« | Main | »

برداشت اول :
هفت ساله ايم . سه نفريم با دو تا دوچرخه. عين هم يکي آبي , يکي زرد. د.وچرخه ها مال همسايه موبور چشم زاغمان است. هر چه مي توانم دلبري مي کنم تا اجازه دوچرخه سواري را بگيرم. تند تند پا مي زنم , همسايه پشت دوچرخه را گرفته و مي دود . تو نگاه مي کني. من برنده شده ام . بالاخره دوچرخه سواري ياد مي گيرم.
برداشت دوم :
هشت ساله ايم. همه چيز خوب است . من و تو و همسايه موبور با هم دوست شده ايم.
برداشت سوم :
نه ساله ايم . هر سه مان دوچرخه داريم . توي کوچه با هم مسابقه مي دهيم. اولين خريد تنهايي را به سوپر بغلي رفته ام , مي دوم تا خبر مستقل شدنم را بدهم , تو براي خريد به سوپر آنطرف چهارراه رفته اي , قهرمان قصه کودکي مان شده اي .
برداشت چهارم :
ده ساله ايم , روي پله ي کوتاه دم در خانه شما نشسته ايم , منتظر مادرت که بيايد , مادرت مثل هميشه مي آيد , اما اينبار برادر سومي را هم با خودش آورده است.
برداشت چهارم :
يازده ساله ايم , با برادر دومي براي خريد رفته ايم , مي خواهد ماست بخرد , صاحب مغازه مي رود ماست بياورد , برادر دومي آدامسها را توي جيبش مي گذارد , از مغازه بيرون مي دوم , عذاب وجدان آدامسهاي دزدي تا همين الان با من است.
برداشت پنجم :
دوازده ساله ايم , ياد گرفته ام در خانه را با سکه دو تومني باز کنم , ديگر با خيال راحت بازي مي کنيم و نگران گم شدن کليد هم نيستيم. دوستهايت از کوچه هاي ديگر براي بازي مي آيند , يادم مي دهي از ديوار خانه امان تا تراس طبقه اول بالا بروم اول. دنيا در دستان ماست . روزهاي تابستان را نمي شمريم مبادا که تمام شود .
برداشت ششم :
سيزده ساله ايم , همسايه هاي جديدي برايمان آمده اند , روبروي هم رژه مي رويم و همديگر را بر انداز مي کنيم. آخر با هم دوست مي شويم , اينطور بيشتر خوش مي گذرد.
همسايه روبروي سگ دارد , من از سگ مي ترسم , همسايه اين را مي داند , با سگش دنبالم مي کند , تو مي خندي , تا سر خيابان مي دوم . بين رفتن زير ماشين و گاز سگ دومي را انتخاب مي کنم. همسايه و سگش به من مي رسند. گوشهايم نبض مي زنند , سگ دور من مي چرخد و بر مي گردد. ترسم مي ريزد.
برداشت هفتم :
چهارده ساله ايم. , توپ ماهوتي , هفت سنگ , استپ هوايي . بازي مال عصر است . آن روز , سر ظهر , حوصله امان سر رفته .من و تو و همسايه موبور و همسايه اي که سگ دارد استپ هوايي بازي مي کنيم. عليه من دست به يکي مي کنيد , توپ ماهوتي روي هوا مي چرخد و اسم مريم از گوشه و کنار شنيده مي شود. بازي را مي بازم. رو به ديوار مي ايستم , ضربه هاي توپ به بدنم مي خورد , محکم , دردم مي گيرد , اشکها تا پشت پلک هايم آمده اند اما نمي خواهم ريزششان را ببيني , ديگر بازي نمي کنم , گرمي هوا بهانه است , در خانه را که مي بندم اشکهايم سرازير مي شود , دلم را شکسته اي.
برداشت هشتم :
پانزده ساله ايم , روي پله کوتاه در خانه تان که جاي هميشگي امان است نشسته ايم , بازي مي کنيم , شطرنج , مار و پله , منچ , تخته , شرط مي بنديم . پولهايمان را مي گذاريم روي هم تا برنده بستني بخرد , بازي طول مي کشد , پسر همسايه پولها را مي خورد !
برداشت نهم :
شانزده ساله ايم , ديگر زياد بازي نمي کنيم , با همسايه هاي بزرگتر فوتبال بازي مي کني . اما هنوز هم با هم دوستيم.
برداشت دهم :
هفده ساله ايم . بارمان را بسته ايم , داريم مي رويم , راه دور نيست , چند کوچه بالاتر , خداحافظي مي کنيم , مي دانم دلم براي تو و اين خانه و اين کوچه تنگ مي شود.
برداشت يازدهم :
بيست و هشت ساله ام , توي کوچه قدم مي زنم , کوچه همان کوچه است , خانه شما هم همينطور فقط پله جلو در خانه اتان کوچک تر شده , کوچه باريک تر شده و شيب سرپاييني ته کوچه کمتر شده است. من هم بزرگتر شده ام. تو رفته ای , برادر دومي دیگر جای زخم مداد زير چشمش را ندارد , برادر سومي دانشگاه می رود و من را زياد يادش نيست . همسايه ای که سگ داشت هم رفته است , آن يکی همسايه مرده است , همسايه موبورمان هم کولی شده است .
.همه جا ساکت است , خوب گوش مي کنم , صداي جيغ و فرياد و خنده امان مي آيد , داريم آب بازي مي کنيم , توي خرابه اي که حالا نيست سنگر گرفته ايم , داريم هفت سنگ بازي مي کنيم و من مثل هميشه هم گروه تو هستم , پشت ديوارها قايم شده ايم تا آنکه چشم گذاشته پيدايمان کند , فوتبال بازي مي کنيد و من تماشاچي شده ام , توي علفهاي خرابه کفشدوزک پيدا ميکنيم , سوار دوچرخه ايم و با سرعت باد رکاب مي زنيم ... نفس راحتي مي کشم . کودکيمان هنوز توي کوچه باقي مانده است.


--------

Comments

big thank