« | Main | »

چشمهايم توي اتاق مي چرخد , توي کتابخانه , پشت شيشه ها , ايستاده است . زن مکزيکي را مي گويم , با سبد گل روي دوشش, اصلا معلوم نيست به کجا نگاه مي کند , فقط مي دانم که خيره شده. از روي خطوط صورتش هيچ چيز نمي شود فهميد , چند ساله است ؟ چند تا بچه دارد , اصلا از گل فروشي خوشش مي آيد ؟ ساعتها , آراسته و مرتب , با دامن مشکي و بلوز سفيد , با سبد گل به پشتش مي ايستد , يک لبخند هم نمي زند که اقلا دل آدم خوش شود. بعضي وقتها به کتابهاي پشتش تکيه مي دهد , آخر کمي لق مي زند.
شبها موقع خواب , چشمم روي شيشه ها مي چرخد , غصه زن گل فروش را هم مي خورم , شايد ناراحت اين است که اينهمه از خانه اش دور شده , شايد دلش مي خواست جاي ديگري باشد , مثلا روي يک ميز , جايي که خودش را نشان دهد , نه اينکه تمام مدت از پشت شيشه ها زل بزند. شايد دلش مي خواست وسط زندگي باشد , مثل محل خودش , پر از آدم , شلوغ , پر از رنگ , اينجا حتي کسي زبانش را هم بلد نيست , با هيچکس هم دوست نشده. شايد نياز به تغيير دارد , جلو رفتن , يا حتي شکستن. گاهي دلم برايش مي سوزد , در شيشه اي را باز مي کنم تا هوايي بخورد , يادم باشد اينبار زيرش کاغذ بگذارم که ديگر لق نزند
بعضي وقتها فکر مي کنم من هم زن مکزيکي گل فروشم , از پشت شيشه ها زل زده ام به ناکجا , گاهي وقتها هم که لق مي زنم پشتم را تکيه مي دهم به جايي , نه بچه اي دارم که نگرانش باشم نه مسئوليتي . مي توانم ساعتها , بدون نگراني , از پشت شيشه ها خيره شوم. من هم پشت قاب شيشه اي در بسته گير کرده ام , فقط نمي دانم شبها که مي خوابم کسي هم غصه مرا مي خورد ؟

--------