" /> مریم گلی: January 2005 Archives

« December 2004 | Main | February 2005 »

January 24, 2005

من , از عشق تو , لبريز
لب پنجره نشستم
رويم به آسمان
آفتاب مرا گرم کرد
درونم را تو گرم کرده بودی
ذره ذره
آب شدم
از ناودان
چکيدم
روزها گذشته
سبز شده ام
عشق تو , بارورم کرده
دانه داده ام
منتظرم
تا دخترک خردسال پشت پنجره
بزرگ تر شود
پنجره را باز کند
دانه هايم را بچيند
دلم مي خواهد
دخترک , مثل من
سرشار شود
از عشق تو

--------

اون روز , جمعه , يک لحظه يادت افتادم , فکر کردم خيلي وقت است زنگي نزده ام تا حالت را بپرسم , گفتم يادم باشد حتما اين هفته زنگ بزنم و اگر وقت شد قراري هم براي ديدنت بگذارم.
روز بعد , شنبه , وقتي داشتم حاضر مي شدم , تلفن زنگ زد و بعد هم يوسف , آشفته توي اتاق آمد و گفت مرده اي. به همين راحتي , راحت تر از آنچه فکرش را مي کردي. اول فکر کردم نکند همان لحظه عصر ديروز که يادت افتادم مرده بودي بعد تو دلم گفتم آخر کار خودت را کردي چند روز بعد فهميدم که سکته کرده بودي. از بس که بدنت ضعيف بود انگار يک لحظه بيشتر طول نکشيده بود. تقريبا چهل روزه که مرده اي و من اصلا باورم نمي شود. هنوز هم تا خاله فرناز رو مي بينم دهنم باز می شه که بپرسم " خانم مرزباني چطوره" , بعد زود يادم مي افته که از اين به بعد هميشه حالت خوبه و ديگه پرسيدن نداره. آدم عجيبی بودی , حساس با يک پوسته سخت , خيلی سخت می شد باهات ارتباط برقرار کرد , ياد پنجشنبه هايي می افتم که عزا مي گرفتم کلاس فرانسه دارم , اينکه هر چقدر هم درس خونده باشم بازهم مي گفتي شماها خنگين چيزي ياد نمي گيرين!
وقتي بيشتر شناختمت برام جالب شده بود بدونم با اين حساسيت و آسيب پذير بودن بيش از حدت چطوري اين سالها رو دووم آورده بودي. دلم حسابي برايت تنگ شده, براي تو و آن خانه کوچک و نقلي , چاي خوردنمان و درد دل کردنها مان. نمي دانم وقتي اينطور بي وقفه از فکرت بيرون نمي روم ترس برم مي دارد. ترس اينکه غريبه پرست شده ام , چند سال پيش , مادربزرگ که مرد , همه چيز تمام شد. انگار که هيچ وقت مادربزرگي نبوده , عذاب وجدان گرفته بودم , از اينکه به يادش نبودم , از اينکه دلتنگي نمي کردم , اون موقع فکر مي کردم حتما آدم سنگدلي هستم , مي ترسيدم , از اينکه احساس نداشته باشم , بعد فکر مي کردم اگر اين مردن کس ديگري بود چکار مي کردم , انقدر به اين موضوع فکر مي کردم که آخر گريه ام بگيرد و سبک شوم و خيالم راحت شود که سنگدل نيستم. اون روزها گذشته اما فهميدم مشکل از سنگدلي نيست , مسئله اينه که من غريبه ها رو دوست تر مي دارم! ..رابطه هاي عاطفي و دل نگراني براي اونها که نزديک هستند رو گم کرده ام , از همه بريده ام , دلم براي حرف زدن با تو تنگ شده , راحت و بي خيال که هر چه دلم مي خواد بگم بدون اينکه به عواقبش فکر کنم. فاصله ام زياد شده , با آدمهاي دور و برم , جالي خالي اشان را با کار و کلاس پر کرده ام , دوستهايم ازم دلخور شدند , قبلا که گاهي گم مي شدم سراغم را مي گرفتند اما به گمانم آنها هم بريده اند.
نمي دونم چرا اينها رو خطاب به تو مي گم , دلم مي خواست چيزي بنويسم يا با کسي حرف بزنم که سبک بشم , وقتي شروع کردم به نوشتن يادت افتادم , راستي فرصت نشد بپرسم اون روسري گلدار آبي را که برايت گرفته بودم سرت کردي يا نه؟ . اين روزها دوباره افتادم به فکر و خيال , به نظرم سورخ دعا رو گم کرده باشم. حکايت غريبی است .

--------

January 23, 2005

مي دانم عزيزم
من هم تو را دوست دارم
بيشتر از آنچه به فکرت برسد
به خاطر تو , همه جا را گشته ام
با اينکه از نبودش مطمئن بودم
عزيز دل من
يادم نمي آيد
روزي , جايي
خوشبختي ات را دست من سپرده باشي
حتما اشتباه مي کني
خوشبختي تو پيش من نيست
اصلا
خوشبختي مال اين نيست
که دست ديگري بسپاريش
مي داني
آدم چيزهاي خصوصيش را
زير دست و پا نمي اندازد
يکبار ديگر نگاه کن
خوشبختي با توست
چه من باشم , چه ديگري

********************************

چشممان غاز همسايه را گرفته بود
دنبالش دويديم
کوچه به کوچه , خونه به خونه
غاز را که گرفتيم
آه از نهادمان بلند شد
مرغي بود در هيبت غاز
اما
ديگر دير شده بود
هوا تاريک بود
راه برگشت را گم کرده بوديم

--------

January 17, 2005

به قول همون که يک زن است جادوگر گفته بود که ميام. مي گن دير مي آپم! . خوب , نوشتن که خيلي خوبه, يک جور لذت خاصي به آدم ميده حتي اگه آماتور باشي - البته آماتور هايي هم داريم که حرفه ايند! – بعضي وقتها آدم دوست داره در مورد خودش بنويسه , اينکه مثلا به چي فکر مي کنه , آرزوهاش چيه , شرايط روحي و رواني الانش چطوره يا اصلا اينکه صبح که از خواب پا مي شه تا شب چکارا مي کنه , فلان جا که رفته بود چه اتفاقي افتاده بود و از اين قبيل چيزا. يا اينکه فکر مي کنه تو اين وضعيتي که داره , با اين امکاناتي که در اختيارشه چه جوري مي تونه تو وضع اجتماعي تغييراتي بده , مثلا اطلاع رساني کنه , جريان سازي کنه و از اين حرفها. خوب , قسمت اعظم وبلاگ من در مورد خودمه , نگاه که بکنين از ريز و درشت زندگي خصوصي و شخصي و روابط و علايق و ناهنجاريهام نوشتم , اما يه مسئله اي که هست وقتي در مورد خودت مي نويسي تمرکز آدم مي ره روي نقاط منفي و ناهنجار (حالا بعضي ها نقاط مثبت رو هم ميبينن) , اونوقت از دور که به وبلاگ نگاه مي کني مي بيني همش آه و ناله و شکوه و شکايت و مشکله , بعد فکر مي کني الان اونها که دارن اينجا رو مي خونن فکر مي کنن تو يه آدم عصبي , افسرده و قاطي هستي در صورتيکه به اين شدت نيست نيست . واسه همين فکر کردم ديگه نوشتن در مورد خودم بسه , البته اينو بگم که اين نوشتن ها خيلي به آدم کمک مي کنه خودشو بهتر بشناسه . در مورد فعاليتهاي اجتماعي و خبر رساني هم , خوب درسته که مسائل رو دنبال مي کنم اما خودم اهل پيشقدم شدن نيستم. شايد جزء خصوصيت منفي باشه اما اينطوري راحت ترم. بعدش فکر کردم حالا که دارم وقت مي ذارم واسه نوشتن يه کمي جهت دارش کنم. يعني دنبال يه راهي واسه بهتر نوشتن بگردم. خوب تنها راهش همون زياد نوشتنه ديگه! (به غير از مطالعه کردن) , اينجوري شد که از چند ماه قبل بيشتر نوشته هام شکل متن کوتاه يا اون چيزايي شد که شما بهش مي گين شعر. تا اينجا کار خيلي عالي بود , مي دونين قشنگ آدم رو ارضا مي کرد , ديگه حواسم جمع بود از چيزهايي که مي بينم يا مي شنوم مي تونم يک نوشته وبلاگي در بيارم يا نه. مي گم نوشته وبلاگي , چون اين نوشته ها براي همينجا مناسبن . مشکل دوم از اينجا شروع شد , من هيچ اطلاعات آکادمي و فني در مورد نوشتن نداشتم و ندارم. چيزهايي که مي نوشتم ذهني و دلي بود , زمان زيادي هم واسه نوشتن نمي ذارم , معمولا پروسه نوشتنم بيشتر از 5 دقيقه طول نمي کشه! , مثلا همين متن آخر , چند روزي بود که يک پنجره تو يک برج قديمي اومده بود تو ذهنم , همينطور يک چيزايي در مورد جادو , بعد خواستم در مورد يک قلعه طلسم شده بنويسم که نتجه اش شد همون که ديدين , يک قورباغه هزار ساله لب پنجره!
از اين حرفها که بگذريم اون چيزي که مشکل ساز شده يعني نوشتن رو برام مشکل کرده نظرات مختلفه , يک چيزي مي نويسم به نظر خودم خوبه بعد نظر بقيه تاييدش نمي کنه , يا به نظر خودم چرته اما نظرها مثبته. من يک چيز ساده وبلاگي مي نويسم بعد با ديد کاملا فني در موردش نظر مي دن , خوب البته در مورد يک متن نظر اون کسي که ديد فني داره شايد مهم تر باشه اما گاهي اين اختلاف سليقه ها آدم رو گيج مي کنه. مثلا اون متن عمه خانم بود , بعد از اينکه کامبيز* منو شسته بود گذاشته بود آفتاب تا خشک بشم يکي اومده کامنت گذاشته " اگر مغرور نمي شي بهت مي گم نوشته هات شبيه کوندرا بود"! خوب آدم گيج مي شه ديگه. درسته که رفيقمون ديد فني نگاه کرده و فکر کرده من دارم تن سعدي و حافظ و فردوسي رو تو گور مي جنبونم اما اون يکي رفيقمون نه تنها از اين فکرها نکرده بلکه لذت هم برده. منظورم اين نيست که ايراد گرفتن بده , فقط مي خوام بگم بايد اون انتقاد يا نظر متناسب با متن باشه , يعني نه اين يکي رفيقمون انتظار داشته باشه من گلشيري باشم نه اون يکي رفيقمون غلو کنه که من و کوندرا سري از هم سواييم . واسه همينه تازگي دير آپديت مي کنم , يعني هر چي به ذهنم مي رسه و شروع مي کنم به نوشتن هي مي گم " اينجوري بنويسم فلاني خوشش نمياد , اونجوري بنويسم اون يکي خوشش نمياد ,...." . اينجوري اصلا نمي فهمم چي نوشتم چون همش دارم عکس العمل بقيه به نوشته رو اندازه مي گيرم , آخرش هم از خيرش مي گذرم. ولي خوب ديگه اين وسوسه نوشتن آدم رو ول نمي کنه , همه اين حرفها رو زدم اما باز ترجيح مي دهم حرفي رو که دائيم بعد از خوندن اينجا بهم زد رو تو ذهنم داشته باشم " همينکه يک آدم عادي مثل من (دائيم) اينجا رو بخونه و لذت ببره کافيه " . به هر حال سعي خودم رو مي کنم که نکته هاي فني رو هم رعايت کنم و زود به زود آپديت کنم!

* حالا قهر نکني نياي اينجا نظر بدي ها. اما خداييش خيلي حرصمو در آوردي . دل می خواست يک حال حسابي ازت بگيرم!


--------

January 09, 2005

جادوگر پير گفته بود
يک روز مي آيي
هزار سال است که لب پنجره
براي تو
موهايم را شانه کرده ام
هزار سال است
که لبهايم را
براي بوسيدنت
قلوه کرده ام
تا بيايي
طلسمم را بشکني
خورشيد در خط افق بود
که آمدي
جادوگر پير گفته بود
آمدنت گونه هايم را گل مي اندازد
پاي قلعه , موهاي بافته هزار ساله ام را نديدي
از پله ها بالا آمدي!
توي اتاق
لبهاي قلوه ايم را نديدي
ضامن پنجره را زدي
پنجره که افتاد
صداي ترکيدنِ قورباغهِ زشتِ هزار ساله را شنيدي
تکه هايم را
از آن بالا , روي زمين ريختي
نترس
اين صداي خنده من است
جادوگر پير گفته بود
طلسم با من نمي ميرد
طلسم , همانجا , لب پنجره , می ماند
من , اينجا , از روي زمين
سبز خواهم شد
و تا هزار سال
تو را ميبينم
که لب پنجره نشسته اي
با لبهاي قلوه اي
موهايت را شانه مي کني
تا کسی بيايد.

--------

January 01, 2005

يک
دو
سه
مستقيم!
نه , نه
کمي آهنگ
کمي رقص
به قدمهايت
اضافه کن
يک پرش¸کوچک¸جفت پا
دو کاشي لي لي
چند قدم
گردو بشکن !
سياه
سفيد
خاکستري
نه , نه
کمي رنگ
به لباسهايت
اضافه کن
کمي بوي خوش
يک شاخه گل , روي موها , توي جيب
يک لبخند کنج لب
يک زمزمه
روي لب
حالا همه چيز خوب است
مي تواني راه بيفتي


--------