« | Main | »

سلام
يک جورهايي براي آدم مشکل درست مي شود وقتي دلش مي خواهد براي کسي بنويسد يا حرف بزند اما کسي نباشد! من الان همين طوريم . مي خواهم با يکي حرف بزنم يا برايش بنويسم اما نه فرانچسکويي آن طرف هست که دوستش داشته باشم نه هيچ فرشته کوچکي با من زندگي مي کند. اول فکر کردم چشمهاي من مشکل دارد که فرشته ها را نمي بيند اما هر چه نگاه مي کنم چيزي نمي بينم. چشمهايم را باريک مي کنم شايد اينجوري ببينمشان اما آن روز هر چقدر با چشمهاي باريک خاله بزرگه را نگاه کردم چيزي جز چند شيطان کوچک نديدم!
مي خواهم برايت بگويم که قرار شده نيمه پر ليوان را ببينم البته اگر اين سردرد لعنتي بگذارد. صبحها ديگر جوصله ندارم زود از خواب بلند شوم , تا آخرين لحظه توي تخت غلت مي زنم و ياد خوابهاي عجيب شب قبل مي افتم , خواب جاهاي ناشناخته و آدمهاي نديده , بعد سعي مي کنم فکرم را جمع کنم , اما خوابم مي برد , يک کمي آدم مورمورش مي شود اينکه هي خوابش ببرد و خواب ببيند و بيدار شود. آخرش نمي فهمي اينها که ديدي واقعي بوده يا خواب بوده
در مورد سر کار حرفي برايت نمي زنم , نمي خواهم سر صبحي حالت را بگيرم. مي داني من هميشه فکر مي کردم دوستي چيز خوبيست . وقتهايي که آدم خوشحال است که خوب دوستي بهترين چيز دنياست تازه من فکر مي کردم وقتي ناراحتي هم دوستي بهترين چيز دنياست. بهت گفته بودم ؟ وقتهايي که ناراحتم يا حال خوبي ندارم , کم حوصله ام يا دلم مي خواهد کسي بهم توجه کند دوست آدم بهترين انتخاب است , مي تواني همه حرفهايت را بزني از اينکه به فلاني حسودي مي کني يا اينکه حالت از ديدن آن يکي به هم مي خوره يا فکر مي کني بدبخت ترين آدم روي زميني مي تواني همه را براي دوستت تعريف کني , همينکه يکي به حرفت گوش مي دهد , مثل تو که اين نامه را مي خواني , حالت خوب مي شود. ديدي بعضي وقتها از يک کشف کوچک خوشحال مي شوي و فکر مي کني ديگه همه چيز حل است ؟ چه حالي می شوی وقتي مي بيني دوستت وقتي حالش خوب نيست يا حوصله ندارد اول از همه تو را جواب مي کند , يعني جوابت را نمی دهد ؟ . من که دلم مي شکند. نه که يک کمي هم زيادي فکر مي کنم اونوقت مجبورم تا صبح توي خواب شماره اش را بگيرم که حرف بزنيم اما نمی شود که نمی شود .
اين تنها بودن هم بد چيزيست. تنها بودن خالي که نه , اينکه خيالت از بودن هيچ کس راحت نيست. پريروز رفته بودم خيابان , که عيدي بخرم. آخرش هيچي نخريدم , اين يعني فاجعه , موافقي ؟ براي من , که هميشه با کادو خريدن برای بقيه کيف مي کردم .
اينجا که من هستم اصلا بوي عيد نمي آد , اصلا سفر عيد هم نداريم , خوب ديگر واسه خاطر مادربزرگه همه قرار است همينجا بمانيم.
متوجه شدي چقدر پرت و پلا نوشته ام ؟ , خودم هم مي دانم. راستش همه اش به خاطر همين است که دل شکسته شده ام. دوست هم دوستهاي قديم!
الان هم مثلا سر کارم. اين چند وقته تا دير سر کار مانده ام , کارهايم تقريبا تمام شده. امروز کار خاصي ندارم براي همين خواستم برايت بنويسم. حالا تا عصري که بروم خانه بايد سرم را جوري گرم کنم که به دل شکسته ام فکر نکنم. چند تا روزنامه و مجله دارم , کتابهاي فرانسه هم همراهم است. از صبح تا حالا هم انقدر چاي خورده ام که دو بار گلاب به رويت مجبور شدم بروم دستشويي!
به نظر تو چه کاري از همه بهتر است ؟

قربانت

* برسد به دست هر کس که حوصله خواندنش را دارد.
--------