" /> مریم گلی: October 2004 Archives

« September 2004 | Main | November 2004 »

October 31, 2004

از پشت شيشه هاي مات
به من نگريستي
چه مي دانستم
پسِ تيله شيشه اي چشمانت
شوري مانده
چه مي دانستم
هزار حرف نگفته *
پشت شيشه ها ست
چشم شيشه اي
بيا
بگو
بخوان
بگذارچشمهايت زنده شوند
از نور
ازشور
از عشق
چشمهاي شيشه اي زود مي شکنند
بيا
نمي خواهم
خودم را
در چشمان تو ببينم
مي خواهم
در چشمهايت
فقط خودت باشي و بس


* با اجازه از صاحب اسم کپی رايت محفوظه. دستش هم درد نکنه که يک کمي اينجا رو مرتب کرد. واسه همين هم پينگ شده بود. وگرنه من که مثل بعضي ها واسه چهار تا ويزيتور هي راه به راه پينگ نمي کنم!

* اين نوشته مال پروانه است که خيلي خانومه .

* دلم مي خواست براي همتون که مياين اينجا , نوشته هامو مي خونين و نظر مي دين يک چيزي بنويسم. هر چي که اينجا مي نويسم براي شماست . دلم مي خواد نوشتن رو ياد بگيرم. از همه شما هم ممنون که منو تو اين راه کمک مي کنين .

* طبق کامنت 16 اصلاح شد

--------

October 21, 2004

هواي سنگين
براي نفس دادن
چيزي کم داشت
نشستن خطا بود
تو که آمدي
دست به کار شدم
ترسهايم را جمع کردم
از زير تخت
از توي کمد
از پشت پنجره شبانگاهي
ريختمشان توي چمدان
شب , ساعت نه که بيايد
مي گذارمش دم در
تا باد
هر کجا که خواست
با خود ببردش
ديگر جايي براي ترس نيست
وقتي سهمم را گرفته باشم
سهمِ من
عشقِ تو
شورِ زندگي
ديگر چه باشي , چه نباشي
چه باشم , چه نباشم
عشقمان
ترسها را
دست باد مي دهد

--------

October 17, 2004

شبها , موقع خواب , ستاره ها را مي بينم و به سرزمين هاي دور فکر مي کنم , مادرم داد مي زند " مي خواهي فکر کني اشکال نداره اما به خانه هاي سياه و سفيد فکر کن " , اه , من اصلا خانه هاي سياه و سفيد را دوست ندارم , نمي خواهم زندگيم به خانه ها وصل باشد , براي همين به سرزمين دور فکر مي کنم که هيچ خانه اي ندارد , مادرم باز داد می زند "بچه جان خر نشو , خانه ها که نباشند تو هم نيستی" . با بچه هاي همسايه بازي مي کنيم , پشت خاکريز مي رويم و به سربازها نگاه مي کنيم , بچه ها همان پشت بازي مي کنن اما من بازي الکي را دوست ندارم , دلم مي خواهد همه چيز واقعي باشد , يک روز , يواشکي از خاکريز بالا رفتم , حالا من يک سرباز دارم , دوستم است , به کسي نگفتم , اما يکي از بچه ها چغلي من را به مادرم کرد , مادرم گفت " حواست باشه , با اين سربازها نبايد دوست شد , اين ها کله اشان گرم است , ديوانه اند , بهو کار دست آدم مي دهند " , به مادرم قول دادم که خاکريز را فراموش کنم , اما خوب بچه ها که به قول اشان وفادار نيستند , وفاداري مال آدم بزرگهاست .
بيسکوييت عصرم را نصفه مي خورم (يک بار اصلا نخوردم اما خيلي گرسنه ام شد) نصفه ها را براي سربازم مي برم , در عوض اجازه مي گيرم که به يک تفنگ واقعي دست بزنم , از گردي تفنگ نگاه مي کنم , يک بار به سرباز گفتم سرزمين سفيد ها را ديدم , به من خنديد , گفت " خيال مي کني ديدي " اما من مي دانم آنجا سرزمين سفيد ها است , اينها نمي دانند مادر من از سرزمين سفيد ها آمده , به سرباز گفتم مادرم نزديک بوده وزير هم بشود , انقدر خنديد که اشکهايش در آمد , به من مي گويد " کوچولوي خيالباف " , بعد هم گفت " آره پدر من هم شاه بوده " و همه با هم خنديدند. اه , به قول مادرم "امان از اين سياها با اين اخلاقشان " , مادرم زن خوبيست , از سرزمين سفيد هاآمده , خيلي قوي است , تو راه آمدن به اينجا قراربود وزير شود , اما وقتي رسيد ديد "امان از دست سياها با اين اخلاقشان " , وزير که نشد , با پدرم که عروسي کرد ديگر جنگجو هم نبود , آخر اينجا همه جنگجوها مردند , مادرم دوست دارد من هم جنگجو شوم , تمام فکرش هم اين است که مرا به سرزمين سفيد ها بفرستد , حتما دلش مي خواهد من وزير شوم .
امروز به سرباز گفتم مي خواهم به سرزمين سفيد ها بروم , گفت نگران نباشم چون بزودي بازي شروع مي شود و اگر حواسمان را جمع کنيم برنده بازي ما هستيم و همه مان به سرزمين سفيد ها مي رويم .
امشب براي اولين بار به خانه هاي سياه و سفيدي فکر کردم که مرا به سرزمين دور مي رساند , بايد فردا سري به سربازم بزنم , بايد بهش بگويم ديگر نمي توانم بيسکوييت هايم را به او بدهم چون بايد زودتر بزرگ شوم و چون گفته که من دوست او هستم بايد بدون بيسکوييت هم به من اجازه دهد با تفنگش بازي کنم . يادم باشد ازش بپرسم روي خانه ها چه جور بازي مي کنند.


--------

October 11, 2004

نوشتن
ذوق مي خواهد , شوق مي خواهد , جرقه مي خواهد
فعلا اينها در دکان عطاري ما پيدا نمي شود
ته بساطمان
خستگي مانده و غمگيني
با اين دو قلم جنس
چيزی درست می شود ؟
تا جنس جديدمان برسد
هم ما نفسي بکشيم
هم شما
گويا
عطاريمان
نياز به تغيير دکور دارد!

--------

October 03, 2004

دستهامان حلقه شده
دور گردن , دور شانه , دور کمر
سرها نزديک به هم , روي شانه ها
مي خنديم
نزديک شده ايم
انقدر که گرماي نفس ها
روي گردن
حس شود
آغوش ها بازِ باز است
آنقدر که همه جا شوند
چليک!
ثبت شد
خوشبختي گروهِ کوچکِ ما
روي نگاتيو تيره
روي کاغذ روشن
ديگر , براي هميشه
چه باشيم , چه نباشيم
گروهِ کوچکِ خوشبختِ ما
از پنجره چوبی قاب
به تو
و همه دنيا
لبخند مي زند

--------

October 01, 2004

حبه هاي سبزِ خوشه انگور
زير دندانم
طعم زندگي مي دهد

ترش

و

شيرين

--------