« | Main | »

شبها , موقع خواب , ستاره ها را مي بينم و به سرزمين هاي دور فکر مي کنم , مادرم داد مي زند " مي خواهي فکر کني اشکال نداره اما به خانه هاي سياه و سفيد فکر کن " , اه , من اصلا خانه هاي سياه و سفيد را دوست ندارم , نمي خواهم زندگيم به خانه ها وصل باشد , براي همين به سرزمين دور فکر مي کنم که هيچ خانه اي ندارد , مادرم باز داد می زند "بچه جان خر نشو , خانه ها که نباشند تو هم نيستی" . با بچه هاي همسايه بازي مي کنيم , پشت خاکريز مي رويم و به سربازها نگاه مي کنيم , بچه ها همان پشت بازي مي کنن اما من بازي الکي را دوست ندارم , دلم مي خواهد همه چيز واقعي باشد , يک روز , يواشکي از خاکريز بالا رفتم , حالا من يک سرباز دارم , دوستم است , به کسي نگفتم , اما يکي از بچه ها چغلي من را به مادرم کرد , مادرم گفت " حواست باشه , با اين سربازها نبايد دوست شد , اين ها کله اشان گرم است , ديوانه اند , بهو کار دست آدم مي دهند " , به مادرم قول دادم که خاکريز را فراموش کنم , اما خوب بچه ها که به قول اشان وفادار نيستند , وفاداري مال آدم بزرگهاست .
بيسکوييت عصرم را نصفه مي خورم (يک بار اصلا نخوردم اما خيلي گرسنه ام شد) نصفه ها را براي سربازم مي برم , در عوض اجازه مي گيرم که به يک تفنگ واقعي دست بزنم , از گردي تفنگ نگاه مي کنم , يک بار به سرباز گفتم سرزمين سفيد ها را ديدم , به من خنديد , گفت " خيال مي کني ديدي " اما من مي دانم آنجا سرزمين سفيد ها است , اينها نمي دانند مادر من از سرزمين سفيد ها آمده , به سرباز گفتم مادرم نزديک بوده وزير هم بشود , انقدر خنديد که اشکهايش در آمد , به من مي گويد " کوچولوي خيالباف " , بعد هم گفت " آره پدر من هم شاه بوده " و همه با هم خنديدند. اه , به قول مادرم "امان از اين سياها با اين اخلاقشان " , مادرم زن خوبيست , از سرزمين سفيد هاآمده , خيلي قوي است , تو راه آمدن به اينجا قراربود وزير شود , اما وقتي رسيد ديد "امان از دست سياها با اين اخلاقشان " , وزير که نشد , با پدرم که عروسي کرد ديگر جنگجو هم نبود , آخر اينجا همه جنگجوها مردند , مادرم دوست دارد من هم جنگجو شوم , تمام فکرش هم اين است که مرا به سرزمين سفيد ها بفرستد , حتما دلش مي خواهد من وزير شوم .
امروز به سرباز گفتم مي خواهم به سرزمين سفيد ها بروم , گفت نگران نباشم چون بزودي بازي شروع مي شود و اگر حواسمان را جمع کنيم برنده بازي ما هستيم و همه مان به سرزمين سفيد ها مي رويم .
امشب براي اولين بار به خانه هاي سياه و سفيدي فکر کردم که مرا به سرزمين دور مي رساند , بايد فردا سري به سربازم بزنم , بايد بهش بگويم ديگر نمي توانم بيسکوييت هايم را به او بدهم چون بايد زودتر بزرگ شوم و چون گفته که من دوست او هستم بايد بدون بيسکوييت هم به من اجازه دهد با تفنگش بازي کنم . يادم باشد ازش بپرسم روي خانه ها چه جور بازي مي کنند.


--------