" /> مریم گلی: April 2005 Archives

« March 2005 | Main | May 2005 »

April 23, 2005

اولین داستان من

بعدا نوشته شد :
هي هي مي بينين تو رو خدا. ا اگه يک چيز ديگه نوشته بودم که ال و بل کلي برام کامنت مي ذاشتين که اينجوري و اونجوري. حالا که يک بار تو عمرم يک چيز جدي نوشتم و دلم خواست که نظر بقيه رو بدونم و ايرادهاي کار رو ببينم واسم کامنت نذاشتين.
*** اين هم واسه کامبيز که هي به من غر زد و ايراد گرفت و نوشته هاي همينطوري رو اصلاح کرد حالا که يکبار ما خواستيم نظر فني بده خبري ازش نيست!
--------

پریزاد

يک هفته اي است که آمده و ور دل من نشسته است . کلافه شده ام . تقصير خودم بود , فکر کردم مي توانم کمکش کنم به سرانجامي برسد . زن خوبي است . حدودا چهل ساله , آرام و قرار ندارد , آنقدر می رود و می آيد که گاهی گمش می کنم , حواسش به همه جا هست , گفتم آبرو داري مي شود اگر زن اولين داستانم باشد. به هر حال يک زن جا افتاده و مستقل مورد احترام است. مي دانم که زن با خودش قرار داشت تا وقتی خودش را خوب نشناخته به کسي زندگي ندهد. اما ديد کم کم به پنجمين دهه زندگيش رسيده و هنوز همه آنچه را که مي خواسته نفهميده , پس مجال بيشتری نبود براي عقب انداختن. زن , تنها نيامده , نوزادش را همراه آورده است .
ميانه قامت است با موهاي روشن که اگر دقت کني گوشه و کنار ريشه هاي سپيد را هم مي بيني. هيکلش معمولي است , انقدر که در نگاه اول شايد نفهمي تازه بچه دار شده .
دست و دلم به کار نمي رود , مسئوليتم زياد شده , درگير زن و بچه اش شده ام. زن ساکهايش را باز کرده , لباسهای بچه را از اول تا می کند , برای خودش چيزی نياورده , هر چه هست مال بچه است . بچه رسيدگي مي خواهد , تمام وقت , اما زن بايد کار هم بکند , البته کار که مي کرد اما خيال داشت چند ماهي (يا شايد هم سالي) تمام وقتش را براي بچه بگذارد. اين تصميم مال قبل بود , قبل تر از آن روزي که مرد بي خبر از خانه برود . تنها چيزي که از مرد مانده يک تکه کاغذ است که رويش نوشته " من تحملش را ندارم " . زن کاغذ را گذاشته زير شيشه ميز که هر روز نگاهش کند و با حرص بگويد "من تحملش را دارم". حالا که همه چيز گردن خودش افتاده بايد تمام وقت کار کند. پس انداز دارد اما باشد براي روز مبادا. مي تواند کار دوم بگيرد , از همان هايی که توي خانه هم مي شود انجام داد. حسابهايش را تند تند روی کاغذ می نويسد . با اين حساب بچه را کجا بگذارد ؟ مهد ؟ شايد فکر خوبی نباشد , بچه کوچک زود مريض می شود . بايد کسی را پيدا کند که بچه را نگه دارد تا عصر , بقيه اش هم خودش باشد تا صبح فردا . اما اين روزها نمي شود راحت به هر کسي اعتماد کرد . بايد از مادرش بپرسد کسي را سراغ ندارد؟ نه , مادر نفهمد بهتر است آنوقت پيله مي کند که "خودم نگه اش مي دارم" و نمي تواند , پير و زمينگير است . الان همه اش نگران است که نکند اتفاقي براي مادر بيفتد , زمين بخورد يا کتري را روي خودش بر گرداند , آنوقت حرص بچه هم اضافه مي شود. اما اگر بچه را بگذارد پيش مادر و کسی هم بيايد که هر دو را نگه دارد آنوقت خيالش از همه جهت راحت مي شود. مادر هم سرش گرم مي شود و هي غر نمي زند که "تو به من سر نمي زني" . اسم بچه را مي گذارد پريزاد . اسمت که قشنگ باشد زندگيت هم قشنگ می شود حتما , زن نگاهم مي کند و خنده اش مي گيرد , من هم همينطور.
زنگ ساعت حواسمان را جمع می کند , وقت شير بچه است . خودش که نتوانست شير بدهد , يعني چند هفته اول شير داشت اما بعد از حرص مرد که رفته بود و بچه که مريض بود و پول که نداشت شيرش خشک شد. , کتري آب را مي گذارم تا جوش بيايد. تا چند وقت همين شير کافيست بعد بايد غذا بدهد , واکسن و دکتر هم که بايد باشد , رخت و لباس و اسباب بازي هم که هست , موهاي بچه را هم که بلند شد می بافد , مثل بقيه دختر بچه ها. يادش باشد دفعه بعد که رفت خريد کش سر رنگي هم بخرد . تا چشم به هم بگذارد بچه راه افتاده , اين دفعه که دکتر را ديد بپرسد اميدي هست پرانتز پاهاي بچه صاف شود , مي تواند خودش راه برود يا بايد برايش عصا بگيرد شايد هم صندلي چرخدار. از پنجره خيابان را نگاه می کند . عصرها بچه را مي برد پارک , با موهايي که ريز بافته شده , با پاي خودش يا عصا يا صندلي فرقي نمي کند , توي پارک مي گردند , براي بچه از خودش تعريف مي کند , از اينکه چقدر بچه را دوست دارد , از مرد هم مي گويد , همه چيز را , مي گويد مرد خوبي بود فقط تحملش را نداشت. بچه که نمي تواند بدود , روي نيمکت مي نشينند , با منچ و مارپله شروع می کنند , بعد ها اگر توانست با شطرنج , حتما از دکتر بپرسد با فيزيوتراپي انگشت های دست بچه صاف می شود , انقدر که بتواند مداد دستش بگيرد ؟
سوت کتري من و زن را مي آورد تو آشپزخانه . شير را درست مي کند , براي خودم چاي مي ريزم . بايد درآمدش بيشتر شود , چند سال ديگر که سنش بالاتر برود ديگر کمرش نمي کشد بچه را بالا و پايين کند, يک پرستار قوی می خواهد , شايد يک مرد , هم وارد باشد و هم بچه را دوست داشته باشد که با خيال راحت بچه را بگذارد پيشش و برود دنبال کار. وسايل کمکی هم می خواهد , صندلی چرخدار که دارد , شايد يک صندلی که تخت هم بشود , يا يک تشک از همانها که نمی گذارد زخم بستر بيايد.
زن روی صندلی نشسته است , کاغذ هايش را نگاه می کند . بچه بايد خوب درس بخواند, نه , زياد درس خواندن مهم نيست , بعد که بيشتر دوست شدند می فهمد که بچه چه می خواهد . برايش از پاهای پرانتزی می گويد که می دويدند و دستهای جمع شده ای که می نوشتند.
زن حسابي توي فکر رفته , بين ابروهايش خط افتاده , مرا می بيند و لبخند کمرنگي مي زند . مي رود شير بچه را بدهد.
بالاي تخت بچه ايستاده ايم , سر بچه توي بالشت فرو رفته , حرکتی نمی کند , پوست قرمز پشت گردنش چروک خورده , سر ش موي زيادي ندارد , کچل است . خرس صورتی کنارش خوابيده است , طاقباز و راحت . دستش را مي گذارد روی بالشت , که جاي بچه را درست کند , آب دهان بچه همه جا را خيس کرده است .
فکر کرد بچه که بيست ساله شود , شصت ساله شده است. ترسيد , دکتر نگفت بچه اش بيست سال ديگر چند ساله است , گفت معلوم نيست , يک ذهن بيست ساله ؟ ده ساله ؟ پنج ساله ؟ شايد هم چند ماهه که آب دهانش همه جا را خيس مي کند. فکر کرد اگر بميرد چه کسي بچه را نگه دارد ؟ مرد ؟ اصلا از کجا بفهمد که زن مرده و بچه تنها مانده ؟ اگر بچه نفهمد , حرف نزند , کسي نگهش مي دارد ؟ نکند بچه را ببرند بهزيستي ؟ يعني بچه مي فهمد زن مرده است ؟
بچه صدايي مي کند , بين خرخر و گريه . صورتش بيشتر فرو رفته است , پوستش کمي تيره شده , زن مرا نگاه مي کند , مستاصل , چکار کند ؟
خودش که نباشد نکند بچه يکی از همانها شود که روی تخت , با لباس خيس از آب دهن , تنشان زخم شده , نکند دوستش نداشته باشند , بد نگاهش کنند .
خر خر بچه بم تر شده , صورتش تيره تر , چشمهای خيره زن مرا ول نمی کند , يعنی تحملش را دارد ؟ صورت بچه را جابجا کند که هوايي بخورد يا ... , چکار کند ؟ چکار کنيم ؟ رويم را بر می گردانم , آخر پريزاد اسم قشنگي است .

April 11, 2005

"فردا روز ديگريست "
اين
دعاي شبانه من است
به هنگام خواب
وقتيکه
دلم براي تو و بودن و نبودنت
تنگ مي شود
انقدر تنگ
که دلم , همه چيز را
بيرون مي ريزد
که وجودم
لبريز مي شود
از تو
عشق تو
حضور تو
زير لب مي گويم
فردا روز ديگريست
--------

April 03, 2005

سلام زن همه روزها (چه ابري باشد چه آفتابي)

نامه ات که رسيد , چند بار خواندمش , مي داني کيف اين جور نامه ها اين است که لذت خواندنش را با خيلي ها شريک مي شوي .
خوشحالم , از اينکه مرا شريک دغدغه هايت کرده اي , از اينکه لحظه هاي ناب تنهاييت را – همانها که پر از فکر و خيال و دغدغه اند – را به من نشان دادي.
ميداني , من هم بهار را چند روز پيش ديدم. همان روز اولي که آمدم سر کار , موقع رفتن , روي ماشين پر از برگهاي تازه سبز شده و کوچک بود , يعني خود بهار. به همين سادگي
حالا که ديگر تعطيلات تمام شده , عيد همه هم مبارک بوده , لابد خوش هم گذشته , هميشه , اول سال , احساس مسئوليت مرا مي کشد که حتما بايد براي سالي که مي آيد برنامه بريزم و حتما تصميم بگيرم که عوض شوم !
سالها عادت کرده بودم که بعد از تعطيلات دوباره کارهايم شروع شود , مي داني از همان کارهاي دلهره آور , درس و مشق و امتحان و اين جور چيزها . الان که سالهاست ديگر اين دلهره هاي پس از تعطيلات رفته اند مي خواهم به زور جايش را با چيزي پر کنم , احمقانه است , نه؟
اما امسال هي پشت گوش انداختم , کيف داد , يک کمي که فکر کردم (گفته بودم من زياد فکر مي کنم ؟ در مورد همه چيز , از اينکه مثلا فردا که وقت دکتر دارم کي راه بيفتم , از کجا بروم , به دکتر چي بگم , اينجوري برات بگم که من در اصل دوبار زندگي مي کنم , يکي همان که تو مي بيني يکبار هم قبل از اينکه اتفاق بيفتد توي فکرم!)
اما هيچ وقت نفميدم اين همه اصرار براي عوض شدن چيست . چرا براي عوض شدن بايد برنامه بريزم , اگر کنار تو , با يک فنجان چاي داغ , بنشينم و تکيه دهم , خود زندگي که مي رود مرا هم با خودش مي برد , عوضم مي کند , شکلم مي دهد.
فهميدم من با زندگي عوض مي شوم , با آنچه مي بينم , مي شنوم , مي فهمم , با آنچه حس مي کنم. اصلا چه دليلي دارد که خوشبختي و حقيقت را جستجو کرد ؟ اينکه هي بخواني و فکر کني و حرف بزني و بحث کني و تئوري بدهي باعث فرق چيزي می شود ؟
همينکه امروز صبح چشمهايم را باز کردم و کارهاي هر روزه را انجام مي دهم خوشبختم , بهتر مي داني که خيلي ها ممکن است امروز را نديده باشند يا همين کارهاي ساده هر روزه اشان را با شراکت ديگري انجام دهند.
دنبال چه مي گردم ؟ گلهاي گليسيرين که روي نرده هاي ديوار همسايه پخش شده اند عين حقيقت است. نمي خواهم برايت زيادي حرف بزنم تو که خودت بهتر همه اينها را مي داني. همان لذتي که در خريدن "هفت" و دسته گل مامان تجربه اش کرده اي.
اين دغدغه هاي عجيب و غريب هم خود زندگي اند. مثل من که دلم مي خواهد هميشه عاشق باشم. دلم مي خواهد عشقم را به هر که و هر چه که هست و نيست ببخشم. دارم کم کم باور مي کنم عشق هميشه هست فقط شکلش عوض مي شود مثل همان انرژي خودمان ! آدم که عاشق است ديگر فرقي نمي کند آن طرف کيست , مي خواهد فرانچسکو باشد يا فرشته کوچک يا من يا آن پسرکي که خاکستر رنگي را جمع کرد , خنده ام گرفت که دوستي برايم نوشته بود در متن شما آن استقلالي که زنان به دنبالش هستند وجود ندارد شما هم مثل همه زنان سرزمينمان هميشه چشم انتظار کسي هستيد , از اين خنده ام گرفت که دغدغه هاي هرکس با ديگري فرق دارد , بعد به نظرم رسيد چره هميشه استقلال يعني استقلال مالي , بعد ديدم من به همه آدمهاي عالم وابسته ام , اگر براي تو , فرانچسکو , فرشته کوچک , گلدان شمعدانی يا حتي مرد سيبيلو اتفاقي بيفتد دلم مي لرزد. اگر اتفاق خوب باشد (که اميدوارم هميشه باشد ) به شادي مي لرزد و اگر هم ناراحتي باشد که جور ديگر مي لرزد.
نه فقط من , تو و خيلي هاي ديگر هم همينطور. آدم همينجوري وابسته مي شود ديگر ؟ نه من خرج تو را مي دهم نه مرد سيبيلو خرج مرا , اما ما مثل حلقه زنجير به هم وصل شده ايم , وابسته وابسته.
برايت زياد نوشتم شايد , اما خوب مي داني که نامه نوشتن لذتش زياد است
راستي تا يادم نرفته , آدمي که دغدغه دارد , هميشه دارد . مال اول جواني و آخر پيري و فصل بهار و روز باراني نيست. يادت هم باشد اگر روزي دغدغه هاي غريبت رفتند و واقعيت هاي ملموس و کسل کننده زندگي جايش را گرفتند , تو , به خاطر همان قشنگي که گفتي , از ميان آن روزمرگيها چيزي خلق مي کني که ارزش هزار بار زندگي را دارد.

تمام چيزهايي که گفتي را انجام بده , حتي اگر خواستي فيلمي را نشانت مي دهم که تمام خيابان پاسداران به کارگردان و نويسنده اش بد و بيراه بگويي . مي داني که آدم بهتر است به دلش احترام بگذارد .

بهترين آرزوها همراه با يک فنجان شير قهوه خوش طعم

مريم گلي
--------