« | Main | »

پریزاد

يک هفته اي است که آمده و ور دل من نشسته است . کلافه شده ام . تقصير خودم بود , فکر کردم مي توانم کمکش کنم به سرانجامي برسد . زن خوبي است . حدودا چهل ساله , آرام و قرار ندارد , آنقدر می رود و می آيد که گاهی گمش می کنم , حواسش به همه جا هست , گفتم آبرو داري مي شود اگر زن اولين داستانم باشد. به هر حال يک زن جا افتاده و مستقل مورد احترام است. مي دانم که زن با خودش قرار داشت تا وقتی خودش را خوب نشناخته به کسي زندگي ندهد. اما ديد کم کم به پنجمين دهه زندگيش رسيده و هنوز همه آنچه را که مي خواسته نفهميده , پس مجال بيشتری نبود براي عقب انداختن. زن , تنها نيامده , نوزادش را همراه آورده است .
ميانه قامت است با موهاي روشن که اگر دقت کني گوشه و کنار ريشه هاي سپيد را هم مي بيني. هيکلش معمولي است , انقدر که در نگاه اول شايد نفهمي تازه بچه دار شده .
دست و دلم به کار نمي رود , مسئوليتم زياد شده , درگير زن و بچه اش شده ام. زن ساکهايش را باز کرده , لباسهای بچه را از اول تا می کند , برای خودش چيزی نياورده , هر چه هست مال بچه است . بچه رسيدگي مي خواهد , تمام وقت , اما زن بايد کار هم بکند , البته کار که مي کرد اما خيال داشت چند ماهي (يا شايد هم سالي) تمام وقتش را براي بچه بگذارد. اين تصميم مال قبل بود , قبل تر از آن روزي که مرد بي خبر از خانه برود . تنها چيزي که از مرد مانده يک تکه کاغذ است که رويش نوشته " من تحملش را ندارم " . زن کاغذ را گذاشته زير شيشه ميز که هر روز نگاهش کند و با حرص بگويد "من تحملش را دارم". حالا که همه چيز گردن خودش افتاده بايد تمام وقت کار کند. پس انداز دارد اما باشد براي روز مبادا. مي تواند کار دوم بگيرد , از همان هايی که توي خانه هم مي شود انجام داد. حسابهايش را تند تند روی کاغذ می نويسد . با اين حساب بچه را کجا بگذارد ؟ مهد ؟ شايد فکر خوبی نباشد , بچه کوچک زود مريض می شود . بايد کسی را پيدا کند که بچه را نگه دارد تا عصر , بقيه اش هم خودش باشد تا صبح فردا . اما اين روزها نمي شود راحت به هر کسي اعتماد کرد . بايد از مادرش بپرسد کسي را سراغ ندارد؟ نه , مادر نفهمد بهتر است آنوقت پيله مي کند که "خودم نگه اش مي دارم" و نمي تواند , پير و زمينگير است . الان همه اش نگران است که نکند اتفاقي براي مادر بيفتد , زمين بخورد يا کتري را روي خودش بر گرداند , آنوقت حرص بچه هم اضافه مي شود. اما اگر بچه را بگذارد پيش مادر و کسی هم بيايد که هر دو را نگه دارد آنوقت خيالش از همه جهت راحت مي شود. مادر هم سرش گرم مي شود و هي غر نمي زند که "تو به من سر نمي زني" . اسم بچه را مي گذارد پريزاد . اسمت که قشنگ باشد زندگيت هم قشنگ می شود حتما , زن نگاهم مي کند و خنده اش مي گيرد , من هم همينطور.
زنگ ساعت حواسمان را جمع می کند , وقت شير بچه است . خودش که نتوانست شير بدهد , يعني چند هفته اول شير داشت اما بعد از حرص مرد که رفته بود و بچه که مريض بود و پول که نداشت شيرش خشک شد. , کتري آب را مي گذارم تا جوش بيايد. تا چند وقت همين شير کافيست بعد بايد غذا بدهد , واکسن و دکتر هم که بايد باشد , رخت و لباس و اسباب بازي هم که هست , موهاي بچه را هم که بلند شد می بافد , مثل بقيه دختر بچه ها. يادش باشد دفعه بعد که رفت خريد کش سر رنگي هم بخرد . تا چشم به هم بگذارد بچه راه افتاده , اين دفعه که دکتر را ديد بپرسد اميدي هست پرانتز پاهاي بچه صاف شود , مي تواند خودش راه برود يا بايد برايش عصا بگيرد شايد هم صندلي چرخدار. از پنجره خيابان را نگاه می کند . عصرها بچه را مي برد پارک , با موهايي که ريز بافته شده , با پاي خودش يا عصا يا صندلي فرقي نمي کند , توي پارک مي گردند , براي بچه از خودش تعريف مي کند , از اينکه چقدر بچه را دوست دارد , از مرد هم مي گويد , همه چيز را , مي گويد مرد خوبي بود فقط تحملش را نداشت. بچه که نمي تواند بدود , روي نيمکت مي نشينند , با منچ و مارپله شروع می کنند , بعد ها اگر توانست با شطرنج , حتما از دکتر بپرسد با فيزيوتراپي انگشت های دست بچه صاف می شود , انقدر که بتواند مداد دستش بگيرد ؟
سوت کتري من و زن را مي آورد تو آشپزخانه . شير را درست مي کند , براي خودم چاي مي ريزم . بايد درآمدش بيشتر شود , چند سال ديگر که سنش بالاتر برود ديگر کمرش نمي کشد بچه را بالا و پايين کند, يک پرستار قوی می خواهد , شايد يک مرد , هم وارد باشد و هم بچه را دوست داشته باشد که با خيال راحت بچه را بگذارد پيشش و برود دنبال کار. وسايل کمکی هم می خواهد , صندلی چرخدار که دارد , شايد يک صندلی که تخت هم بشود , يا يک تشک از همانها که نمی گذارد زخم بستر بيايد.
زن روی صندلی نشسته است , کاغذ هايش را نگاه می کند . بچه بايد خوب درس بخواند, نه , زياد درس خواندن مهم نيست , بعد که بيشتر دوست شدند می فهمد که بچه چه می خواهد . برايش از پاهای پرانتزی می گويد که می دويدند و دستهای جمع شده ای که می نوشتند.
زن حسابي توي فکر رفته , بين ابروهايش خط افتاده , مرا می بيند و لبخند کمرنگي مي زند . مي رود شير بچه را بدهد.
بالاي تخت بچه ايستاده ايم , سر بچه توي بالشت فرو رفته , حرکتی نمی کند , پوست قرمز پشت گردنش چروک خورده , سر ش موي زيادي ندارد , کچل است . خرس صورتی کنارش خوابيده است , طاقباز و راحت . دستش را مي گذارد روی بالشت , که جاي بچه را درست کند , آب دهان بچه همه جا را خيس کرده است .
فکر کرد بچه که بيست ساله شود , شصت ساله شده است. ترسيد , دکتر نگفت بچه اش بيست سال ديگر چند ساله است , گفت معلوم نيست , يک ذهن بيست ساله ؟ ده ساله ؟ پنج ساله ؟ شايد هم چند ماهه که آب دهانش همه جا را خيس مي کند. فکر کرد اگر بميرد چه کسي بچه را نگه دارد ؟ مرد ؟ اصلا از کجا بفهمد که زن مرده و بچه تنها مانده ؟ اگر بچه نفهمد , حرف نزند , کسي نگهش مي دارد ؟ نکند بچه را ببرند بهزيستي ؟ يعني بچه مي فهمد زن مرده است ؟
بچه صدايي مي کند , بين خرخر و گريه . صورتش بيشتر فرو رفته است , پوستش کمي تيره شده , زن مرا نگاه مي کند , مستاصل , چکار کند ؟
خودش که نباشد نکند بچه يکی از همانها شود که روی تخت , با لباس خيس از آب دهن , تنشان زخم شده , نکند دوستش نداشته باشند , بد نگاهش کنند .
خر خر بچه بم تر شده , صورتش تيره تر , چشمهای خيره زن مرا ول نمی کند , يعنی تحملش را دارد ؟ صورت بچه را جابجا کند که هوايي بخورد يا ... , چکار کند ؟ چکار کنيم ؟ رويم را بر می گردانم , آخر پريزاد اسم قشنگي است .

Comments

i l u

ههههه