" /> مریم گلی: November 2004 Archives

« October 2004 | Main | December 2004 »

November 30, 2004

سلام
حال و روزت چطور است ؟ خوبي ؟
ما هم خوب هستيم . از همان مدلها که خودت مي داني. زندگيمان مي گذرد. مي داني ديگر , صبحها خروسخوان بيدار مي شويم . صبحانه خورده و نخورده وارد صف طويل تکنولوژي مي شويم. هوا سرد و کثيف است شيشه ها را بالا مي کشيم , از پشت شيشه به روح و روان فاميل هم درود مي فرستيم , براي يک دقيقه دير و زود شدن , به هم تنه مي زنيم , سبقت مي گيريم , تصادف مي کنيم , حرص مي خوريم , از همان کارهايي که به قول خودت " کار آدمهاي نرمال نيست " . راستي يادت باشد اينبار که همديگر را ديديم باز هم برايم بگويي که نرم و نرمال چه معني دارد. فکر کنم آنجا که تويي نرمالها جور ديگرند. اينجا , همه , يک جور ديگرند.
خوب ديگر ما هم براي امرار معاش کار مي کنيم , آنجا هم با تکنولوژي سخت درگيريم , از صبح زل مي زنيم به اين صفحه کوچک رنگي , عدد ها و رقم را حساب مي کنيم , متنها را مي نويسيم , سوال پيدا مي کنيم , جواب مي دهيم , کارمان خيلي سخت است , ذره ذره خلاقيتمان را مي کشيم و سخت درگير ماشين ها شده ايم . براي دو قران بيشتر سر پدرمان را هم کلاه مي گذاريم . خوب ديگر بالاخره زندگي خرج دارد. ما که از بقيه چيزي کم نداريم. راستي ايندفعه برايم بنويس آنجا که تو هستي کار زندگيست يا زندگي کار است ؟
عصر ها هم مال خودمان است . گاهي کلاسي مي رويم , فيلمي ميبينيم , کتابي مي خوانيم , با دوستهايمان تماسي داريم , کسي را هم دوست داريم , همينجوري اوقات فراغتمان را پر مي کنيم. اينجا هم توي صف تکنولوژي هستيم , براي همه حسابداري مي کنيم , آنبار من زنگ زدم و اينبار نوبت توست , آنجا من را با خودت نبردي , اينجا براي من وقت نگذاشتي , آنجا به ديگري بيشتر توجه کردي , از همان حسابهاي روزمره ديگر , براي تمام دوستهايمان دفترچه درست کرده ايم و هي مشقهايشان را خط مي زنيم. راستیباز هم برايم بگو آنجا چطور با هم دوست می شويد ؟ چطوری می شود برای دوست شدن و دوست داشتن دليل نداشت؟
زندگيمان همين طوري مي گذرد , با همان پنج حس کذايی. تازه همانها هم بعضي وقتها کار نمي کند , مي شنويم اما نمي فهميم , مي بينيم اما انگار نديده ايم , انگار آن عصب چشممان که به مغزمان وصل شده آن وسطها جايي قطع شده. مي خوريم اما مگر مزه اش فرقي هم مي کند , فقط شکممان را سير مي کنيم , زود , تند و سريع که فرصت براي بقيه کارها هم باشد , تلخي مصيبت و شيريني عشق و ترشي رفاقت و شوري زندگي همه يکجور است , با همه يکجور برخورد می کنيم , حسابدار زندگی شده ايم بدجور . نفس هم که مي کشيم همه بوها با هم مخلوط شده , بوي عطر تو و بوي تعفن همسايه آنقدر مخلوط شده که ديگر تشخيصش مشکل است , مي داني اينجا هم توي صف تکنولوژي گير افتاده ايم , انقدر بوهاي جورواجور درست شده که بوي گنديدگي زيرش دفن شده , کلي زمان مي خواهد تا اين بوهاي سطحي برود و هر چه آن زير است بيرون بزند. راستی باز هم برايم بنويس که آدمهای آنجا چه جوری خودشان هستند , جالب است که آنجا هر کسی خودش است , آخر اينجا هيچ کس جای خودش نيست.
به همه سلام مرا برسان , مواظب خودت هم باش , البته تو آنقدر خوب و با محبت و آرامی که هيچ جيز ناراحتت نمی کند , هميشه می خندی , اصلا يک جور ديگر می بينی . راستی برايم بنويس اين ديدن تو چه جوری است , می شود به من بگويی که آنجا چطور می بينند؟

قربانت

--------

November 28, 2004

1) تو
اينجا
کنار من , نشسته اي
فکر تو
در دوردست
جايي حوالي غرب
فکر من
دوردست تر
حوالي شرق
من , اينجا
کنار تو , نشسته ام
فاصله امان , يک وجب
فکرهايمان سر و ته يک خط !

2) من
اينجا
نشسته ام
تو
در دوردست
فکر تو
همين نزديکي است
فکر من
نزديک تر
کمي شمال تر , شرق تر
يا جنوب تر , غرب تر
من اينجا نشسته ام
تو آنجا
فاصله امان يک دريا
فکرهايمان يک نقطه !

3) من
شب هنگام
زير پتوي چارخانه صورتي ام مي خزم
چشم ها را می بندم
تا
تو را
پيدا کنم
تو همين حوالي هستي
چه فکرت ته خط باشد
چه يک نقطه
تو
مهمان
رويای شبانه منی


--------

November 22, 2004

از پله هاي سنگي اسکله بالا مي روم , يک پله به آخر بر مي گردم تا رفتنت را ببينم. مي روي اما تکه هايت پيش من باقي مانده. دستهايم را سايه بان مي کنم و غرق تکه ها مي شوم , اولين تابستان و اولين روز دوستيمان , هيجان و شور وقتهايي که از درخت بالا مي رفتيم, شادي آن روز باراني دم درياچه که تا خانه امان توي گل دويديم , اشکهاي آن روزت که از بچه ها کتک خوردم و نتوانستي کاري برايم بکني , مهرباني چشمهايت وقتي به من گفتي بهترين دوستت هستم , ترش و شيرين سيب هاي سبزي که از درخت مي کنديم , برق چشمهايت وقتي از پدرت حرف مي زدي , دل تنگي و بي قراريت وقتي سگ پير خانه اتان مرد , خنده و آرامشت وقتي از مدرسه تا خانه دست همديگر را مي گرفتيم و بلند بلند آواز مي خوانديم , سر تکان دادنت با آن لبخند کج گوشه لبانت که يعني به حرفهايم گوش مي دهي , خيره شدنهايت وقتي از روزهاي دوري که بعدها مي آيند حرف مي زدي, صافي دلت وقتي کارهاي بدت را برايم تعريف مي کردي , نگاههاي دزدکي ات به من , روز جشن آخر سال مدرسه و زمزمه زير گوشم که "چه خوشگل شده اي" , عصباني شدن و قهر کردنت آن روز که بدون اجازه توي دفترت سرک کشيده بودم , شيطنت و خنده هاي زيرزيرکي وقتي براي بچه بد ها نقشه مي کشيديم , کيف کردنت وقتي بالاي تپه روي چمنها دراز مي کشيديم و تا پايين قل مي خورديم , روزهاي مه گرفته که تا اسکله مي دويديم و جيغهايي که در مه گم مي شد , آخرين چهارشنبه و نگاه سرد و مبهوتت وقتي از اسب به زمين خوردي.
سر قول مان ايستاده ام , مثل هر غروب , که روي ديوار سنگي اسکله مي نشستيم , براي آنها که مي رفتند دست تکان مي داديم و براي رفتنشان داستان مي ساختيم , حالا من روي ديوار سنگي اسکله ايستاده ام , تو در خط افقي و من طبق عادت هميشه داستاني برايت مي سازم.
من هم تکه هايي برايت گذاشته ام , يک دسته از گلهاي ريز بنفش که لب درياچه مي چيديم , شال قرمزم که به نظرت من را مثل شاهزاده ها مي کرد و آخرين عکسي که با هم انداختيم. اينها را مي فرستادم تا نبودنم را حس نکني , فقط برای حفظ ظاهر است , مي دانم که تو جايي نمي روي , همينجا , پشت من , روي پله آخر ايستاده اي که هم قد من شوي , گرمي دستي که دور شانه ام حلقه شده را حس مي کنم , مي دانم که الان زير گوشم زمزمه مي کني " بس است ديگر , از خط افق هم گذشت , بيا تا خانه مسابقه بدهيم". لبخند مي زنم , نفس عميق مي کشم , رو به خانه مي دوم , ديگر کسي برنده مسابقه نيست , ما هميشه با هم مي رسيم.

--------

November 20, 2004

چشمهايم توي اتاق مي چرخد , توي کتابخانه , پشت شيشه ها , ايستاده است . زن مکزيکي را مي گويم , با سبد گل روي دوشش, اصلا معلوم نيست به کجا نگاه مي کند , فقط مي دانم که خيره شده. از روي خطوط صورتش هيچ چيز نمي شود فهميد , چند ساله است ؟ چند تا بچه دارد , اصلا از گل فروشي خوشش مي آيد ؟ ساعتها , آراسته و مرتب , با دامن مشکي و بلوز سفيد , با سبد گل به پشتش مي ايستد , يک لبخند هم نمي زند که اقلا دل آدم خوش شود. بعضي وقتها به کتابهاي پشتش تکيه مي دهد , آخر کمي لق مي زند.
شبها موقع خواب , چشمم روي شيشه ها مي چرخد , غصه زن گل فروش را هم مي خورم , شايد ناراحت اين است که اينهمه از خانه اش دور شده , شايد دلش مي خواست جاي ديگري باشد , مثلا روي يک ميز , جايي که خودش را نشان دهد , نه اينکه تمام مدت از پشت شيشه ها زل بزند. شايد دلش مي خواست وسط زندگي باشد , مثل محل خودش , پر از آدم , شلوغ , پر از رنگ , اينجا حتي کسي زبانش را هم بلد نيست , با هيچکس هم دوست نشده. شايد نياز به تغيير دارد , جلو رفتن , يا حتي شکستن. گاهي دلم برايش مي سوزد , در شيشه اي را باز مي کنم تا هوايي بخورد , يادم باشد اينبار زيرش کاغذ بگذارم که ديگر لق نزند
بعضي وقتها فکر مي کنم من هم زن مکزيکي گل فروشم , از پشت شيشه ها زل زده ام به ناکجا , گاهي وقتها هم که لق مي زنم پشتم را تکيه مي دهم به جايي , نه بچه اي دارم که نگرانش باشم نه مسئوليتي . مي توانم ساعتها , بدون نگراني , از پشت شيشه ها خيره شوم. من هم پشت قاب شيشه اي در بسته گير کرده ام , فقط نمي دانم شبها که مي خوابم کسي هم غصه مرا مي خورد ؟

--------

November 14, 2004

ساده بودم
خوش خيال
خوشبين
براي فردا
به عشق تو
براي زندگي
به ياد تو
ايستادم
جنگيدم
زخم خوردم
براي تو
از چيزها و کَسها گذشتم
ساده بودم
تو
براي فردا
براي زندگي
به عشق من
به ياد من
از من هم
گذشتی


--------

November 06, 2004

برداشت اول :
هفت ساله ايم . سه نفريم با دو تا دوچرخه. عين هم يکي آبي , يکي زرد. د.وچرخه ها مال همسايه موبور چشم زاغمان است. هر چه مي توانم دلبري مي کنم تا اجازه دوچرخه سواري را بگيرم. تند تند پا مي زنم , همسايه پشت دوچرخه را گرفته و مي دود . تو نگاه مي کني. من برنده شده ام . بالاخره دوچرخه سواري ياد مي گيرم.
برداشت دوم :
هشت ساله ايم. همه چيز خوب است . من و تو و همسايه موبور با هم دوست شده ايم.
برداشت سوم :
نه ساله ايم . هر سه مان دوچرخه داريم . توي کوچه با هم مسابقه مي دهيم. اولين خريد تنهايي را به سوپر بغلي رفته ام , مي دوم تا خبر مستقل شدنم را بدهم , تو براي خريد به سوپر آنطرف چهارراه رفته اي , قهرمان قصه کودکي مان شده اي .
برداشت چهارم :
ده ساله ايم , روي پله ي کوتاه دم در خانه شما نشسته ايم , منتظر مادرت که بيايد , مادرت مثل هميشه مي آيد , اما اينبار برادر سومي را هم با خودش آورده است.
برداشت چهارم :
يازده ساله ايم , با برادر دومي براي خريد رفته ايم , مي خواهد ماست بخرد , صاحب مغازه مي رود ماست بياورد , برادر دومي آدامسها را توي جيبش مي گذارد , از مغازه بيرون مي دوم , عذاب وجدان آدامسهاي دزدي تا همين الان با من است.
برداشت پنجم :
دوازده ساله ايم , ياد گرفته ام در خانه را با سکه دو تومني باز کنم , ديگر با خيال راحت بازي مي کنيم و نگران گم شدن کليد هم نيستيم. دوستهايت از کوچه هاي ديگر براي بازي مي آيند , يادم مي دهي از ديوار خانه امان تا تراس طبقه اول بالا بروم اول. دنيا در دستان ماست . روزهاي تابستان را نمي شمريم مبادا که تمام شود .
برداشت ششم :
سيزده ساله ايم , همسايه هاي جديدي برايمان آمده اند , روبروي هم رژه مي رويم و همديگر را بر انداز مي کنيم. آخر با هم دوست مي شويم , اينطور بيشتر خوش مي گذرد.
همسايه روبروي سگ دارد , من از سگ مي ترسم , همسايه اين را مي داند , با سگش دنبالم مي کند , تو مي خندي , تا سر خيابان مي دوم . بين رفتن زير ماشين و گاز سگ دومي را انتخاب مي کنم. همسايه و سگش به من مي رسند. گوشهايم نبض مي زنند , سگ دور من مي چرخد و بر مي گردد. ترسم مي ريزد.
برداشت هفتم :
چهارده ساله ايم. , توپ ماهوتي , هفت سنگ , استپ هوايي . بازي مال عصر است . آن روز , سر ظهر , حوصله امان سر رفته .من و تو و همسايه موبور و همسايه اي که سگ دارد استپ هوايي بازي مي کنيم. عليه من دست به يکي مي کنيد , توپ ماهوتي روي هوا مي چرخد و اسم مريم از گوشه و کنار شنيده مي شود. بازي را مي بازم. رو به ديوار مي ايستم , ضربه هاي توپ به بدنم مي خورد , محکم , دردم مي گيرد , اشکها تا پشت پلک هايم آمده اند اما نمي خواهم ريزششان را ببيني , ديگر بازي نمي کنم , گرمي هوا بهانه است , در خانه را که مي بندم اشکهايم سرازير مي شود , دلم را شکسته اي.
برداشت هشتم :
پانزده ساله ايم , روي پله کوتاه در خانه تان که جاي هميشگي امان است نشسته ايم , بازي مي کنيم , شطرنج , مار و پله , منچ , تخته , شرط مي بنديم . پولهايمان را مي گذاريم روي هم تا برنده بستني بخرد , بازي طول مي کشد , پسر همسايه پولها را مي خورد !
برداشت نهم :
شانزده ساله ايم , ديگر زياد بازي نمي کنيم , با همسايه هاي بزرگتر فوتبال بازي مي کني . اما هنوز هم با هم دوستيم.
برداشت دهم :
هفده ساله ايم . بارمان را بسته ايم , داريم مي رويم , راه دور نيست , چند کوچه بالاتر , خداحافظي مي کنيم , مي دانم دلم براي تو و اين خانه و اين کوچه تنگ مي شود.
برداشت يازدهم :
بيست و هشت ساله ام , توي کوچه قدم مي زنم , کوچه همان کوچه است , خانه شما هم همينطور فقط پله جلو در خانه اتان کوچک تر شده , کوچه باريک تر شده و شيب سرپاييني ته کوچه کمتر شده است. من هم بزرگتر شده ام. تو رفته ای , برادر دومي دیگر جای زخم مداد زير چشمش را ندارد , برادر سومي دانشگاه می رود و من را زياد يادش نيست . همسايه ای که سگ داشت هم رفته است , آن يکی همسايه مرده است , همسايه موبورمان هم کولی شده است .
.همه جا ساکت است , خوب گوش مي کنم , صداي جيغ و فرياد و خنده امان مي آيد , داريم آب بازي مي کنيم , توي خرابه اي که حالا نيست سنگر گرفته ايم , داريم هفت سنگ بازي مي کنيم و من مثل هميشه هم گروه تو هستم , پشت ديوارها قايم شده ايم تا آنکه چشم گذاشته پيدايمان کند , فوتبال بازي مي کنيد و من تماشاچي شده ام , توي علفهاي خرابه کفشدوزک پيدا ميکنيم , سوار دوچرخه ايم و با سرعت باد رکاب مي زنيم ... نفس راحتي مي کشم . کودکيمان هنوز توي کوچه باقي مانده است.


--------

November 02, 2004

بعضي روزهها دلتنگي مستاصلم مي کند. هر کاري مي کنم رها نمي شوم از دستش. چشمهايم را می بندم , پنج ساله مي شوم. از پله هاي خانه بالا مي روم. توي هال , دور ميز غذا خوري مي نشينم , ناهار می خورم , مي روم توي اتاق خواب مامان اينا , روي تخت مي پرم , اتاق آنقدر بزرگ است که هر چه تويش بچپاني باز خالي به نظر مي رسد , از پشت شيشه قدي تراس را نگاه مي کنم , اگر هوا خوب باشد مي روم توي تراس , توي استخر بادي پر از آب مي نشينم و بازي مي کنم , بر مي گردم توي هال , مي رم تو پذيرايي , آنجا هم جاي دويدن زياد است , مي روم پشت پرده ها , سقف خيلي بالاست ديوارها هم سبز بدرنگي است , لابه لاي پرده هاي تور غلت مي خورم و از شيشه هاي سرتاسري بيرون را نگاه مي کنم. مي روم روي مبل سفيد , با شمعدونهاي کريستال روي تاقچه بازي مي کنم. از در ديگر پذيرايي ميام بيرون , مي روم تو اتاق خودم , اتاق تاريک است , آبي است و پرده ها هم شکل بچه و اسباب بازي رويش دارد , آنجا را زياد دوست ندارم , توی هال دومی مي نشينم جلوي تلويزيون , کارتن نگاه مي کنم , مي روم توي کتابخانه , پشت ميز تحرير , روي صندلي , گم مي شوم , اولين کشو ميز را بيرون مي کشم , همان که يک شيشه توي قاب کشو جا گرفته , کاغذ رويش مي گذارم و چراغ مطالعه را مي برم زير شيشه روشن می کنم . پنجره هاي اتاق را باز مي کنم , لبه تاقچه پنجره مي نشينم , از همانجا مي روم توي تراس , ارتفاعش کم است , سوار دوچرخه ام مي شوم , توي تراس مي چرخم , باد چتري هايم را پخش و پلا مي کند , از پله هاي پشت بام بالا مي روم مواظبم پايم توي ديس هاي لواشک که مامان روي پله ها چيده نرود. به اندازه کافي توي خانه چرخيده ام , از پله پايين مي روم , در باز است , مثل هميشه , مي روم خانه اعظم خانم. اول از همه تو آشپزخانه , دلم براي درختم تنگ شده , از در شيشه اي آشپزخانه که هميشه توي حياط باز است بيرون می زنم , درخت درست جلوي در است انقدر تنه اش کلفت است که مي شود راحت پشتش قايم شد. دوري مي زنم توي حياط , به استخر هميشه خالي يه سري مي زنم , مي روم ته حياط ببينم سراغ مرغ و جوجه ها . بر مي گردم تو , توي اتاق ها مي پلکم , يک سري به اتاق حسين مي زنم , هنوز هم اون حس هيجان زيرپوستي وارد شدن به اتاق يک آدم بزرگ با منه . کمي شلوغ مي کنم , چيزکي مي خورم , سراغ همبازيم اميرحسين ,نوه اعظم خانم را مي گيرم , که اگر هست با هم بازي کنيم.
از در خانه که بيرون مي روم , نفسي مي کشم , دلم ديگر تنگ نيست . چشمهايم را باز مي کنم , همان دختر 28 ساله ام.

--------