« | Main | »

هواي سنگين
براي نفس دادن
چيزي کم داشت
نشستن خطا بود
تو که آمدي
دست به کار شدم
ترسهايم را جمع کردم
از زير تخت
از توي کمد
از پشت پنجره شبانگاهي
ريختمشان توي چمدان
شب , ساعت نه که بيايد
مي گذارمش دم در
تا باد
هر کجا که خواست
با خود ببردش
ديگر جايي براي ترس نيست
وقتي سهمم را گرفته باشم
سهمِ من
عشقِ تو
شورِ زندگي
ديگر چه باشي , چه نباشي
چه باشم , چه نباشم
عشقمان
ترسها را
دست باد مي دهد

--------