« | Main | »

بعضي روزهها دلتنگي مستاصلم مي کند. هر کاري مي کنم رها نمي شوم از دستش. چشمهايم را می بندم , پنج ساله مي شوم. از پله هاي خانه بالا مي روم. توي هال , دور ميز غذا خوري مي نشينم , ناهار می خورم , مي روم توي اتاق خواب مامان اينا , روي تخت مي پرم , اتاق آنقدر بزرگ است که هر چه تويش بچپاني باز خالي به نظر مي رسد , از پشت شيشه قدي تراس را نگاه مي کنم , اگر هوا خوب باشد مي روم توي تراس , توي استخر بادي پر از آب مي نشينم و بازي مي کنم , بر مي گردم توي هال , مي رم تو پذيرايي , آنجا هم جاي دويدن زياد است , مي روم پشت پرده ها , سقف خيلي بالاست ديوارها هم سبز بدرنگي است , لابه لاي پرده هاي تور غلت مي خورم و از شيشه هاي سرتاسري بيرون را نگاه مي کنم. مي روم روي مبل سفيد , با شمعدونهاي کريستال روي تاقچه بازي مي کنم. از در ديگر پذيرايي ميام بيرون , مي روم تو اتاق خودم , اتاق تاريک است , آبي است و پرده ها هم شکل بچه و اسباب بازي رويش دارد , آنجا را زياد دوست ندارم , توی هال دومی مي نشينم جلوي تلويزيون , کارتن نگاه مي کنم , مي روم توي کتابخانه , پشت ميز تحرير , روي صندلي , گم مي شوم , اولين کشو ميز را بيرون مي کشم , همان که يک شيشه توي قاب کشو جا گرفته , کاغذ رويش مي گذارم و چراغ مطالعه را مي برم زير شيشه روشن می کنم . پنجره هاي اتاق را باز مي کنم , لبه تاقچه پنجره مي نشينم , از همانجا مي روم توي تراس , ارتفاعش کم است , سوار دوچرخه ام مي شوم , توي تراس مي چرخم , باد چتري هايم را پخش و پلا مي کند , از پله هاي پشت بام بالا مي روم مواظبم پايم توي ديس هاي لواشک که مامان روي پله ها چيده نرود. به اندازه کافي توي خانه چرخيده ام , از پله پايين مي روم , در باز است , مثل هميشه , مي روم خانه اعظم خانم. اول از همه تو آشپزخانه , دلم براي درختم تنگ شده , از در شيشه اي آشپزخانه که هميشه توي حياط باز است بيرون می زنم , درخت درست جلوي در است انقدر تنه اش کلفت است که مي شود راحت پشتش قايم شد. دوري مي زنم توي حياط , به استخر هميشه خالي يه سري مي زنم , مي روم ته حياط ببينم سراغ مرغ و جوجه ها . بر مي گردم تو , توي اتاق ها مي پلکم , يک سري به اتاق حسين مي زنم , هنوز هم اون حس هيجان زيرپوستي وارد شدن به اتاق يک آدم بزرگ با منه . کمي شلوغ مي کنم , چيزکي مي خورم , سراغ همبازيم اميرحسين ,نوه اعظم خانم را مي گيرم , که اگر هست با هم بازي کنيم.
از در خانه که بيرون مي روم , نفسي مي کشم , دلم ديگر تنگ نيست . چشمهايم را باز مي کنم , همان دختر 28 ساله ام.

--------