" /> مریم گلی: May 2005 Archives

« April 2005 | Main | June 2005 »

May 29, 2005

Human Rights , Human Rights , Human Rights , Human Rights , Human Rights , Human Rights , Human Rights , Human Rights , Human Rights , Human Rights , Human Rights , Human Rights , Human Rights , Human Rights , Human Rights , Human Rights , Human Rights , Human Rights , Human Rights , Human Rights , Human Rights , Human Rights , Human Rights , Human Rights , Human Rights , Human Rights , Human Rights , Human Rights , Human Rights


بيست و نه تا , هر کدام نشان يک سال زندگيم!

بعدا نوشته شد برای نرگس :

یک سنبل , برای اینکه به اندازه سالهای عمرم که زندگی خوبی داشته ا م مدیونم که برای اجرای حقوق انسانها کاری بکنم.
--------

May 27, 2005

چشم به هم بزني و ببيني که دوباره جمعه امده , آخر هفته , ببيني شش روز گذشته به سگ دو , يا گاهي تنبلي , پشت ميز نشيني , چند تا کلاس و چند تا قرار و چند تا فحش خواهر و مادر به اين و آن . حالا هم رسيده به جمعه , که بعد از همه اين کارها استراحت کني برای فردا که دوباره اول هفته مي آيد.
بروي توي اتاق , ببيني همه جا شلوغ است , مثل همين هفته که گذشت , مثل هفته قبلترش , مثل هفته بعد که مي آيد. حوصله ات نيايد , کتابهاي روي ميز را بريزي روي زمين , ورقش بزني بي مکث , برگردي به صفحه اول و چند خط که با خودکار نوشته شده و امضايي که زيرش شده , دلت غنج بزند , کتاب را ببندي , کيفت را برگرداني روي زمين , که هر چه هست بريزد بيرون , قرصهاي رنگارنگ که هيچ وقت نمي خوريشان , چند تا آدامس و کليد و کيف پول و کرم و اين چيزها را خالي کني روي زمين , پخششان کني , چشمت بيفتد به دفتر کوچک قرمز , که براي مبادا توي کيفت است , ورقش بزني و چشمت بيفتد به شماره اي که هول هولکي توي صفحه آخر نوشته اي و زيرش خط کشيده اي , برگردي به عقب , جايي توي گذشته , منگ شوي , يادت بيفتد که هيچ وقت , هيچ چيز را نگه نداشته اي , نه نامه اي , نه کارتي , نه دفتر و کتاب بچگي , دلت بگيرد که کاش چيزکي از خودت , بچگيت , نگه مي داشتي. بعد يادت بيفتد که پوشه زرد رنگ تنها چيز نگهداشته ات است. از لاي پوشه ها و کتابها , يک جاي مثلا امن , درش بياوري , بنشيني روي تخت , از اول تا آخرش را بخواني , کاغذ ها را ورق بزني , دنبال کلمات روي کاغذ بروي , عشق بورزي به قلمي که اين ها را برايت نوشته است. گم شوي توي حس خوب آشنايي , گرما بدود زير پوستت و برود تا ته دلت , آنجا جمع شود , سنگين شود , چنگ بزند و دلتنگي جايش را بگيرد و پر شود و بالا بيايد تا توي گلو و پشت چشمها و همانجا بماند. چشم تو روي نوشته ها برقصد و اشک روي چشمان تو . مِهر کلمات لبريزت کند , آنقدر که دلتنگيت جمع شود و کم کم رسوب کند و برگردد ته دلت و همانجا بماند , تا دفعه بعد . از خانه بروي بيرون , پيش مادربزرگت مثلا , که حالي بپرسي , که ببيني ديگر نمي تواند بنشيند , که روي صندلي بنشانندش , سرش بيفتد روي شانه اش و خواب باشد , خواب که نه , گيج و منگ , بي هوش . از شدت ضعف حرف هم نزند و دلت بخواهد بنشيني پيش مادر و سخت بغلش کني که بگويي پيشش هستي حتي اگر مادرش نباشد. که سرت را بگذاري توي گودي گردن اش و بوي اش کني و بروي به سالهاي دور و نزديک و خيالت راحت باشد که جايت امن است و اما هيچکدام را نکني و فقط با چشمهايت خيره شوي به گوشه ميز و جعبه بيسکوييت. ببيني عصر است و بخواهي برگردي خانه و تنها باشي و کاغذهايش را دوباره ورق بزني و گوش هم تيز کني که شايد تلفن , غير منتظره زنگ بزند. بعد يادت بياوري که رويت به جلو باشد و پرونده گذشته را ببندي , لبخند بزني که همين تازگيها , دلي برايت شروع کرده به تپيدن .
بعد يادت بياورند که قراري داشته اي , از خانه و خاطرات بگذري و بروي به جلو , پيش بچه ها , که فيلمي ببيني و چيزي بخوانند و گوش کني و چيزکي بگويي و گوش کني و گوش کني و گوش کني و فکر کني جايي خالي است و دلي مي تپد و نگاهي مي چرخد و پوشه سبزي باز کني , که نوشته جديدي بگذاري , که مهر ديگري , با کلمات ديگري , از دهان ديگري بشنوي , بعد غرق شوي در اين مهر بي پايان و بي چشمداشت , برگردي و گوش کني , باز چيزکي بگويي , گوش کني و گوش کني و فکر کني چرا آدمهاي مهربان زندگيت مال تو نبودند , نيستند , غمت بگيرد , قلبت بزند که شايد روزي , مثلا همين نزديکي , دلت بتپد بدون هيچ فکر و خيالي , نگراني و اضطرابي , که اين نداند و آن نفهمد . که سرت را بالا بگيري , راحت , که بگذاري همه دنيا دلت را ببيند , که مي تپد . باز برگردي و ديگر چيزي نگويي و از در بزني بيرون و راه را اشتباه بروي و مسيرت دور شود و خيالت نباشد و شيشه را بکشي پايين که هوايي بخوري و سرت همينجور گرم باشد و بيايي خانه و دلت بخواهد که اينها را بنويسي و روان نويس جديدت را برداري , همان که ناغافل هديه اش گرفتي و بنويسي و بنويسي و به عقب هم نروي که دوباره بخواني و فکر کني چقدر ديگر بايد بروي که نمي دانم چه کني و به کجا برسي . بعد کيفت را جمع کني و اتاقت را هم مرتب کني و صورتت را بشوری و بخزي زير ملافه اي که صبح عوضش کرده اي و چشمانت را ببندي و غلت بزني و مچاله شوي و ته دلت خالي شود و بتپد و خودت هم نداني که خوبي يا بد . يادت بيفتد که فردا شنبه است و شروع دوباره زندگي و سلام صبحگاهي و حرف زدن و خنديدن و عشق ورزيدن و نوشتن و خواندن و تپيدن و تپيدن , شايد نوشته اي براي پوشه سبز , شعري , آهنگي , تفسيري , صداقتي , عذاب وجداني , عشقي , شوري , مهري . خوابت نبرد و چشمهايت را باز نکنی و بگذاری همانطور بماند و دلت بتپد برای همه جمعه ها که مال خودت هست و يادت می آورد که دوست داشته ای و دوستت داشته اند و دوست داری و دوستت دارند.
--------

May 25, 2005

هیچ می دونی ؟ عاشق نامه هايت هستم . نمی دانی چه کيفی می کنم . يک چيزی زير پوستم می دود و می رود.
--------

May 21, 2005

اين چند وقته بيشتر پستهام مربوط به آدمها و روابط بوده , خسته شدين؟
خسته کننده هست اما انقدر از فهميدن ارزش روابط خوشحالم که دلم مي خواد باز هم در موردش صحبت کنم. دور و برم پر از رابطه هاي ناتموم و تيکه پاره و رها شده است . مهم نيست چه نوع رابطه ايه مهم اينه که بايد رو روابط کار بشه . روي هر چيزي که به آدمهاي اطراف يا اصلا به کل آدمها مربوط مي شه وقت بذاريم . اگه قراره مون اينه که رشد کنيم و بزرگ بشيم و انسان باشيم يکي از راههاش توجه به آدمهاست. مي دونم که اين حرفها را زياد شنيدين اما شنيدني که منجر به درک بشه خيلي ارزشمندتر از شنيدن خشک و خاليه. علي وبلاگشو بسته , حالا به هر دليلي – که توضيح مفصل هم داده – نمي خواد ديگه اينجا بنويسه. علي مسيري که براي زندگيش انتخاب کرده از وسط آدمها مي گذره. اصلا مسئله اين نيست که علي چقدر می تونه تغيير ايجاد کنه, يا اينکه چقدر حرف مي زنه و چقدر عمل مي کنه. به نظر من , مهم اينه که علي به انسانها – فارغ از جنس و سن و ...- نگاه مي کنه. علي فکر کرده با صحبت کردن در مورد حق طبيعي انسانها و نابساماني ها و حق کشي هايي که مي شه مي تونه آدمها رو آگاه تر کنه. اين کار ارزشمنده . به نظرم وقتي فهم و درک انسانها بالاتر بره خيلي از اين مسائلي که الان هست ديگه نخواهد بود. وقتي يک انساني متوجه ارزش انسان ها بشه و شعور داشته باشه ديگه حقوق بقيه انسانها رو زير پا نمي ذاره . از طرف ديگه علي براي روابط شخصي خودش هم اهميت قائله. براي آدمهاي زندگيش وقت مي گذاره . چه وقت خوبي چه وقت بدي . لزوما هميشه روابط خوب و عالي نيستن اما اينکه براي روابط وقت بذاري و روش کار کني , همونجور که خودت رشد مي کني و بزرگ مي شي روابطت هم رشد کنه و عوض بشه . به نظر من علي تو زندگيش موفق خواهد بود چون اين نکته رو گرفته که زندگي ما آدمها به هم مربوطه. مثل علي – حداقل تو اين دنياي مجازي- خيلي زياده . بعضي ها شاخص ترند چون حرکتهايي رو که ممکنه به بهبود زندگي آدمها منجر بشه پايه ريزي مي کنن . مثل هاله يا فتانه . نکته قشنگتر در مورد اين آدمها اينه که روي روابطشون با آدمها بصورت شخصي تر هم وقت مي گذارن. وقتي هاله براي من (يا هر کس ديگه) ميل مي زنه که "فلاني چي شده ؟ يا مثلا چقدر خوب که تو خوشحالي " با وقتي فتانه از راه دور پيغام ميده که " فلاني اگر قرار به رفتن کسي باشه بذار بره" نشون مي ده که فتانه يا هاله يا بقيه حواسشون به روابط هست. يعني وقتي يک رابطه اي رو شروع مي کنن براش وقت مي ذارن و روش کار مي کنن . تو اين دنياي مجازي خيلي چيزها واسه ياد گرفتن هست. مي تونيم خدا رو شکر کنيم که يک همچين فرصتي برامون پيش اومده که خيلي راحت بتونيم از آدمها خيلي چيزها رو ياد بگيريم. بعضي وقتها عمل کردن خيلي ساده است . مي تونيم اين نکته هايي رو که از آدمهاي بزرگ ياد مي گيريم اجرا کنيم. تو همين دنياي مجازي مي شه شروع کرد. اينجا رو مثال زدم چون بستر خيلي مناسبي براي رشد آدمهاست . چون انقدر آدمهاي مختلف با سطح شعور و درک متفاوت اينجا هست که جاي کار زيادي رو درست مي کنه. مي تونيم به جاي فحاشي کردن بحث کردن رو ياد بگيريم. مي تونيم هماهنگي و همکاري براي بهتر شدن زندگي نوع انسان رو ياد بگيريم. مي تونيم تمرين دوست داشتن بکنيم. اگر هر کدوم از ما فقط روزي چند دقيقه اين چيزهايي رو که می خونيم و حرفشو مي زنيم عملي انجام بديم دنيا جاي خيلي بهتري واسه زندگي مي شه.
اين چيزهايي رو که مي گم اينو برداشت نکنين که من هوا برم داشته يا دارم نقش آدم خوبه رو بازي مي کنم. من هدفم رو انتخاب کردم , آره دلم مي خواد آدم خوبه باشم. دلم مي خواد اونقدر رشد کنم که بتونم يک تاثير هر چند کوچيک تو زندگي آدمها بذارم. استارت اين هدف هم از همون وقتي زده شد که شروع کردم به وبلاگ نوشتن. براي اين هدفم هم دارم زحمت مي کشم. مسلما آدم تو مسيرش اشتباه هم مي کنه , به بيراهه هم مي ره يا حتي گاهي از هدفش دور مي شه. من اين کار رو اينجا شروع کردم چون محيط مناسبيه براي اينکه سريع نتيجه عملت رو ببيني . براي اينکه اينجا اين توقع رو مي تونم داشته باشم که هر لغزشي از زير چشم شما در نمي ره و من رو متوجه مي کنين . براي اينکه اينجا فرصت خوبي براي بزرگ شدنه. و خوشحال هم هستم براي اينکه تو اين سه سال خيلي پيشرفت کردم. فکر مي کنم براي اطرافيانم آدم بهتري شدم. خيلي چيزها ياد گرفتم , ياد گرفتم که اشتباهاتمو قبول کنم , سعي کردم آدمها رو قضاوت نکنم . به روابطم توجه کنم. خوب اشتباه هم کردم. گاهي وقتها دير متوجه شدم . وقتي کي وان لينک هاي وبلاگشو گردگيري کرد – نه که لينک مهم باشه , لينک يک بهونه يا نشونه بود واسه من – فهميدم که اينجا رو خراب کردم. حس کردم شايد حرفي زدم يا بحثي کردم که دلخوري پيش اومده و اين مسئله رو بيان نکردم که هدف فقط بحث بود نه قضاوت . دوباره يادم اومد که اگر فرضا رابطه اي کات مي شه مي تونه با دلخوري نباشه. فکر کردم شايد لازم باشه – هر چند دير – به خاطر دلخوري که پيش اومده بوده معذرت خواهي کنم. خيلي وقتها آدم يک حرفي مي زنه يا کاري مي کنه که غير عمدي ممکنه اثرات خوبي نداشته باشه. واسه همين دلم مي خواد اگر تو اين سه سال , تو اين دنياي مجازي يا واقعي , کاري کردم يا حرفي زدم که عمدا يا سهوا باعث ناراحتي و دلخوري کسي شده بهم بگه. شايد نشه کاملا جبرانش کرد اما هر کاري از دستم بر بياد انجام ميدم.
علت اينکه اين حرفها رو نوشتم بنده نوازي! آقا يا خانومي بود که تو اين سه تا پست آخرم برام کامنت گذاشتن. اگر از اين آدمهاي گذري هستي – که بعيد مي دونم – اومدي يک کامنتي بذاري و بري که خدا روزيتو جاي ديگه حواله بده. اگر من کاري در حقت کردم يا حرفي زدم که باعث ناراحتيت شده برام ميل بزن يا اگه نمي خواي کامنت بذار که در موردش حرف بزنيم و حل اش کنيم. اگر هم که نه , من کاري نکردم و فقط از من خوشت نمياد و دلت خواسته يه حالي ازم بگيري باز هم بگو , جند تا روانشناس خوب مي شناسم که مي تونن بهت کمک کنن چون دليلي نداره بدون هيچ پيش زمينه اي آدم از کسي بدش بياد.
--------

May 18, 2005

چند قدم بيشتر نمانده
حالا
من , نوک قله ام
خسته و سبک
نگاه به دور دست
تو؟
با من بودي
توي راه
بالا , پايين
کجايي؟ نيستي ؟ نماندي ؟
نفس عميق . . .
بويت همينجاست , توي نفس ها
همين جا , همان دور
گوش کن
تلپ و تلوپ , تاپ و تاپ . . .
مي بيني ؟
دو تاست , دو تا مي زند
يکي من , يکي تو
مي بيني ؟
هستي , ماندي , مي ماني
گيرم هر روز يک شکل
ديروز , همان شکل آشنا
امروز , نمي دانم
فردا , شايد يک مرد کلاه دار !
برويم
شکلت هر چه باشد
آغوشم
برايت
باز
است
--------

May 15, 2005

مسير طولاني اي بود , نه که تمام شده باشد , فکر کن ايستگاه استراحت بين راه است , فکر کن نزديک سي سال رفته اي , هميشه که راه صاف نبوده , شايد هم بوده و تو مسير ناصاف را رفته اي , حالا يک چند وقتي است که خسته شدي , همينطوري دلت مي خواهد وقت بکشي , يک کم بشيني , دور و بر را نگاه کني , آدمهايي که روبرويت مي روند و مي آيند را نگاه کني , بعد يهو ببيني که چقدر آدم اين دور و بر هاست , خوشحال بشي از اينکه آدمها هستند , فکر کني اگر قرار بود تمام اين سالها , اين راههاي صاف و ناصاف را تنها رفته بودي چقدر زندگي بي روح مي شد. بعد دلت براي تمام آدمهايي که ديده اي و همراهت بودند و هستند و همراهشان بودي و هستي تند بتپد . ببيني که چقدر راحت مي شود آدمها را پيدا کرد و دوستشان داشت و دوستشان شد. خوشحال بشي از اينکه خيلي از فرصتهاي آشنايي را از دست نداده اي , مي بيني چقدر راحت بود يک کليک روي غروب سه شنبه و پنجره اي که باز شد و آنطرفش کلي دوست بود . سپينود (که تند و سريع است , هيجان دارد , وقتي که مي دود آدم دلش مي خواهد دنبالش بدود و بغلش کند ) , ماهزاده (که اسمش از بس قشنگ است هوس مي کني اسم دختر نداشته ات را بگذاري ماهزاده) , ارنواز (که ساکت و آروم است) , سارا (که انرژيش تمام نمي شود ) علي ( که تن صدايش خاص است , مال خودش ) , محمد رضا ( که انقدر شلوغ مي کند و حرف مي زند که نمي شود دوستش نداشت ) , مهدي ( که نمي فهمي تو سرش چي مي گذره ) , حسين ( که خوشحالي وبلاگ رو آسونتر گرفته و به نظر آدم پيچيده اي مياد) , وحيد ( که دلت مي خواهد همينجور داستان بخواند) , محسن ( که انگار هميشه جبهه مخالف است ) , کاوه ( که همه چيز به نظرش لحن گزارش دارد و حوصله اش زود سر مي رود) , سورا ( که خيلي نمي شناسيش و حرف که مي زند تو زياد نمي فهمي اما به روي خودت نمياري ) , آرش ( که هنوز نمي تواني توي پرانتز چيزي برايش بنويسي) , ماني ( که از عمل آمده بود سه شنبه را با بچه ها غروب کند ) و بابک ( که افسوس مي خوري چرا اين همه سال متوجه دوست به اين خوبي نشده بودي) . پنجره ها همينطور , تند تند , باز مي شوند و آنطرفش همه هستند. پويا ( که عزيز است و اگر دوستش باشي خيلي خوش شانسي) , کتي ( که پنجره اش هميشه باز است و وقتي برود جايش خالي مي شود اما مي داني که هميشه دوستش خواهي داشت ) , ايرج ( که مي شود تا آخر دنيا باهاش حرف زد) , نازيتا ( که هميشه عاشق است و خودش نمي داند) , عليمان ( که برخورد اولش آدم را کلي جذب مي کند و هر بار که مي بينش انگار يک دوست تازه پيدا کرده اي) فتانه ( که حتي اگر دلت هم بخواهد هم نمي توني نسبت بهش بي تفاوت باشي) , آرين ( که گاهي هست و گاهي نيست اما صدايش انگار هميشه تو گوش آدم هست) , اون يکي عليرضا ( که از وقتي عروسي کرده ديگر نيست اما دلت برايش تنگ مي شود) , محمود ( که پاي تلفن هميشه با مکث حرف مي زند و آدم فکر مي کند ناراحت است ) احمد رضا ( که از بس غر مي زند و بدبين است و ليست سياهش تا آخر دنيا کشيده شده نمي شود دوستش نداشت ) , آيدين ( که دفعه اول که ديديش دلت خواست بلند شوي و محکم بغلش کني و ماچش کني که خوب هيچکدام را نکردي) , مريم ( که اين جمله اش که هر کسي ساز خودش را مي زند و نغمه خودش را مي خواند هيچ وقت از يادت نمي ره) , عطا ( که از بس غير قابل پيش بيني است آدم گيج مي شود) , کعبه ( که دلت مي خواهد يکبار ديگه ببينيش) , نرگس ( که نديديش اما کلی روزنه برايت باز کرده است ) , فرناز ( که از همان دور که مي آيد معلوم است که مي خواهد حق همه را بگيرد) , علي ( که نازنين است و پست آخرش باعث شد اينها را بنويسي) , شراره ( که يک انسان واقعي است) , پيمان ( که انقدر خوب است که آدم خجالت مي کشد) , جاويد و حسين ( که خوشحالی حالا می شناسيشون) , مريم ( که حتي اگر ناراحت باشد توي صورتش چيزي معلوم نيست) , ماندانا ( که خوشحالي از زندگيش راضي است ) , هاله ( که هميشه مثبت است و عاشق , دوست داشتنش اصلا کار سختي نيست ) , کي وان ( که از تو خوشش نمي آيد و ادبيات خاص خودش را دارد) , آرش و احسان و احسان ( که سرشان از بس شلوغ شده نحويل نمی گيرن) و خيلي هاي ديگه که اگه بخواي اسم همه رو بگي سي سال طول مي کشه. بعد از همه اينها بفهمي که اصلا زندگي با آدمهاست که معنا پيدا مي کنه حتي اگه کسي باشه که دوستش نداشته باشي . بعد بفهمي که روح همه آدمها بزرگه اين جسمشونه که ممکنه باعث بشه کوچيک به نظر بيان. وقتي که دوباره بخواي راه بيفتي با خودت بگی که تو مسير باقي مونده هر کسي رو که ديدي دستت رو دراز مي کني , که دست بدي , که بگي من دوستت هستم , که اگر خواستند کمکي بکني و لذت ببري از اين وقتي که داري با آدمها مي گذراني , که يادت نرود دوست داشتن ساده ترين کار دنياست .
--------

May 14, 2005

داستان دوم من
--------

فردا چه کسی می آید؟

محله جديد را بيشتر دوست دارم . جور خاصی است , شايد قديمی , ساختمان خيلی بلند ندارد , پنجره آشپزخانه ها توی کوچه باز می شوند , همسايه ها و مغازه ها انگار به آدم نزديکترند . از بين خانه ها آنکه به پارک نزديکتر بود را انتخاب کردم . از اينجا که زندگي مي کنم تا دم پارک بيشتر از بيست دقيقه نبايد باشد. روسری شيری ام را - که گلهای ريز آبی و صورتی دارد - سر می کنم. يک کيف پارچه ای صورتی هم دارم که جای زنبيل دستم می گيرم. خانه پايين تر از پارک است , بايد سربالا بروم , با اين حساب شايد نيم ساعتی بکشد . بهتر است به خودم فشار نياورم , اگر از پا بيفتم کسی نيست نگهم دارد.
توی راه دختر از بغلم رد می شود . توی دستش , کتاب و کلاسور و از اين جور خرت و پرت هاست . مقنعه اش کج شده و موهايش انگار کثيف است . از نيمرخ دماغش قشنگ است . تندتر می روم تا هم قدم شويم.
می گويم : " سلام " . نگاهم می کند , سر تکان می دهد , بی لبخند . می گويم "اين روزا بچه ها زود خسته می شن. من که سن تو بودم هم درس می خوندم هم بچه داشتم , اونم دو قلو , تازه با مادر شوهر هم زندگی می کردم " می خندد . می گويد : "سلام " می پرسم : از دانشگاه می آيی ؟ "
اسمش الناز است. دانشجوي سال آخر , زبان فرانسه مي خواند و مي خواهد برود فرانسه , دو تا برادر هم دارد , مادرش پير است , خودش هم بچه آخر است , اصلا حوصله نمی کنند با هم حرف بزنند , مي گويد اينجا بماند بايد آخرش با يکي از همين ها که دور و برش هستند ازدواج کند و بشود مثل مادرش.
مي گويم " من يک پسر دارم , اينجا نيست , نمي دونم قبول مي کند يا نه ولي اگر دوست داشتي تلفنت را بده که هر وقت آمد باهات تماس بگيرم و همديگه رو ببينيد" . دختر من و مني مي کند , مي گويم " اگه بهونه ای باشه پسرم حاضره فرانسه هم زندگي کنه " . جمله آخر جواب مي دهد , دختر تلفنش را يادداشت مي کند , دم پارک راهمان جدا مي شود.
پارک را بايد کم کم کشف کنم , يک جاده خلوت که دو طرفش چنار دارد , تپه های کوچک پر از گلهای رنگی , مثل پتو , مثل روسری من , يک حوض با فواره های باز سر راهم است با چند تا نيمکت که دور حوض اند .
روي نيمکت نشسته ام. صدايي مي آيد " ببخشيد ميشه چند دقيقه اينجا بشينم" خوشحال مي شوم. زن از من کوچکتر است , شايد چهل ساله , مانتو مشکي بلند پوشيده با يک روسري ساده آبي . روسري گلدار من خيلي قشنگ تر است. به نظر خوشحال نمی آيد . شايد خسته است . می گويم : " چه هواي خوبي , پارک با صفاييه , شما زياد مي آين اينجا؟ "
اسمش پروين است. هر روز ساعت 6 , الياس , شوهرش , از سر کار مي آيد اينجا , با هم دوري مي زنند , هوايي مي خورند , گاهي هم يک بستني و مي روند طرف خانه. محمد اش بيست ساله است. زياد درس می خواند و بلند پروازی می کند , دائم نگران هستند مبادا از بلندی زمين بخورد . مي گويم " اي بابا , سخت نگير , الان دنيا عوض شده , من هم يک دختر دارم , اسمش النازه , حوصله اش نمياد با من حرف بزنه , مي خواد بره فرانسه , اگه نره بايد با يکي از همين ها که دور و برشن ازدواج کنه و بشه مثل من , ". زن خنده اش مي گيرد , می گويد " دخترم , مهرو , خيلي قشنگه , به من که نرفته , شبيه مادرمه , باباش خيلي دلش مي خواد دخترش درس بخونه , هر روز هم بهش مي گه تا وقتي درس نخوندي و کاري نگرفتي نمي شه شوهر کني. چه مي دونم !"
با زن گپ مي زنيم . برايش مي گويم که پدر الناز هم وقت مردن همين سفارش را به من کرد. من هم تمام زندگيم را گذاشتم پاي اين دختر که درس بخواند و براي خودش کسي شود.
نزديک 6 است. زن بلند مي شود " خوشحال شدم ديدمتون , کم کم برم , قرارم با الياس دم بوفه است , تا برسم اونجا , اون هم رسيده "
زن که می رود من هم بلند می شوم . دارد غروب می شود .
دم پارک مردي هم سن و سال خودم , نه , کمي پيرتر , سرپايين مي رود. همراهش مي شوم
"سلام"
"سلام خانم , حالتون خوبه"
" خدا رو شکر"
" شما رو نديده بودم تا حالا. زياد اينجا مياين خانوم؟"
" آره , راستش من هر روز ميام اينجا. شوهرم , الياس , عصر ها بعد از کار مياد اينجا , با هم دوري مي زنيم ,يک چاي مي خوريم , اگه هوا گرم باشه هم بستني , بعد يواش يواش مي ريم خونه. "
"پس کو الياس خان؟"
" مي دونين الان چند روزِ مريض شده , حال نداره , خونه خوابيده , بچه ها پيشش هستن واسه همين اومدم يک هوايی بخورم . پسرم دانشجوئه, خيلي بلند پروازه , من و الياس مي ترسيم کار دست خودش بده. واسه همين بهش گفتم بياد با دختر عمه اش – الناز – که مي خواد بره فرانسه ازدواج کنه و با هم برن. يک دختر هم دارم , خيلي خانومه. دلمون بهش خوشه. الان هم که من اومدم اون مواظب الياسه. راستي اسم من هم پروينه ... "
آرام و شمرده حرف می زند , مرا هم نگاه می کند . اسمش اسفنديار است. بچه هايش خارج اند , زن اش هم همينطور , تنها زندگي مي کند , دوست ندارد برود آنجا , زنش هم اينجا را دوست ندارد . خاطراتش را می نويسد , خطاط هم هست , گاهي که حوصله اش سر مي رود و مي خواهد هوايي بخورد ميايد پارک. بدش نمي آيد تنهاييش را با دوستهاي تازه پر کند. " شايد هم با يک زن تازه" اين را من می گويم و هر دو می خنديم .
دم ميوه فروشی می گويم " من يک کم خريد دارم "
" باشه پروين خانم , من دم در منتظر می مونم "
می دوم توی مغازه . " سلام آقا , چهار تا خيار , دو تا گوجه فرنگی , دو تا ليمو ترش . پياز دارم . می خوام سالاد شيرازی درست کنم"
"خسته نشی مادر با اين همه بار , سنگينه بگم يکی برات بياره!؟ "
" ای آقا , مگه دو نفر چقدر می خورن؟"
از مغازه می آيم بيرون , از دکه روبروی مغازه خانواده اين هفته را هم می خرم که آخر شب بخوانم . مجله را به مرد نشان می دهم و می گويم " اينطوری حوصله ام سر نمی ره . آخه مي دونين , الياس طفلک خيلي مريضه , دکترا جوابش کردن , تا زنده اس عروسي پسره رو راه مي اندازم که زودتر با زنش برن فرانسه. "
" آره بالاخره اول و آخرش بچه ها بايد برن "
سر کوچه از مرد خداحافظي مي کنم. مي گويد " خداحافظ . هم صحبت خوبي بودين. کاش باز هم ببينمتون. راستي چه روسري قشنگي"
کليد را مي اندازم . فکر مي کنم دخترک را چکار کنم , شايد بد نباشد برود شهرستان پيش مادربزرگش. فکر خوبيست. تصميمش را فردا می گيرم.

May 10, 2005

دوشنبه روز خوبي نبود. البته روز که بد نمي شه من خوب نبودم. حرف و حديث هاي کاري امانم رو بريده بود. بريدگي هنوز هم ادامه داره. حرف و حديث يک طرف , اون احساس عذاب وجداني که به آدم منتقل مي کنن يک طرف ديگه. جوري با آدم رفتار مي کنن که تو فکر مي کني مقصري که اين شرايط برات پيش اومده . مقصري که برنامه کاري مشخصي نداري , حتي اينجور القا مي کنن که رفتارت با بقيه هم درست نيست . يک جور محترمانه اي نوک تمام پيکانها بر مي گرده طرف خودت . انصاف نيست.
خلاصه اينکه دوشنه اصلا خوب نبودم , وقتي هم بد باشي جز افکار بد چيز ديگه اي جذب نمي کني. اما سه شنبه روز خوبي بود. البته روز که خوبه در اصل من خوب بودم. آرامشي که نمايشگاه بهم داد خيلي زياد بود . سه شنبه نه به ديروز فکر کردم که خاطرات رو نشخوار کنم نه به فردا فکر کردم که چي مي شه. سه شنبه رو فقط به خاطر خودش زندگي کردم. ممنون که باعث شدي بعد از مدتها يک روز رو بدون هيچ نگراني و خيالي از لحظاتش لذت ببرم. دم غروب , بعد از اون باد شديد هوا خيلي خوب شد. هواي تميز و خنک و خلوتي نمايشگاه و استخر آبي و کلي منظره هاي سبز انقدر خوب بود که يک لحظه فکر کردم اگه قرار باشه بعد از مردن بري جايي که مثل اين لحظه باشه مردن اصلا چيز بدي نيست.
امروز فعلا خوبم . نمي دونم تا آخر وقت چي پيش مياد اما سعي مي کنم امروز هم فقط چهارشنبه رو زندگي کنم. اگر هم نشد يادم نمي ره که يک روز بهاري , تو ارديبهشت ماه , به هيچ چيزي فکر نکردم و چقدر همه چيز خوب بود.
--------

May 06, 2005

بر همگان واجب است (آنها که اينجا را مي خوانند به آنها که نمي خوانند بگويند) که به جا داستاني که افتتاح شده سر بزنند , نظر بگذارند و لينک دهند . باشد که رستگار شوند . اگر اين کار را نکنند , آن دنيا خودشان بايد جواب دهند!
--------

May 02, 2005

دنبال کار مي گردم. يک کار بهتر , شايد يک جاي بهتر , يک جا که به من و شعورم بيشتر احترام بگذارن. يک کمي تبليم مياد , بعد از 5 سال کار کردن تو يک جا , کندن سخته , حداقل واسه من. اما ديگه مي خوام برم , اگه کسي کاري واسه يک مهندس عمران که 5 سال پيمانکاري کار کرده سراغ داره بهم خبر بده . دلم مي خواست تو زمينه محيط زيست کار کنم , حالا اگر تو اون زمينه هم جايي سراغ دارين بهم بگين , حتي اگر NGO اي هم سراغ دارين که عضو چلمن ! مي گيره بهم خبر بدين.
روزها خوب مي گذره , از همون خوب هاي معمولي. روزهايي که از زنده بودن لذت مي بري. دارم داستان دوم رو مي نويسم , اين نوشتن تو خوب موقعي اتفاق افتاد , مي دونم يک چيزي هست که مال خودمه , کسي بهم ديکته نکرده و سرنوشتش دست خودمه. يک لذت خوبي بهم مي ده. ديگه حواسم رو جمع تر مي کنم , به دور و برم , به اينکه آدمها به چي فکر مي کنن , به چي عمل مي کنن.
دارم دوباره آدمهاي دور و برم رو کشف مي کنم , دوستهامو , خوشحالم که يک چيزهايي رو که حرفشو زياد مي زدم تونستم تو عمل هم درش بيارم. اين هم خيلي لذت بخشه. که بفهمي وقتي تو موقعيت قرار بگيري اون چيزي که تو ذهنت بوده رو بهش عمل کني.
خوشحالم که برام جا افتاده آدمها با هم فرق دارن , آدمها هميشه با هم فرق داشتن , همه هم اينو مي گن , اما تو رفتارهاشون اين اصلا معلوم نيست. يعني با همه يک جور رفتار مي کنن , همونجوري که خودشون ترجيح مي دن. توجهي به اينکه طرفت چه خصوصيتي داره , چي رو ترجيح مي ده و نوع رابطه چيه ندارن . به نظرم اين خيلي وحشتناکه که روابطت فقط بر اساس خواست خودت باشه.
يک روزهايي هم احساس گناه مي کنم , از اينکه دارم زندگي خودم رو مي کنم و کاري به بقيه ندارم , يعني تو بحث ها شرکت کنم و نظر بدم و حمايت کنم و از اين حرفها . مثلا در مورد اکبر گنجي ننوشتن و از انتخابات صحبت نکردن و در مورد شهردار حرف نزدن و.... گاهي اين حس رو بهم ميده که انگار تو زندگي اجتماعي حضور ندارم. حس مي کنم زيادي درگير خودم شدم , از طرف ديگه به نظرم مياد تنها کمکي که مي تونم به اين جامعه و مردم بکنم اينه که آدم بهتري بشم. خوب مسلما يک نفري که بيماره و مشکل داره مسبب پيشرفت نمي شه.
تازگيها زياد در مورد خودم حرف مي زنم. دلم براي نوشته هاي غير خوديم تنگ شده. بايد چيز جديدي بنويسم.
--------