسايه ها و مغازه ها انگار به آدم نزديکترند . از بين خانه ها آنکه به پارک نزديکتر بود را انتخاب کردم . از اينجا که زندگي مي کنم تا دم پارک بيشتر از بيست دقيقه نبايد باشد. روسری شيری ام را - که گلهای ريز آبی و صورتی دارد - سر می کنم. يک کيف پارچه ای صورتی هم دارم که جای زنبيل دستم می گيرم. خانه پايين تر از پارک است , بايد سربالا بروم , با اين حساب شايد نيم ساعتی بکشد . بهتر است به خودم فشار نياورم , اگر از پا بيفتم کسی نيست نگهم دارد.
توی راه دختر از بغلم رد می شود . توی دستش , کتاب و کلاسور و از اين جور خرت و پرت هاست . مقنعه اش کج شده و موهايش انگار کثيف است . از نيمرخ دماغش قشنگ است . تندتر می روم تا هم قدم شويم.
می گويم : " سلام " . نگاهم می کند , سر تکان می دهد , بی لبخند . می گويم "اين روزا بچه ها زود خسته می شن. من که سن تو بودم هم درس می خوندم هم بچه داشتم , اونم دو قلو , تازه با مادر شوهر هم زندگی می کردم " می خندد . می گويد : "سلام " می پرسم : از دانشگاه می آيی ؟ "
اسمش الناز است. دانشجوي سال آخر , زبان فرانسه مي خواند و مي خواهد برود فرانسه , دو تا برادر هم دارد , مادرش پير است , خودش هم بچه آخر است , اصلا حوصله نمی کنند با هم حرف بزنند , مي گويد اينجا بماند بايد آخرش با يکي از همين ها که دور و برش هستند ازدواج کند و بشود مثل مادرش.
مي گويم " من يک پسر دارم , اينجا نيست , نمي دونم قبول مي کند يا نه ولي اگر دوست داشتي تلفنت را بده که هر وقت آمد باهات تماس بگيرم و همديگه رو ببينيد" . دختر من و مني مي کند , مي گويم " اگه بهونه ای باشه پسرم حاضره فرانسه هم زندگي کنه " . جمله آخر جواب مي دهد , دختر تلفنش را يادداشت مي کند , دم پارک راهمان جدا مي شود.
پارک را بايد کم کم کشف کنم , يک جاده خلوت که دو طرفش چنار دارد , تپه های کوچک پر از گلهای رنگی , مثل پتو , مثل روسری من , يک حوض با فواره های باز سر راهم است با چند تا نيمکت که دور حوض اند .
روي نيمکت نشسته ام. صدايي مي آيد " ببخشيد ميشه چند دقيقه اينجا بشينم" خوشحال مي شوم. زن از من کوچکتر است , شايد چهل ساله , مانتو مشکي بلند پوشيده با يک روسري ساده آبي . روسري گلدار من خيلي قشنگ تر است. به نظر خوشحال نمی آيد . شايد خسته است . می گويم : " چه هواي خوبي , پارک با صفاييه , شما زياد مي آين اينجا؟ "
اسمش پروين است. هر روز ساعت 6 , الياس , شوهرش , از سر کار مي آيد اينجا , با هم دوري مي زنند , هوايي مي خورند , گاهي هم يک بستني و مي روند طرف خانه. محمد اش بيست ساله است. زياد درس می خواند و بلند پروازی می کند , دائم نگران هستند مبادا از بلندی زمين بخورد . مي گويم " اي بابا , سخت نگير , الان دنيا عوض شده , من هم يک دختر دارم , اسمش النازه , حوصله اش نمياد با من حرف بزنه , مي خواد بره فرانسه , اگه نره بايد با يکي از همين ها که دور و برشن ازدواج کنه و بشه مثل من , ". زن خنده اش مي گيرد , می گويد " دخترم , مهرو , خيلي قشنگه , به من که نرفته , شبيه مادرمه , باباش خيلي دلش مي خواد دخترش درس بخونه , هر روز هم بهش مي گه تا وقتي درس نخوندي و کاري نگرفتي نمي شه شوهر کني. چه مي دونم !"
با زن گپ مي زنيم . برايش مي گويم که پدر الناز هم وقت مردن همين سفارش را به من کرد. من هم تمام زندگيم را گذاشتم پاي اين دختر که درس بخواند و براي خودش کسي شود.
نزديک 6 است. زن بلند مي شود " خوشحال شدم ديدمتون , کم کم برم , قرارم با الياس دم بوفه است , تا برسم اونجا , اون هم رسيده "
زن که می رود من هم بلند می شوم . دارد غروب می شود .
دم پارک مردي هم سن و سال خودم , نه , کمي پيرتر , سرپايين مي رود. همراهش مي شوم
"سلام"
"سلام خانم , حالتون خوبه"
" خدا رو شکر"
" شما رو نديده بودم تا حالا. زياد اينجا مياين خانوم؟"
" آره , راستش من هر روز ميام اينجا. شوهرم , الياس , عصر ها بعد از کار مياد اينجا , با هم دوري مي زنيم ,يک چاي مي خوريم , اگه هوا گرم باشه هم بستني , بعد يواش يواش مي ريم خونه. "
"پس کو الياس خان؟"
" مي دونين الان چند روزِ مريض شده , حال نداره , خونه خوابيده , بچه ها پيشش هستن واسه همين اومدم يک هوايی بخورم . پسرم دانشجوئه, خيلي بلند پروازه , من و الياس مي ترسيم کار دست خودش بده. واسه همين بهش گفتم بياد با دختر عمه اش – الناز – که مي خواد بره فرانسه ازدواج کنه و با هم برن. يک دختر هم دارم , خيلي خانومه. دلمون بهش خوشه. الان هم که من اومدم اون مواظب الياسه. راستي اسم من هم پروينه ... "
آرام و شمرده حرف می زند , مرا هم نگاه می کند . اسمش اسفنديار است. بچه هايش خارج اند , زن اش هم همينطور , تنها زندگي مي کند , دوست ندارد برود آنجا , زنش هم اينجا را دوست ندارد . خاطراتش را می نويسد , خطاط هم هست , گاهي که حوصله اش سر مي رود و مي خواهد هوايي بخورد ميايد پارک. بدش نمي آيد تنهاييش را با دوستهاي تازه پر کند. " شايد هم با يک زن تازه" اين را من می گويم و هر دو می خنديم .
دم ميوه فروشی می گويم " من يک کم خريد دارم "
" باشه پروين خانم , من دم در منتظر می مونم "
می دوم توی مغازه . " سلام آقا , چهار تا خيار , دو تا گوجه فرنگی , دو تا ليمو ترش . پياز دارم . می خوام سالاد شيرازی درست کنم"
"خسته نشی مادر با اين همه بار , سنگينه بگم يکی برات بياره!؟ "
" ای آقا , مگه دو نفر چقدر می خورن؟"
از مغازه می آيم بيرون , از دکه روبروی مغازه خانواده اين هفته را هم می خرم که آخر شب بخوانم . مجله را به مرد نشان می دهم و می گويم " اينطوری حوصله ام سر نمی ره . آخه مي دونين , الياس طفلک خيلي مريضه , دکترا جوابش کردن , تا زنده اس عروسي پسره رو راه مي اندازم که زودتر با زنش برن فرانسه. "
" آره بالاخره اول و آخرش بچه ها بايد برن "
سر کوچه از مرد خداحافظي مي کنم. مي گويد " خداحافظ . هم صحبت خوبي بودين. کاش باز هم ببينمتون. راستي چه روسري قشنگي"
کليد را مي اندازم . فکر مي کنم دخترک را چکار کنم , شايد بد نباشد برود شهرستان پيش مادربزرگش. فکر خوبيست. تصميمش را فردا می گيرم.

Comments

سلام

من واقعا تعجب كردم !!!!!!!!!!!!!!!
اينجا چه خبره؟؟؟؟؟؟؟؟
من توي گوگل اسم و فاميل خودم رو سرچ كردم
يعني سرچ كردم : الياس گلي
اين صفحه اومد !!!!
الياس كيه؟
شما فاميلتون گلي هست؟
من گيج شدم