" /> مریم گلی: December 2004 Archives

« November 2004 | Main | January 2005 »

December 25, 2004

سوارکار شده ام
روی¸اسب¸ بی رکاب
تمرین تعادل می کنم
اسب شده ام
نبض¸ من
با نبض¸اسب می زند
راحت
سبک
روی¸اسب
جا خوش کرده ام
هراس افتادن ندارم
هر طرف که برود
من با او همراهم
توی دشت
سمت¸ افق
می تازیم
باد
لای موهایمان می پیچد
من
راز¸حرکت¸ اسب را
یافته ام

--------

December 11, 2004

لب پنجره نشسته ام , از اينجا , جاده پيداست , تا سر تپه , بعد از آن ديگر معلوم نيست. براي همين , هر لحظه ممکن است از پشت تپه پيدايت شود. حتما دامن رنگي ات را پوشيده اي , سبد را هم محکم با دو دستت گرفته اي , از بس که سنگين است. صداي عمه جان بلند مي شود " بچه , انقدر اونجا نشين , آخرش مي افتي پايين , اقلا بيا به من کمک کن" , اگر الان اينجا بودي , دو تايي , يواشکي به عمه مي خنديديم , از بس که غر مي زند , تو صدايت را کلفت مي کردي و اداي عمه را در مي آوردي , من هم انقدر مي خنديدم که باز صداي عمه بلند مي شد " بسه ديگه , چقدر شما هرهر و کرکر مي کنيد".
بلند مي شوم اما لاي پنجره را باز مي گذارم , توي آشپزخانه مي چرخم , عمه جان سيب زميني پوست مي کند و از زير عينکش من را نگاه مي کند " بچه جان , انقدر دور سر خودت نچرخ , بيا به من کمک کن , اصلا ميز شام را بچين" . حوصله ام نمي آيد , عمه جان همه کارها را خسته کننده مي کند , اگر تو بودي الان با هم آواز مي خوانديم , با بشقابها و ليوانها مي رقصيديم و همه چيز را می چيديم . عمه جان مي گويد " پس برو دفترت را بيار اينجا نقاشي بکش " . نمي روم , مي گويم ميز شام را بچينم بهتر است. مي داني که نقاشي کشيدن با عمه چه کار سخت و حوصله سر بري هست , " يک درخت بکش , حالا خانه امان را بکش , حالا من را بکش که روي نيمکت , زير آفتاب , نشسته ام و چاي مي خورم" يادت هست , به اينجا که مي رسيديم برايم شکلک در مي آوردي و من پقي مي زدم زير خنده. عمه جان مي گفت " چيه بچه , مگه خنده داره من بشينم و چاي بخورم؟" بعد هر سه با هم مي خنديديم. مي داني اصلا نقاشي کشيدن با عمه , بدون تو را دوست ندارم.
مي روم بالا , توي اتاق , هوا کم کم دارد تاريک مي شود , هوا صاف صاف است , اگر بودي , تا وقتي شام حاضر شود , يواشکي , تا لب برکه مي دويديم , ماه را نگاه مي کرديم , چشمهايمان را مي بستيم و آرزو مي کرديم. وقت برگشتن , تا دم خانه مسابقه مي داديم و جيغ مي زديم , سر شام عمه جان مي گفت " انقدر ماه رو نگاه نکنيد , آخرش ديوانه مي شويد" از زير ميز به پايم مي زدي و من سرم را مي بردم زير ميز تا عمه جان خنده ام را نبيند , طفلک نمي دانست که ما ديوانه شده ايم.
موقع خواب , عمه جان برايم قصه مي گويد , انگار روزنامه مي خواند , خوابيدن بدون تو هيچ هيجاني ندارد , حمام کرده ام , عمه جان انقدر موهايم را محکم کشيد که گريه کردم. موهايم زياد درد نگرفت اما دلم خيلي درد گرفته. دلم برايت تنگ شده. اگر بودي کلي توي حمام بازي مي کرديم , موهايم را خشک مي کردي و مي بافتي , بعد نوبت به قصه مي رسيد , من گرگ مي شدم و تو شنل قرمزي , دست به يکي مي کرديم که گرگه عمه جان را بخورد و خلاص.
صبح , سرما خورده ام, گلويم درد گرفته , تب کرده ام. عمه جان هول شده , دعوايم مي کند که چرا لاي پنجره را باز گذاشته ام , گريه ام مي گيرد , آخر خودش گفته بود هر چه مي خواهم برايت بنويسم باد همه را به دستت مي رساند , لاي پنجره را باز گذاشته بودم تا باد کاغذهايم را ببرد , سرما خورده ام , اما اشکالي ندارد , باد همه کاغذها را برده , شعر جديدی که ياد گرفته ام را برايت نوشته بودم.
عمه جان بغلم مي کند , ماچم مي کند , صورتش زبر است , گفته بودي عمه جان ما را دوست دارد اما طفلکي بلد نيست چه کار بايد بکند , همه مثل تو نيستند که همه چيز را بلد باشند.
چيزي نخورده ام , پشت پنجره بسته نشسته ام , عمه جان کاغذهايم را لب برکه برده که باد زودتر ببرتشان. از اينجا که نشسته ام عمه جان را مي بينم که لنگان لنگان از لب برکه بر مي گردد. دلم براي عمه جان که پير است مي سوزد , به من گفته شبها مي رويم لب برکه که من آرزو کنم , گفته حاضر است من گرگ شوم و هر شب او را بخورم , گفته هر نقاشي که دلم خواست بکشم , گفته هر وقت دلم خواست ادايش را در بياورم و با هم بخنديم . گفته مي داند که پير است و غرغرو اما اگر دلم بخواهد تمام سعي اش را مي کند که مثل تو – مادرم – شود , دلم براي عمه جان مي سوزد , خيلي مواظب من است , دلم مي خواهد خوابت را ببينم , مي دانم تو مرده اي و ديگر هيچوقت از جاده پشت تپه به خانه نمي آيي , مي روم پايين , نيمکت را مي کشم زير آفتاب , دفتر نقاشي ام را هم مي برم , عمه که مي رسد برايش چاي مي ريزم , تا روي نيمکت زير آفتاب بنشيند و چاي بخورد و من نقاشي اش را بکشم.

--------

December 07, 2004

دم دماي غروب است , توي اتاق ايم , از لاي پنجره نيمه باز باد پرده را تکان مي دهد. روي تخت نشسته ايم , دو طرف سيني چاي. ماگ زرد خوشرنگ به آدم چشمک مي زند. چاي مي خوريم و از هر دري حرف مي زنيم , آرامشي که اينجا , توي اين اتاق پنجره دار , وقت چاي خوردن و گپ همنشينم مي شود هيچ کجاي ديگر پيدا نکرده ام. چشمم توي اتاق مي چرخد , روي صورتت مي ماند , فکرم اما , از اتاق بيرون رفته است. رفته به دورنماي روزهاي آرام آينده که هميشه در ذهن داشتم. از پنجره بيرون را نگاه مي کنم , هواهنوز تاريک نيست , بادي مي وزد , برگها کمابيش رنگ به رنگ شده اند , يکدفعه دلم مي خواهد نفس عميق بکشم , حس زندگي و زنده بودن با قدرت توي صورتم کوبيده مي شود. چه لذت بخش است . شاد مي شوم , از اينکه هستم , سالمم , اميد دارم , از اينکه فرصت داشته ام لذت آرامش را اينجا - توي اين اتاق جمع و جور , کنار سيني چاي - بچشم .
فکرم هوايي شده , از اين شاخه به آن شاخه مي پرد , ياد تمام آدمهاي زندگي ام – چه آنها که از نزديک مي شناسم و چه آنها که دورادور مي شناسمشان – مي افتم , زندگيشان , مسيرشان , سرنوشتشان.
ياد خودم مي افتم , مسيري که رفته ام و ادامه راهي که مانده. مي دانم که من منم , مي دانم که قياسي وجود ندارد , هر کس مسير خودش را مي رود و ساز خودش را مي زند , اما باز , غبطه خوردن به زنده بودن و لذت بردن و آرامش داشتن بقيه رهايم نمي کند. مي دانم که دلم نمي خواهد پايم را روي جا پاي ديگري سفت کنم , اما بايد خوب نگاه کنم که بقيه چگونه پا بر زمين گذاشتند.
روي شاخه ديگر مي پرم , خدايا , شاخه نبود , گودال بود , سقوط در فضاي خالي سياه , به جاي شاخه روي ترسهايم پريدم , اين ترس از دست دادن و ناشناخته ها خودش را بين شاخه هاي فکرم مخفي کرده است , مي دانم که نبايد بترسم , اما هميشه آنچه مي داني با آنچه مي کني يکي نيست .
باز به آدمهاي زندگيم فکر مي کنم , فکر مي کنم شايد مي شد بهتر از اينکه هستم برايشان باشم. به بي مهري هايي که کرده ام , به بي توجهي که به سرنوشت و زندگيشان کرده ام. شايد مي توانستم نقش مفيد تري در زندگيشان داشته باشم. مي دانم که بايد در باقيمانده راه بايد بيشتر درگير سرنوشت آدمها شوم وگرنه خودم را هرگز نمي بخشم.
دوباره روي صورتت بر مي گردم , با هيجان در مورد کار جديدت حرف مي زني , شوخي مي کني و سر به سر من بداخم بداخلاق مي گذاري . فکر مي کنم چرا گاهي نوک بيني ام , غروب نگاهم مي شود. فکر مي کنم چرا هر چيز کوچک برايم تبديل به قله دماوند مي شود. از خوشحالي تو من هم شاد مي شوم , بدون دليل !
با هيجان که حرف مي زني اميدم زياد مي شود که من هم , همين روزها , با هيجان در مورد کارم , زندگيم , با دوستي صحبت مي کنم .
وقت رفتن است , افکارم را از گوشه و کنار جمع مي کنم , دلم مي خواهد اين انرژي مثبتي که در اين اتاق هست هميشه بماند , دعا مي کنم اين اتاق , هميشه , براي هر کسي که واردش مي شود شادي بياورد.
توي محوطه ايستاده ام , لاي پنجره نيمه باز است و باد پرده را تکان مي دهد , نفس عميق مي کشم , به دستهايم نگاه مي کنم , به انگشتانم , که مي توانند بيافرينند , که مي توانند زندگيم را دگرگون کنند , دستهايم را محکم بغل مي کنم , دعا مي کنم اين شادي و زندگي از سرانگشتانم جاري شود.


--------

December 05, 2004

هيچ حال مرا مي پرسي؟
هيچ شوق ديدارم
زير دندانت
طعم شيرين مي دهد؟
هيچ قلبت
روز ديدارم
خودش را بر در و ديوار مي کوبد؟
هيچ ميلي هست
پاره اي از وقت تو
سهم تنهايي من باشد؟
هوم
مي دانم
حال مرا مي پرسي
ديدنم را دوست مي داري
ولي
شوق ديريست که دنبالش نيست
ديدنم شايد
برايت عادتي زيبا , خوشايند است
خدا را شکر
کز سر اجبار نيست!
نمي داني
چه دلگير است
غروب روز من
وقتي نمي آيي
چه سخت است انتظار
وقتي نمي دانم چه در پيش است
چه مشکل ساز هست , نازکدلي
وقتي
پاره وقتت را
زدستم مي ربايي
نمي دانم
چرا
اينگونه مي باشم
بدون ذره اي انصاف
طلب را از تو مي خواهم
بگو با من
از آن روزي
که بي فکر و خيال و دغدغه باشم
از آن روزي
که ديگر هيچ دلگيرهم نمي باشد .

--------

December 04, 2004

مداد تيره ضخيمم را
تيز کرده ام
مي دانم
امروز هم نميايي
و من
باز
انتظارم را
بر در و ديوار مي کشم

--------