« | Main | »

نمي دونم چرا دوباره خيلي چيزا به هم ريخته ؟ فکر مي کردم اين دوران رو گذروندم , به خيالم درسش رو هم ياد گرفتم اما انگار اونچيزي که فکر مي کردم نشده. نمي دونم بايد با خودم چکار کنم. انگار که اين من , من نيستم . تو پوست يکي ديگه ام . اين دستها و پاها مال من نيست . نمي دونم بايد چکارشون کنم , دستمو کجا بگذارم , پامو چه جور بذارم , نمي دونم قبلا باهاشون چکار مي کردم. حوصله جايي رو ندارم , تو شرکت زياد مي مونم که ديرتر برم خونه , کلافه ام , تو خيابون مثل اين کولي ها از اين مغازه به اون مغازه مي رم , چيزي نمي خرم , نگاه مي کنم اما نمي فهمم به چي نگاه کردم. تاسف برانگيزه , فکر مي کردم اين حالتها رو رد کردم , از تابستون پارسال که همه چيز تاريک و سياه بود و جز مردن فکر ديگه اي نبود تا الان اين حسها رو فراموش کرده بودم. کلي هم به خودم افتخار مي کردم که اين بحرانها رو از سر گذروندم حالا همهشون با قدرت زيادتر برگشتن. نمي دونم شايد هم اين مدت فکر مي کردم رفتن در حاليکه همين پشتها قايم شده بودن.
خجالت آوره نزديکهاي سال نو , که همه چيز داره عوض مي شه و همه چي قراره نو بشه آدم حالشو نفهمه و چيزي حس نکنه. احساس مي کنم دوپاره شدم , انقدر فکر مي کنم کنترل ذهنم از دستم در رفته , داره واسه خودش سريع مي ره , از اون طرف هم به هر چي فکر مي کنم انگار نمي تونم تو عمل پياده اش کنم , بدنم جا مونده فکرم داره مي ره. اينجا هم شبيه قبرستون شده , رغبتي واسه نوشتن ندارم , نوشته هاي قبلي رو هم که مي خونم به نظرم مسخره و بي معني مياد. هه , شعر واره ! اينها همش ... شعره!
گاهی روزها عصبانی می شم , نه از اين عصبانيت های معمولی , يه خشم وحشتناکی مياد که گاهی خودمو هم می ترسونه . خلاصه بد
وضعی شده . اين همه زحمت کشيده بودم رو خودم کار کرده بودم که آدم قوی و آروم و شاد باشم , هر چی رسيدم پنبه شد!


*از همتون ممنون. به لطف يک دوست وبلاگي و يک دوست غير وبلاگي ! , يک حموم حسابي , يک کمي قدم زدن و خرده ريز خريدن بهترم , خيلي بهترم . سيما جون حق با توئه , 1001 روزنه ممنون .
--------