" /> مریم گلی: March 2005 Archives

« February 2005 | Main | April 2005 »

March 26, 2005

لباسهايم را مي پوشم
زرد , بنفش , قرمز
هر تکه يک رنگ
سي رنگ
پشت پلک هايم را سايه مي زنم
سبز , نارنجي , بنفش
سي رنگ
موهايم را , تکه تکه , مي بافم
روبان سبز , زرد , قرمز
سي رنگ
امروز , در ميدان شهر
براي رستگاری تو
مرا , به آتش مي کشند
با آرامش
از پله هاي سکو
بالا مي روم
پسرک
مرا , يافته است
با چشمان بهت زده
خيره من و زيبايي و رنگها شده است
قوطي فلزي در دستش است
لبخندي مي زنم
برق چشمهای پسرک مست ام می کند
کار من تمام شده است
آتش که تمام شود
خاکسترم در قوطي فلزي پسرک آرام مي گيرد
سي رنگ , سي مرغ
با عشق پسرک , دوباره زاده مي شوم
رشد مي کنم , زيبا مي شوم
کاش پسرک
زودتر
بزرگ شود
--------

March 19, 2005

چند روزي است که آرامم . آرامش عجيبي که گاهي ترسناک مي شود. اما نه , ته دلم آرام است و خوشحالم , از اينکه بحرانها ديگر زمان زيادي طول نمي کشد , اين يعني يک قدم به جلو , يک موفقيت , يک پله بالاتر , براي من . يعني تلاشي که کرده ام دارد کم کم نتيجه مي دهد .
اين چند روز تعطيلي فرصت خوبي است , که به عقب نگاه کنم , به سالي که گذشت , به مني که يکسال بزرگتر شد , به آنچه ياد گرفتم , به موفقيت ها و شکست ها. منصف اگر باشم , سال خوبي بود , ممکن است به نتيجه دلخواه نرسيده باشم اما خيالم راحت است که تلاش ام را کرده ام , جا براي تلاش بيشتر بود – هميشه هست – اما به آنچه کرده ام راضي ام.
اين چند روز بايد به خودم و آدمهاي زندگيم فکر کنم , به روابطم , به آنچه فکر مي کردم و آنچه شد. کم کم معني تسليم دارد برايم جا مي افتد , نه به معني اطاعات , به معني آرامش . از حرف و حديث و فکر و خيال خسته ام , به گمانم وقتش رسيده به پشتي تکيه دهم , پاهايم را دراز کنم و بگذارم زندگي به شادگي بگذرد , مشکل اينجاست که گذراندن ساده و شاد زندگي به يک معادله سخت و پيچيده تبديل شده.
بايد حواسم باشد به آدمها , احساسشان , شعورشان احترام بگذارم . يادم نرود روابط دو طرفه است , که من نبايد فقط به آنچه حس مي کنم بسنده کنم , آنچه آن ديگري حس مي کند هم مهم است , يادم باشد بگذارم "احساس هوايي بخورد" . شاد و راضي بودن من براي بقا لازم است و کافي نيست.
شاکر باشم برای عشق و محبتی که اين مدت به من ارزانی شده , برای اينکه فرصت دوست داشتن و دوست داشته شدن را داشته ام , برای اينکه شانس آن را داشته ام که روزهايم را زندگی کنم .
حالا که بهار نرم نرمک از راه مي رسد و خوش به حال روزگار مي شود , بگذار خوش به حال من هم بشود. خوش به حال من , که زنده ام , که سالمم , که فرصت ديدن دوباره بهار را دارم , که دوستان خوبي دارم مثل برگ گل , دوستاني که خيلي چيزها يادم دادند , همراهم بودند و هستند , زندگيم را بهتر کردند و چشمانم را بازتر , حالا که فرصت دوباره با بهار بودن را دارم کمي از بهار را پيش خودم نگه دارم , همان جايي که در اين سالها هر چه آمده و رفته آنجا حک شده , قرار بگذارم حالا که کاري نکرده ام تا زندگي ديگران بهتر شود , اگر نشده کمک کسي باشم , حداقل زندگي کسي را بدتر نکنم , سرمايه من چيزي بيشتر از لبخند و اخلاق خوش نيست , دريغش نکنم از هر انساني که در مسير من است . عشق و محبتم را ببخشم به هر کسي که نام انسان را يدک مي کشد .

بهارتان مبارک , زندگيتان بهاري باد.
--------

March 13, 2005

نمي دونم چرا دوباره خيلي چيزا به هم ريخته ؟ فکر مي کردم اين دوران رو گذروندم , به خيالم درسش رو هم ياد گرفتم اما انگار اونچيزي که فکر مي کردم نشده. نمي دونم بايد با خودم چکار کنم. انگار که اين من , من نيستم . تو پوست يکي ديگه ام . اين دستها و پاها مال من نيست . نمي دونم بايد چکارشون کنم , دستمو کجا بگذارم , پامو چه جور بذارم , نمي دونم قبلا باهاشون چکار مي کردم. حوصله جايي رو ندارم , تو شرکت زياد مي مونم که ديرتر برم خونه , کلافه ام , تو خيابون مثل اين کولي ها از اين مغازه به اون مغازه مي رم , چيزي نمي خرم , نگاه مي کنم اما نمي فهمم به چي نگاه کردم. تاسف برانگيزه , فکر مي کردم اين حالتها رو رد کردم , از تابستون پارسال که همه چيز تاريک و سياه بود و جز مردن فکر ديگه اي نبود تا الان اين حسها رو فراموش کرده بودم. کلي هم به خودم افتخار مي کردم که اين بحرانها رو از سر گذروندم حالا همهشون با قدرت زيادتر برگشتن. نمي دونم شايد هم اين مدت فکر مي کردم رفتن در حاليکه همين پشتها قايم شده بودن.
خجالت آوره نزديکهاي سال نو , که همه چيز داره عوض مي شه و همه چي قراره نو بشه آدم حالشو نفهمه و چيزي حس نکنه. احساس مي کنم دوپاره شدم , انقدر فکر مي کنم کنترل ذهنم از دستم در رفته , داره واسه خودش سريع مي ره , از اون طرف هم به هر چي فکر مي کنم انگار نمي تونم تو عمل پياده اش کنم , بدنم جا مونده فکرم داره مي ره. اينجا هم شبيه قبرستون شده , رغبتي واسه نوشتن ندارم , نوشته هاي قبلي رو هم که مي خونم به نظرم مسخره و بي معني مياد. هه , شعر واره ! اينها همش ... شعره!
گاهی روزها عصبانی می شم , نه از اين عصبانيت های معمولی , يه خشم وحشتناکی مياد که گاهی خودمو هم می ترسونه . خلاصه بد
وضعی شده . اين همه زحمت کشيده بودم رو خودم کار کرده بودم که آدم قوی و آروم و شاد باشم , هر چی رسيدم پنبه شد!


*از همتون ممنون. به لطف يک دوست وبلاگي و يک دوست غير وبلاگي ! , يک حموم حسابي , يک کمي قدم زدن و خرده ريز خريدن بهترم , خيلي بهترم . سيما جون حق با توئه , 1001 روزنه ممنون .
--------

March 05, 2005

سلام
يک جورهايي براي آدم مشکل درست مي شود وقتي دلش مي خواهد براي کسي بنويسد يا حرف بزند اما کسي نباشد! من الان همين طوريم . مي خواهم با يکي حرف بزنم يا برايش بنويسم اما نه فرانچسکويي آن طرف هست که دوستش داشته باشم نه هيچ فرشته کوچکي با من زندگي مي کند. اول فکر کردم چشمهاي من مشکل دارد که فرشته ها را نمي بيند اما هر چه نگاه مي کنم چيزي نمي بينم. چشمهايم را باريک مي کنم شايد اينجوري ببينمشان اما آن روز هر چقدر با چشمهاي باريک خاله بزرگه را نگاه کردم چيزي جز چند شيطان کوچک نديدم!
مي خواهم برايت بگويم که قرار شده نيمه پر ليوان را ببينم البته اگر اين سردرد لعنتي بگذارد. صبحها ديگر جوصله ندارم زود از خواب بلند شوم , تا آخرين لحظه توي تخت غلت مي زنم و ياد خوابهاي عجيب شب قبل مي افتم , خواب جاهاي ناشناخته و آدمهاي نديده , بعد سعي مي کنم فکرم را جمع کنم , اما خوابم مي برد , يک کمي آدم مورمورش مي شود اينکه هي خوابش ببرد و خواب ببيند و بيدار شود. آخرش نمي فهمي اينها که ديدي واقعي بوده يا خواب بوده
در مورد سر کار حرفي برايت نمي زنم , نمي خواهم سر صبحي حالت را بگيرم. مي داني من هميشه فکر مي کردم دوستي چيز خوبيست . وقتهايي که آدم خوشحال است که خوب دوستي بهترين چيز دنياست تازه من فکر مي کردم وقتي ناراحتي هم دوستي بهترين چيز دنياست. بهت گفته بودم ؟ وقتهايي که ناراحتم يا حال خوبي ندارم , کم حوصله ام يا دلم مي خواهد کسي بهم توجه کند دوست آدم بهترين انتخاب است , مي تواني همه حرفهايت را بزني از اينکه به فلاني حسودي مي کني يا اينکه حالت از ديدن آن يکي به هم مي خوره يا فکر مي کني بدبخت ترين آدم روي زميني مي تواني همه را براي دوستت تعريف کني , همينکه يکي به حرفت گوش مي دهد , مثل تو که اين نامه را مي خواني , حالت خوب مي شود. ديدي بعضي وقتها از يک کشف کوچک خوشحال مي شوي و فکر مي کني ديگه همه چيز حل است ؟ چه حالي می شوی وقتي مي بيني دوستت وقتي حالش خوب نيست يا حوصله ندارد اول از همه تو را جواب مي کند , يعني جوابت را نمی دهد ؟ . من که دلم مي شکند. نه که يک کمي هم زيادي فکر مي کنم اونوقت مجبورم تا صبح توي خواب شماره اش را بگيرم که حرف بزنيم اما نمی شود که نمی شود .
اين تنها بودن هم بد چيزيست. تنها بودن خالي که نه , اينکه خيالت از بودن هيچ کس راحت نيست. پريروز رفته بودم خيابان , که عيدي بخرم. آخرش هيچي نخريدم , اين يعني فاجعه , موافقي ؟ براي من , که هميشه با کادو خريدن برای بقيه کيف مي کردم .
اينجا که من هستم اصلا بوي عيد نمي آد , اصلا سفر عيد هم نداريم , خوب ديگر واسه خاطر مادربزرگه همه قرار است همينجا بمانيم.
متوجه شدي چقدر پرت و پلا نوشته ام ؟ , خودم هم مي دانم. راستش همه اش به خاطر همين است که دل شکسته شده ام. دوست هم دوستهاي قديم!
الان هم مثلا سر کارم. اين چند وقته تا دير سر کار مانده ام , کارهايم تقريبا تمام شده. امروز کار خاصي ندارم براي همين خواستم برايت بنويسم. حالا تا عصري که بروم خانه بايد سرم را جوري گرم کنم که به دل شکسته ام فکر نکنم. چند تا روزنامه و مجله دارم , کتابهاي فرانسه هم همراهم است. از صبح تا حالا هم انقدر چاي خورده ام که دو بار گلاب به رويت مجبور شدم بروم دستشويي!
به نظر تو چه کاري از همه بهتر است ؟

قربانت

* برسد به دست هر کس که حوصله خواندنش را دارد.
--------